

اخر هفته خوبی بود حسابی استراحت کردیم خصوصا بعد از اونهمه خستگی ومهمون داری و کارای سخت....
پنج شنبه هم تهران رفتیم با همسری ختم یکی از آشنایان بود و بعدش هم کمی برا خودمون گشتیم اکسیر رفتیم و کلی ایده گرفتیم برا خونه آیندمون بعد هم امیر چاکلت هات چاکلت خوردیم و از سودا هم ساندویچ گرفتیم .
از امروز هم باید بشینیم بادقت ریزه کاری های قسمت اول پایان نامه رو انجام بدم که سه شنبه ببرم برا استادم.
خیلی دلم میخواد رژیم گیاه خواری رو شروع کنم نه اینکه بحث رژیم گرفتن . کاهش وزن باشه و نه اینکه بخوام گیاه خوار بشم ...فقط دلم میخواد کمی کمتر گوشت و مواد چرب و حیوانی بخورم البته برا مدتی اما خب تو غذا درست کردن قطعا می مونم اگه تجربه ای دارین کمکم کنید.
روزایی که گذشت روزای خوبی نبود اگه می بینید چیزی نمی نویسم چون نمی خوام دوباره یاد آوری بشه ولی یه سال گذشت و این روزا یادآوری سالی بود که گذشت یاد آوری روزی که بابا پر کشید و از پیشمون رفت ...
...مطلب قبل رو که نوشتم بعدش خیلی حالم بد شد اما ن.شتنش باعث شد یه حس قوی در من ایجاد بشه یه حسی که باعث شد من اونقدر پر رنگ بشم که بابایی ازون بالا بالاها منو ببینه و صدامو بشنوه
فردا صبحش خواب بابایی رو دیدم خیلی ملموس و واقعی طوریکه دلم نمیخواد اسمش رو خواب و رویا بذارم ..اسمشو می ذارم دیدار یه دیدار بعد از روزها....
بابایی اومد ...وارد خونه شد با همون عشق همیشکی از شدت هیجان ناباورانه گناش میکردیم من زدم زیر گزیه از دلتنگی افتادم به ÷ا ش گفتم ببابایی من عاشقتم
بوسیدم و بوییدمش بابایی هم تو چشام نگا کرد و گفت منم می میرم برات.............
...نمی دونم چرا هنگم! این روزا دور و برمون شلوغه کار هم زیاد داریم .
هی دلم میخواد بشینم بنویسم نمیشه وقتش نیست حسشم نیست . دیروز تهران بودم یه سر به استاد عزیز زدم و بعد هم تو یه جلسه سخنرانی یه استاد برجسته دیگه شرکت کردم خیلی پژوهشگاه رو دوستدارم کاش منم اونجا دانشجو بودم . خیلی محیط اکادمی و آرومی داره اصلا مثل دانشگاه های دیگه نیست انگار تو خونه هستی یه خونه آکادمیک یا شایدم یه هتل که داره برنامه اموزشی و علمی توش برگزار میشه.
اینروزا دلم برا بابایی خیلی تنگه قبلا هم دلم بی تابش بود اما این چند روز باقی مونده به سال!! همه چیز تداعی کننده اون روزای تلخه . به خاطر مراسمی که برپاست همه جا بابا حس میشه همه جا...اچون هرسال بود از وقتی چشم باز کردم این مراسم بو و بابابی هم بود اما حالا نیست .دیدن جای خالیش ت تمام لحظه ها این روزا خیلی سخته .سحر که مامان میره سماوربزرگ تو حیاط رو آب کنه و چراغای حیاط رو روشن کنه و در رو باز کنه با چشمای قرمز بر میگرده هرسال با بابا اینکار را رو می کردن. مداح که روضه شو شروع میکنه هممون به هق هق می افتیم جدای از ذکر مصیبتی که داره می خونه صداش تداعی کننده گریه ها و اشک های باباییه صداش تداعی کننده سال ها عزاداریه تو خونمون . مداحی که بابام عاشقش بود و فقط اونو قبول داشت میگفت وقتی داره روضه میخونه خودشم گوله گوله اشک میریزه نه اینکه فقط بخونه و اشک مردمو در بیاره می گفت صداش سوز داره یه سوز واقعی که معلومه خودشم می سوزه !
تا روضه تموم میشه و جمعیت عزادارای امام حسین از خونه می رن بیرون میدوم میام پایین به یاد پارسال که می رفتم حال بابایی رو بپرسم و قرصاشو بدم اما بابا نیست !! اتاق خوابمونو جمع کردم و یه تخت جای تخت بابایی گذاشتم که اتاق بشه عین پارسال میام میشینم کنار تخت سرمو می ذارم رو پای بابایی!!
یاد وقتایی می افتم که عین یه دختر بچه میومدم بابایی رو نازی کنم بعد بوی تنش منو مست می کرد و دلم براش ضعف می رفت و میگفتم اصلا من میخوام تو بغل باباییم بخوابم بعد به زور خودمو میچپوندم تو بغلش و کنارش می خوابیدم . خدایا تمام این یکسال شاهد درد و رنجم بودی یه فرجی برسون چرا دیگه خوابشم نمیبینم؟...خدایا
نمی دونم چطور این یکسال گذشت با اینکه خیلی سخت بود اما خیلی زود گذشت باورم نمیشه یه سال!! شده ! اخرین لحظات که نتونستیم با هم حرف بزنیم بابایی امیدوارم از من راضی باشی واقعا فکرشم نمیکردم اینقدر زود از پیشمون بری و گرنه ...
بابا همش اون ساعت اخر میاد تو ذهنم و چشمان تو که به من خیره شده بود و یه دنیا حرف داشت اما دنیا دیگه فرصتی برای حرف زدن به ما نداد.
...
دیروز عصر حالم یه کم ناجور بود رفتم بخوابم حامی هم داشت نهارشو می خورد تو آشپزخونه بود
یهو حس کردم هم داره خوابم می بره هم هنوز بیدارم بعد همه جا سفید شد یه سفیدی محض ...یه جور تیرگی یا شایدم ماتی تو اون سفیدی ها بود دیگه نم یتونستم حرف بزنم یعنی حس کردم رو جسمم کنترلی ندارم میخواستم دستمو تکون بدم نمی شد زبونم نمی چرخید ..خیلی سخت ودشوار بود هی می خواستم حامی رو صدا کنم اصلا نمی شد یعنی من خیلی به خودم زور می اوردم اما زبان در کام نمی چرخید انگشتمو با توان بی نهایت میخواستم تکون بدم نمیشد....
حس کردم یکی منتظرمه ولی من چیزی نمی دیدم سمت راستم فکر میکردم کسی هست اما چیزی دیده نمیشد فقط حس میکردم نگاه به در اتاق کردم دیدم دیگه دری نیست جای درو انگار گچ گرفته بودن اونجا هم مثل بقیه دیوارای اتاق سفید بود
دیگه امیدم نا امید شد ترس تمام وجودمو گرفته بود حس کردم روحم داره جدا میشه ومن قراره بمیرم داشتم فکر میکردم که خب مگه من تو این 11 ماه همش نگفتم آماده شدم برا مرگ و دیگه ترسم کم شده وگاهی اوقات آرزو داشتم که برم از این دنیا... اما حالا که زمانش رسیده بود خیلی ترسیده بودم تو چند ثانیه فکر کردم به اینکه چرا ترس دارم ؟ دیدم عملی ندارم که بردارم و برم
یه حس قوی به من میگفت از این به بعد تویی و عملت....نا خودآگاه چند بار تکرار کردم عمل صالح عمل صالح .... بعد یهو بهتر شدم تونستم دستمو تکون بدم ...اون فشاری که رو قفسه سینم بود برداشته شد اما همچنان زبونم قفل بود
عمل صالح رو با زبون دلم گفتم....بعد حامی اومد تو اتاق به زور بهش گفتم آب آب....
بسیار بسیار تشنم بود برام آب آورد وقتی خوردم بهتر شدم .... برگشتم
حالا حس میکنم به من مهلت داده شده تا عمل صالح انجام بدم....اما دقیقا از دیروز عصر تا حالا هیج عمل صالحی نتونستم انجام بدم به علت عذری که دارم عبادت نم یتونم بکنم فقط کمی قران خوندم ...مریض هم بودم نتونستم کمک مامان بکنم به نظرتون چی کار کنم ؟ کاملا قفل کردم می خوام یه کار حسابی بکنم خدایا کمکم کن و جلو پام بذار نکنه این مهلت من باشه ..........
با خودم فکر میکنم شاید این یه سفر روح بوده ولی من ترسیدم و بهش تن ندادم قرار نیست که فقط با سفر روح بمیریم شایدم روحم برمیگشت ولی من همکاری نکردم وسعی کردم خودمو از تو اون حالت خارج کنم...
کاش آماده باشیم... این ترسی که من داشتم ترس از خودم بود از کرده هام از گفته هام از تفکراتم که اون لحظه فهمیدم خیلی هاش مثبت نبودن حتی کینه هام از بعضی ها و غیبتایی که میکنم ...عبادتایی که بهشون ایماندارم اما تنبلی میکنم وانجام نمی دم
خدا یا منو آماده کن تا روزی که فرمان تو خواست در موردم اجرا بشه من با اشتیاق به سمت تو بیام خودم پرواز کنم نه اینکه دستو پا بزنم .
--------------------------------------------------------------------------------------------
پراکنده نویسی
امروز صبح دیگه خیلی حالم بد شد ساعت 8 صبح رفتم درمونگاه دکتر و آمپول زدم و داروهامم استفاده کردم کمی بهتر شدم ساعت 9 هم رفتم باشگاه ولی چون دل درد داشتم نتونستم خوب ورزش کنم
راستی چند روز پیش کیک یزدی درست کردم خیلی راحت بود و من خیلی از مزش و سبک بودنش لذت بردم ولی روش خوب پف نکرد مثل کیکای بیرون که روش مثل قیف میشه کسی دلیلشو می دونه؟
روضه مادر شوهری هم تموم شد جونمون در اومد هم من هم همسری دیگه همسری خودش متوجه شده برادراش و خانواده ش زیاد ازش توقع دارن همه خریدا و بردن و آوردن غذا و ظرفا و کلا همه کارا رو دوش همسری بود روز اخر که شام هم دادن برادر شوهر بعد از مجلس اومد گفت اخ چقدر گشنمه شام منو بیارین !!! واقعا خیلی رو داره !!
برادر دومی حامی هم که قبلا اوت بود الان دیگه با رفتن زنش و خالی شدن خونش از وسایل اوت تر هم شده کلا شوته!!!
حامی اینقدر خسته شده تصمیم داره ماشینشو بفروشه چون بار 3 خانواده رو دوش ماست ...ولی من می دونم مامانش نمی ذاره خودشم چون همین چند روز پیش رفت ماشینو بیمه کرد دلش نمیاد ولی واقعا خستمون کردن...میگه لااقل تا عید نگهش دارم حالا ک بیمه اش کردم یه مسافرت بریم.
بهش میگم فروختن ماشین یا رفتن از این شهر راه حل خوبی نیست ما باید اخلاق خودمونو عوض کنیم و برا زندگیمون برنامه داشته باشیم نه اینکه اجرا کننده فرماندیگران باشیم طوری که به خودمون لطمه بزنیم میگه من حسابم از داداشام جداشت من نمی تونم به مامانم نه بگم...اینو سعی کن بفهمی!!! اینم منطقشه خودش و منو له میکنه اما رو حرفش می مونه ....اینم شانس ماست!
مثلا میفرستنش یه مسیر دور گوشت یا سبزی بخره ؟ میگن باید فقط از همونجا بخری رفته سبزی کم آورده ( سبزی قرمه سبزی برا شام روضه) گفته فردا شب بیا 6 کیلو دیگه شو ببر ...بهش میگم دوباره فردا شب می خوای تا اونجا بری؟ میگه نمیشه که مامانم گفته فقط ازون..می گم تو فکرتو به کار بیانداز از یه جا ی دیگه بگیر مگه فرقی میکنه یا لا اقل بگو بده آژانس بیاره ...دیدم که داشت به داداشش میگفت من خیلی خستم الان از سر کار اومدم یا تو ماشینو بردار برو سبزی رو بگیر یا زنگ بزن بگو با آزانس بفرسته برادرش خیلی بد و آمرانه بهش گفت یعنی چی خسته ام ؟ من که نمی تونم برو آژانس هم بی آزانس!!! کلی باید پول بدیم یه دقیقه برو بگیر بیار...!!!! اونم مثل یه بره رفت!!! حرص داره نه؟
این چند وقته شاید کمتر بنویسم هم 10 روز روضه خونیمون برقرار میشه هم بعدش سال باباست قراره مهمون شهرستانی هم داشته باشیم 3-4 روز ...
منم که همه زندگیموجمع کردم خونه شده حسینیه ....همش راه می رم میگم این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟
تو دلم منظورم اینه که کی می تونست خونه زندگی منو اینطوری به هم بزنه وبکنه حسینیه اما عشق امام حسین منو راضی میکنه کار دیگه ایی که از دستم بر نمیاد بذار حداقل اینطوری اسم منم تو لیست عاشقای حسین نوشته بشه و بابایی هم ازمون راضی باشه که به نذر هر سالش دارم عمل میکنیم
...برا اینکه شب ها خوابم نمی بره حامی برام فیلم میگیرهاین رسم یادگار دوران حاملگیمه که استراحت م کردم جلوی تی وی....
حالا برام جالب شده اما هفته ای یکی دوتا بیشتر نمی بینم اخر هفته یکی از بهترین فیلم های این مدت رو دیدم یه بر خلاف تصور همگاه یه فیلم هندی بود!!!
اما خیلی اسطوره ای و همایونی البته رومنس بود!! فرمانروای عشق اکبر و جودها
فیلم آناهیتا رو هم دیدم همون که میترا حار و شهاب حسینی بازی کردن و در باره ذرات و بلور های آب هست اینقدر دلم میخواد ببینم شهادت بلور های آب درمورد من چیه؟
-------------------------------------------------------------------------------------------
یه چیز خوشمزه و مقوی هم اینمدت میخورم گفتم به شما هم توصیه کنم
دسر سوهان ..من خودم سوهان خیلی ذدوست ندارم اما این سوهان مایع یا دسر سوهان خیلی خوشمزه است
برا بچه ها و خانوم ها یی که ضعیفن یا تازه زایمان کردن خییلی خوبه و خوشمزه هم هست مواد تشکیل دهنده اش یه چیز ی تو مایه های کاچی هست
-------------------------------------------------------------------------------------------
این آخر هفته ای یه ماشین بچه روبردیم شهر بازی سرپ.شیده
من حسابی از بازی و شیطنت و کیف کردن بچه ها لذت بردم و تو بازی هاشون و تیکت جمع کردناشون باشون شریک شدم خیلی لذت بخش بودو یه عالمه حس های ناب شادی رو درونم زنده کرد .
...