a wedding website CafeMom Tickers آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

یاسمین یک هفته در تب سوخت

سه شنبه شب نصفه شب یاسی بیدار شد با گریه و دیدم تب داره وای خدایا حالش خیلی بد بود تا صبح گریه کرد و تب داشت بعدم هی بالا اورد صبح به سختی رفتم مدرسه با چشمای خوابالود اگه شیاف نذاشته بودم  بچستن رگش رو بگیرم مردم و زنده شدمخدام نمی تونست پیش پرستار بند بشه

ظهر اومدم ساعت 2 دوباره تب کرد و بازم بالا اورد و اشتها نداشت

5 شنبه صبح دو سه بار بالا اورد و بردیمش علی بن ابیطالب دکتر براش سرم و 3 تا امپول داد

2 ساعت بچم زجه زد تا سرمش رفت وقتی که میخواستن رگش رو بگیرن مردم و زنده شدم  خدا نصیب هیچ مادری نکنه

ددخترم تو تب می سوختو وحشت کرده بود و بهم التماس میکرد زجه میزد و من اشک میریختم صداش گرفته بود عرق از تمام روزنه های پوستش زده بود بیرون و اشکاش صورتش رو خیس کرده بود

دو ساعت سخت گذشت ....

برگشتیم خونه تا یک یدو روز بهتر بود دوباره یکشنبه حالش بد شد و تب کرد هر 12 ساعت تبش عود میکرد و با شیاف دیکلو فناک فقط میومد پایین !!!

بازم زنده باد شیاف دیکلو فناک که بچه رو اروم میکرد ما میتونستیم صبحا بریم سر کار !!

از خودم کارم زندگیم متنفر شدم تو این هفته ای که گذشت

سه شنبه باز بردیمش دکتر ازمایش خون ادرار و پی پی ....5 شنبه همزمان با جواب ازمایش که موردی نداشت دخترم هم خوب شد

بارومنمیشهکه بعد از 8- 9 روز غذا میخوره و تب نداره خدایا شکرت اخرش نفهمیدیم ویروس بود میکروب بود چی بود؟...

4 تا دندنون سخت  داره همزمان در میاره خیلی ها میگن به خاطر دندون مامانی دندونان مبارک

...


پرنسس یاسمین تولدت مبارک

فرشته قشنگم تولد یکسالگیت مبارک

یاسمین نانازم یکسالگیت مبارک  دست دست  خودش میگه دس  دددد   دددد  ددددس

چشماشو ریز میکنه و میخنده و میگه دس دس و خودشم دست صدا دار میزنه با اون دستای کوچولوی قشنگش

یک هفته است در تکاپوی جشن تولدت بودم کاغذ و مقوای رنگی وبرا درست کردن تم کفشدوزکی و یادبود و سفارش عکسای اتلیه و انتخابشون برا روز تولدت

 قرارمون 5 شنبه شد که بتونم به کارام برسم

ریسه با حرفو یاسمین درست کردم یه عالمه کفشدوزک برا در و دیوار و عکسای یادبود

خیلی قشنگ شد لباستم یه تونیک قرمز شد و دو تا گل سرخالدار قرمز و مشکی هم برات گرفتم  دوست داشتم لباس راحت بپوشی نه پیراهن توری  که اذیت بشی و سختت باشه

برا غذا هم الویه درست کردم و سالاد ماکارونی و فلافل و ژله موزاییک یا خرده شیشه ژله انار و ژله  گل تزریقی ....

مهمونامون هم خیلی زحمت کشیدن و شرکت کردن و برات کادو های قشنگی اوردن

تولدت خیلی باشکوه و قشنگ برگزار شد و تو خیلی از شادی و نشاط و دور هم بودن ودست زدن و خوشحالی کردن لذت بردی فقط دیگه 2 ساعت اخر که اقایون دیر کردن کلافه شدی و دیگه گیج میزدی

پرنسس خوش اخلاقم ممنون که اینقدر با اخلاق و مهربون و صبوری

بببخش اگه این دو روزه مشغول بودم و کمتر بهت رسیدم خواستم یه خاطره زیبا  برات بمونه از جشن یکسالگیت  عکس و فیلمش رو که بعدا می بینی یه لبخند زیبا گوشه لبات بشینه  و میدونم که باشکوه برگزار کردن تولدت تاثیر زیادی رو شخصیت کودکم داره

مامان جون مهربونیه کادوی ویژه برات گرفتم یهدست بند کارتیر که اسم زیبات روش حک شده بود و تاریخ تولدت هم پشتش حک شده بود خیلی دوست دارم که منم به عنوان مادر بزرگ این دستبند رو دست کودک ناز تو بکنم

خیلی به مامانجونت وابسته شده و گریه میکنی  همش بغل میخوای و میخوای که ببریمت بالا  به قول خودت آآباااا   آآمااان مامان

مادر بابایی ات هم یه انگشتر خوشگل کفشدوزکی بهت هدیه دادن که خیلی برات جذاب بود و خیره انگشتت شده بودی که این چیه بهش چسبیده !!!!

من و بابایی هم برات یه تولد کفشدوزکی گرفتیم با یه کیکی کفشدوزکی بزرگ و یه آویز کوچولوی کفشدوزک!!!!

کلی لباس و اسباب بازی هم خاله هات  و دختر خاله ها و عمو ها برات اوردن که از همون وسط تولد  مشغول بازی شدی

 

 

این مطالب رو برا یاسی نوشتم خیلی خوشمزه شده از وقتی یه ساله شده ول یواقعا سال اول زندگی کودک پدر پدر جد مادر درمیاد تا بچه رو بکنه 1 ساله و اگر لطف خدا نباشه زحمتای مادر هیچه خدا خیلی مهربونه ....

...


 

باورم نمیشه این همه وقته نیومدم اینجا

دلم برا همه همراهان قدیمیم تنگ شده اما اصلا فرصت ندارم وباتونو بخونم

رابطمون هم به حدی نرسیده بود که بتوم باهاتون خارجاز محیط وب ارتباط برقرار کنم اما تو لحظه هامو هستید هم خودتون هم همسراتون هم نی ن یهای نازتون

اوضاع کار بهتر شده دارم تو کارم جا میافتم و تجربه کسب میکنم

شنبه ها  ساعت 2 میام و عصر هم برام جای دیگه کلاس کذاشتن تا 6 خودم که هلاک میشم هیچ !!1 یاسی طفلی بی مادر می مونه این همه ساعت فقط میام خونه نهار می خورم و نهارشو میدم و شیرش میدم ومی خوابومنمش و می رم

اما خب در عوض اخر هفته 3 روز با هم هستیم

مجبور شدم ژرستار گرفتم برا یاسی دیگه از عهده مامانم خارج بود خیلی با خودم کلنجار رفتم اما خب دیگه تصمیم گرفتم و شد!!!

نم یدونم تبعاتش چیه اما تا الان که بد نبوده یه کم هم تو کارای خونه کمکم میکنه اگه فرصت کنه همین یه باری از دوشم بر میداره

و بار روانی که همش فکر میکردم مادرم داره آسیب میبینه تو سن یپری خواب و استراحتش مختل شده بود الان م یتونه یک ساعتی صبحا استراحت کنه بدوناینکه من به خاطر دخترم ا زخواب بیدارش کنم  از این بابت خوشحالم

امیدوارم خدا راه های خوبشو جلو پام بذاره و پرستاره نکته منفی ای برا دختر کوچولوم نداشته باشه  همین که مامانم میاد سر میزنه و نظارت داره خیالم راحته

ما برای یکساله دیگه مهمون خونهمامان شدیم اما اینبار هر سه مون احساس خوبی نداریم  دو روز بعداز عقد قرار داد با مستاجرمون  یه اتفاق بد بین  مادرم و همسرم افتاد اتفاقی که هیچ وقت تو این 6 سال نیوفتاده بود جوری که همه راضی شدیم به رفتن ما اما دیگه کار از کار گذشته بود و مستاجرمون قبول نکرد  پرده زده  وسایل آورده بود قربونی کرده بود .... راضی نشد و ما موندگار شدیم فعلا اوضاع آرومه اما فقط یاسمینه که داره خیلی بهش خوش میگذره چون عاشق مامانمه

امیدوارم اوضاع روبراه بشه  و دیگه ازین مشکلا پیش نیاد در عوض خیلی رویکرد ها امسال عوض میشه رسمی تر میشیم و قانون مدار تر !!!

 

...


اول مهر ( درد دلی با دل خودم)

خیلی وقته اینجا ننوشتم حدودا 40 روز اما بازم وقتی از همه جا رو گردون میشم بازگشت به این خونه بهم تسلی میده 

فکر کمیکنم جایی هست که من حرفا بزنم و خالی شم و گوشی هم هست که بشنوه حتی اگه یک نفر هم ازینجا رد نشه اما چون من درشو باز گذاشتم بازم امید دارم

 

.

این روزا به شدت مشغول کار و اول مهر و بازگشایی مدرسه هستم خوبه خوشم میاد اما همه هواسم پیش دخترکم هست کوچولوی ظریف و دوست داشتنی من  که دنیا ا ز همین الان داره بهش ظلم میکنه 

خیلی برا شیر خوردن وغذا خوردن حریص نیست وگرنه بهش سخت میگذشت اما به من خیلی سخت میگذره ...

خیلی سخت وقتی شرایط رو طوری ساختن که اگه نرم انگشت نما میشم که کار اولمو رها کردم و کار دوم یهم که برام جور شد رو هم از دست دادم 

اما دخترم برام خیلی مهمه اگه پیش مامانم نبود عمرا راضی میشدم اما الانم به مامانم خیلی فشار میاد الان وقته استراحتش هست جوون نیست که بگم می تونه از پسش بربیاد ..برای کارای خونه هم باید کسی کمکش باشه ...

 

و شریکی که نم یدونم تاوان کدوم دستی بود کهتو زندگی دادم کهخدا نصیبم کرده وقتی فکر میکنم میبینم نباید بگم خدا نصیبم کرده باید بگم خودم برا خودم رقم زدم  .....

با بی فکر با کم خردی با بی تجربگی و خامی !!!

ولی خدا هم می تونست بهتر تو کاسم بذاره حداقل دستای خوب یکه پدر و مادرم تو زندگیشون داده بودن رو پس میگرفتن  نه اینکه تنشون بلرزه 

پدر دخترم این روزها منو خیلی عصبی مبکنه تو بچه داری کمترین سهم رو ایفا میکنه اما از این که میبینم دخترم عاشقشه و براش ذوق میکنه خوشحالم !! دوستدارم باباش قهرمان زندگیش باشه 

 

اما من زیر کم توجهی و بار مسئولیت خونه و بچه و بیرون دارم له میشم 

این روزها ممکنه روزهای جدایی من از مامانم هم باشه به خاطر یاسمین نمی خوام زندگیش رو تلخ کنم و بهش ظلم بشه وگرنه میگفتم باهات نمیام تو بهشت هم باهات نمیام 

وقتی قدر زحمات مادرم رو نم یدونی و میخوای با بی رحمی ما رو از هم جدا کنی 

اما اگر هم نرم ووزندگی یاسمین دخترک کوچولو یمعصوم دوست داشتنی ام چی میشه 

اگر برم با دلم چه کنم با دل مادرم بحث رفتن و نرفتن نیست د رهر صورت زندگی میگذره 

بحث بی حرمتی و قدر نشناسیه 

اینکه خیلی چیز ها رو زیر پاش له میکنه بی ادبی قدر نشناسی و آزار روانی من تو این مدت همراه با فشار کار و بچه داری با هم داره منو له میکنه 

هیچ کس هم جز مادرم کمک حالم نیست ...وحالا وقت پیری مادرم من باید رهاش کنم و برم و البته توقع بچه داری آشپزی و رسیدگی ها ی مالی سر جاش هست فقط باید جامون رو جدا کنیم که همه بدونن این ااقا با شخصیته استقلال داره خونه داره ( که اگه کمک بابام و خودم نبود الان نداشت !!!)

وگرنه من ظهر خسته و گرسنه و بیحال کجا دارم برم وقتی این اقا عصر میاد و دوباره غروب از خونه می زنه بیرون و اخر شب میاد 

کی بچمو نگه می داره ؟ غیر از مامانم فقط زحمت من زیا د میشه باید صبح به صبح بچه رو کول کنم بیارم خونه مامان و بعد برم مدرسه و ظهر هم بیام دنبالش 

 

رفاه مالی هم خبری نیست که بگم ماشین زیر پام گذاشته !! ماشین زیر پام رو هم مامانم داره !! یادگاریه باباست که مامان نگهش داشته 

خونه داده ماشین داده دختر داده !!! جهاز داده  بچمونم نگه می داره غذا هم برام درست میکنه ...کافیه از گل نازک ت راز دهنش در بیاد 

این اقا مثل امشب که تا ساعت 10 شب بیرون بوده و من و با بچه رها کرده میاد هزار تا چیز بار من میکنه ودوباره میزنه بیرون!!!

من دلخوشی ندارم حتی به یاسمین هم دلخوش نیستم نا امیدی همه وجودم رو گرفته 

گاهی فکر میکنم نرم دیگه سر کار   و بشینم خونه بار ی هم از رو دوش مامانم برداشته میشه فشار مالی هم به این اقا!! میاد و خونمون هم که جدا بشه بار مالی و نداشتن ماشین حالشو جا میاره !!!اما از آیندم هم میترسم !!! از آینده دخترم !!!

دلم میخواد قدری بتونم مستقل باشم و موقعیت اجتماعی داشته باشم نباید همه چیز رو از دست بدم 

و اینکه می ترسم فرصت ریسک نداشته باشم پدرم رو خیلی زود از دست دادم میخوام این چند سالی که با مادرم هستم ر و بهش خدمت کنم نه اینکه آشوب زندگی من یه بغضی بشه تو گلوش و اشکی گوشه چشممش!!!

خدایا فقط تو حرفامو می فهمی این معادله پیچیده شده نمی دونم از کجاش شروع کنم به حل کردن نیم خوام زندگی دخترمو خراب کنم نیم خوام مادرم رو تنها و بغض آلود ببینم نمیخوام هر روز آه بکشمم از دست سرنوشتم !!

میخوام شاد باشم میخوام سرزنده باشم میخوام یه همراه دلسوز و مهربون داشته باشم نه کسی که همش بهم بپره و دلم رو خون کنه

بابایی کجایی ؟  !!!!!!!

خدایا حتی نم یخوام بابام ذره ای از درد دلم بفهمه خواهش میکنم ....بذار اون در آرامش باشه 

بابا جون فقط میخواستم تولدت رو بهت تبریک بگم خیلی جات خالیه 

...


یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت

امروز بعد ا زمدت ها اومدم اومدم تو این آلونکی که خیلی باهاش خاطره دارم  دو خطب بنویسم

بچه داری و اموراتش منو از همه چیز جدا کرده فکر نمیکردم اینقدر شدید مادر بشم !!!

نه آرایشگاه نه تفریح نه مهمونی نه کتابی نه هیچی  فقط یاسمین!!

می دونم این روش روش خوبی نیست اما غیر از این رو بلد نیستم

دخترم خوبه نازه آرومه مامانو باباش رو خوشبخت کرده با غش غش خنده هاش !!

نیم سالگیش رو پشت سر گذاشت خدایا شکرت

امروز به مناسبت تولد قمری ام  اومدم که بنویسم که روز قدر 29 سال پیش متولد شدم

چقدر قدر پدر و مادرم رو بیشتر میدونم تو این 6 ماه من خیلی آبدیده شدم تازه می دونم که مامان و بابام خیلی بیشتر از اینا برام زحمت کشیدن بیشتر از کارایی که من برادخترم میکنم

حیف باباییم نیست تا دستشو ببوسم وقتی همسریم از زیر کارای دخملی در میره وقتی خوابش میاد و قبول نمی کنه دخملی رو کمک من بخوابونه وقتی باتریم صفر میشه و دارم له میشم از بیخوابی و خستگی و می بینم بابای دخملم با اینکه خیلی عاشقشه اما ایثار بلد نیست

بی اختیار اشکم میگیره یاد بابایی می افتم که هر شب منو میخوابوند موقع خوابم که میشد دیگه نوبت بابایی بود بغلم میکرد میرفت تو حیاط بعد از حیاط نوبت کوچه میشد قدم میزد لالایی میخوند قصه میگفت زیر لب ذکر میگفت تا من بخوابم

و من از 3-4 سالگیمو که یادم میاد اونقدر بغل بابا کیف میداد که دیر میخوابیدم هی طولش میدادم بیشتر منو بچرخونه ....آه آه بابا جونم کجایی

امروز روزیه که خدا خانوم صورتیتو بهت داد  چقدر این روز برات مهم بود چقدر به من ارزش می دادی میگفتی دخملم روز قدر به دتیا اومده باید قدرشو بدونیم !! تولئ قمری ام برات با ارزش تر بود هر سال طلا بهم کادو می دادی

دیشب برات بهترین آرزو ها رو کردم  میدونم خدا حرفامو گوش میکنه قرار شدمهمون آمام رضا باشی...

عکس یاس مینم رو برا دوستام میذارم

نماز روزه هاتون قبول ممنون که به یادم هستین هنوز منم تو سیر خاطره هام هر از گاهی لطفات یکی از دوستان رو به یاد میارم

بابایی بعد از رفتن تو ......

 

...
ادامه مطلب


اولین روز مادری که مادر هستم

حس مادری خیلی قشنگه مثل بلور زلاله  و مثل گل لطیف

وقتی همه زندگیت میشه یه موجود دیگه تازه میفهمی عشق یعنی چه ایثار یعنی چه؟  تازه میفهمی اون چیزی که تا حالا اسمشو عشق گذاشته بودی عشق نبوده

وجود آدم عمق میگیره انگار که یه استخر 4 متری بشه دریا!!!

عشق به پدر ومادر خیلی نابه من همیشه فکرمیکردم همجنسه عشق به فرزنده

اما حالا میبینم عشق پدر ومادر نسبت به میوه دلشون ناب ترین حس دنیاییه که میشه تجربه اش کرد

حس میکنم این حس الهیه یعنی خیلی خیلی شبیه حس خدا نسبت به آفریده هاشه

حس مادرانه خودم رو با دنیا عوض نمیکنم   خیلی متفاوته از حس پدرانه همسرم که تازه میتونم بگم جزو بهترین باباهای دنیاست

مامانم همه وجود و هستی من این روزا  از تماشای حس مادرانه من بزرگترین لذت دنیا رو میبره ...منو و یاسمین رو تماشا میکنه و حظظظ میکنه

میگه هیچ وقت باورم نمیشد دخترم که توپ هم بیدارش نمیکرد حالا با یه صدای فسسسس که به سختی حتی شنیده میشه تمام قد ازجا بلند میشه و هوای بچه شو داره

میگه باور نمیشد اینقدر خوب مادری کنی .....مبارکت باشه حس شیرینمادری

امسال روز مادر قدر مادرم رو خیلی بیشتر از قبل فهمیدم اصلا فکرشم نمیکردم روزها و ماههای اول تولداینقدر زحمت برامادرامون داشته باشیم

حالا که خودم تجربش کردم میفهمم مادری چقدر ملکوتیه چقدرخالصانه است چقدر نابه!! دنیا دنیا شیرینه اما خب سخت هم هست

 از خستگی و بی خوابی و فراموش کردن وجود خودم و از بین رفتن بعضی حس های دیگر وجودم  که بگذریم خدا یه صبری داده که لحظه به لحظه باید صبوری کنم صبوری صبوری صبوری!!!

یاسمینو باباش امسال روز مادر برام گوشی خریدن  اچ تی سی رایم !!...دستشون درد نکنه اولین کادوی روز مادر خیلی چسبید .

امسال معلم هم شده بودم دیگه کادوی مادر و معلم رو یکجا دریافت کردم

مامانم هم به مناسبت اولین سال مادر شدن و معلم شدنم بهم یه پلاک طلا داد !! همش ما رو بد عادت و لوس میکنه

کاش همسرم بیشتر قدر زحمتای مادرم رو می دونست !!! کاش اینقدر ساده از کنار اینهمه محبت رد نمی شد گاهی حس میکنم براش عادت شده یا فکر میکنه وظیفه است.....

مامانم این روزا از من بیشتر عاشق یاسمینه من چون درگیر اولین تجربهها هستم یه کم گیجم اما مامان آگاهانهتر از من داره به یاسمین عشق میورزه

مخصوصا که مجبورم روزایی که مدرسه میرم بذارمش پیش مامان اینه که خیلی به هم عادت کردن

واقعا ممنونشم بااینکه مخالف سرکار رفتن من بود اما بیشتر از همه حتی همسرم داره باهام همکاری میکنه و ایثار رو بهمعنای واقعی داره برام معنا میکنه

خب سنی ازش گذشته جوون  که نیست ما دنبال پرستار بودیم اصلا فکرشم نمیکردم مامان با وجود خستگی و ضعف بعداز زعملش بتونه بچه داری کنه اما به خاطر  یاسمین داره از خود گذشتگی میکنه !! نهار ما روهم درست میکنه

یعنی همه زندگی منو داره اداره میکنه در حالی که تو وضعیتی هست که من الان باید اونو کمک بدم اما کمک حالش که نیستم هیچ زحمت زندگی و بچه ام هم افتاده گردنش

هر روز از ته قلبم براش بهترین ها و سلامتی رو آرزو میکنم می دونم نمی تونم تو دنیا براش جبران کنم از خدا میخوام عوض خیر رو با سلامتیو عاقبت بخیری تو این دنیا و بهترین پاداش ها روتو آخرت بهش بده

هر روز که غذای گرم خوشمزه جلومون میذاره یا با یه شربت خنک از منو شوهرم پذیرایی میکنه از خدا میخوام از بهترین خوردنی ها و آشامیدنی های بهشتی تو دنیا و اخرت نصیبش کنه الهی خیر ببینه

دیگرانی  هم هستن که اسممادر روشونهه اما چیزی ازشون دیده نمیشه

اینجاست که تازه میفهمی مادرا هم رده بندی دارنتوعشق و احساسشون!!

روز مادر رو به همه مادرای خوب وبلاگستانتبریک میگم

خصوصا دوستای عزیزمکه امسال اولین سال مادر شدنشونه

 

...


سال 91 با یاسمین

سالی که گذشت شاید متفاوت ترین سال عمرم بود سالی که حاصل عمر و وجودم در اون سال (اردیبهشت) به وجود اومد درونم رشد کرد و به حرکت افتاد و من صدای ضربان قلبش رو با تمام وجودم حس کردم تکون هاش رو لمس کردم و بعد در دیماه از وجود من متولد شد و پا به این دنیا گذاشت و فردا در اخرین پنج شنبه سال 91 دو ماهه میشه 

سال 91 نقطه عطفی در کل دوران زندگیم بود .....

دخترم بزرگ شده خانوم شده دیگه بعداز گذشت دو ماه حرف و حدیث د رمورد قیافه و رنگ  و روش حالا مطمئن شدم که دخترم سفید نخواد شد  و سبزه میشه البته سبزه گندمی 

چون حدود 10 روزه یه کم رنگش باز شده با زاحتمال میدیم گندمی بشه 

حالا شاید باعث تعجب بشه این حرف من اما نمی دونم به چه دلیلی از وقتی گل یاسم به دنیا اومد همسرم رو این قضیه حساس شد و بعد خانوادش و سپس بقیه اطرافیان رو در این مورد حساس کرد شاید چون انتظار نمی رفت دختر من سبزه بشه این حساسیت ایجاد شد نم یدونم اما خیلی برای من خوشایند نبود چون این اواخر متوجه شدم خودم هم حساس شدم و وقتی یه نوزاد سفید رو میبینم با دخترم مقایسه میکنم 

بگذریم دخترم عشقمه و همه زندگیمه اونقدر با نمکه که دیگه اجازه نمی دم کسی د راین مورد صحبت کنه 

امروز برا بار دوم بدون کمک کسی با پدرش حمامش کردیم اینبار استرسمون کمتر بود و خیلی خوب اینکار رو انجام  دادم باباش هم نقش حامی رو برامون ایفا کرد همین که میاد تو حموم من اطمینان خاطر میگیرم هر چند که هولم میکنه و گاهی حرصم میده اما حضورش قوت قلبه 

فردا باید بریم واکسن دو ماهگی دخترم رو بزنیم سخته خیلی سخته برام که خودم پاهای کوچولوشو محکم بگیرم و شاهد زجر کشیدن دخترم باشم 

این دوماه اول سختی های زیادی داشت حس میکنم ازاین به بعد یه کم اووضاع بهتر بشه تا روز 40 ام که خیلی سخت بود دست تنها بودنم کارو سخت تر کرد 

خیلی سخته که تازه زایمان کرده باشی  و بهنوز جون نگرفته باشی که مادرت هم بره زیر یه عمل خیلی سخت و سنگین و بعد تنها کمکیت رو هم از دست بدی تازه همه ازت توقع داشته باشن که به مادرت هم رسیدگی کنی 

منی که روزای عادی هم مامانم برامون اشپزی میکرد و 9 ماه بارداری استراحتی داشتم حالا یهو بعدز زایمان با عوارضی که سزارین داره + ورود یه نوزاد به زندگیم که هیچ تجربه ای در موردش ندارم با بی خوابی های شبانه و دل درد های روزانه اش  و دردسر های خاص خودش  ، دست تنها روزای سختی رو گذروندم 

بازم خدا خیر بده به خواهرم که اومد و به مامان رسیدگی کرد جور من و اون یکی خواهرم رو هم کشید خیلی بیشتر از وظیفه اش  چند بار یهم دخترم رو پیشش گذاشتم و نگهش داشت و تمام حموماش رو تا روز 40 ام برام انجام داد وگرنه من اصلا نمی تونستم کلی هم تجربه های مفید یادم داد 

اما نگاه های خواهرام به من یه کم سنگینه !!1 خب من چیکار کنم که بچه دار شدم من چیکار کنم که زایمانم مصادف شد با عمل مامان!!

می دونم هر دو شون خیلی برام زحمت کشیدم خصوصا مینا جان ده روز اول تولد یاسمین کلا اومد اینجا موند چون مامانم هم مریض بود و نمی تونست به من برسه  برام واقعا مادری کرد 

اما مادری که مادر میکنه خییلی با خواهر تفاوت داره خیلی !! 

از خدای مهربون میخوام سلامتی به مادرم بده  اونقدر دلش میخواد یاسمین رو بغل کنه وکاراش رو بکنه اما نمی تونه  واقعا نمی تونه 

گاهی فکر میکنم کاشکی چند سال زودتر بچه دار شده بودم الان تو این موقعیت خیلی سخت بود . البته برا ی من که دختر لوسی هستم سخت بود می دونم کسایی هستن که تو غربت تنهای تنها بچه داری میکنن اما برای من با مختصات خاص خودم سخت بود

خصوصا که اطرافیانم همش بعد زایمان همه کارای مربوط به نوزادشون رو مادراشون انجام میدن اما من بعد از بی خوابی شبانه وقتی که دیگه تمام جون و توانم رفته بود توی روز هم کسی رو نداشتم که یک ساعت دخترم رو بگیره و بتونم بخوابم خودم هم نمی ذاشتم مامانم بفهمه که چه حالی دارم چون کاری نم یتونست برام بکنه یا اینکه مجبور میشد به خودش فشار بیاره که براش خیلی سخت بود  

اما دیگه اوضاع داره بهتر میشه خواب شب یاسمین داره تنظیم میشه یه 3-4 ساعتی پشت سر هم میخوابه  توی روز هم خوب میخوابه ومن کم کم می تونم به کارام برسم 

غذا درست کنم کارای خونه رو انجام بده وای روزای اول حتی فرصت مسواک زدن و دستشو.یی رفتن هم گاهی نداشتم 

ولی خب همه این ها رو گفتم اما شیرینی وجود یه نوازد پاک و  معصوم و دوستداشتنی همهخستگی ها رو از تنم بیرون میکنه از وقتی که خندیدن رو یاد گرفت دنیای من تغییر کرد و حالا هر روز داره تعداد خنده هاش بیشتر میشه خصوصا صبحا که پامیشه یه ده دقیقهای پشت سر هم برام میخنده و مستی میکنه 

لذت نگاه دو تا چشم نمکین وقتی تو چشمای ادم زل میزنه و بعد از مدتی مکث میخنده تمام سلول های وجودم رو نو می کنه 

زبان اندام دخترم رو خوب میفهمم چیزی حدود 80 در صد رفتار ها و حرکاتش برام معنی داره واین بچه داری رو برام آسونتر میکنه 

دخترم بیدار شد ساعت نزدیک 12 شبه و من باید برم تا از وجودم سیرش کنم 

...


رونمایی می شود

منتشر نشده هایی از یاسمین عشق من

   از تو گلخونه دنیا              میون این همه گل ها

       قسمت ما هم در این بود         یاسمین تو شدی گل ما

 

 

 

 

 

...
ادامه مطلب