


چقدر فضای وبلاگی دوسال قبلمو دوست دارم همش یادش می افتم دیگه ه رکاری میکنم اون حس و حال و ذوق و شوق رو ندارم از سرکار میاومدم وبلاگا رو تند تند می خوندم دوستای جدید اضافه میکردم با عشق مطلب جدید اضافه میکردم ....یادش بخیر یاد وبلاگ قبلیم بخیر رز صورتی .....
هفته گذشته دوتا فیلم دیدم سعادت اباد که از فضای فیلم و بازی بازیگراش خیلی خوشم اومد فقط یه کم بفرمایید شامش زیاد بود!!!! یه روز هم با همسری رفتیم سینما و نارنجی پوش رو دیدیم اونقدر که تعریفش رو کردن تعریفی نبود...یه ایده نو بود اما خب فیلنامه خاصی نداشت فقط یه ایده بود و چون بهداد و لیلا بازی میکرد جالب بود تماشاش.
هنوز با مبلغ هدیه روز زن چیزی نخریدم هم کفش میخوام هم مانتو هم پیراهن مجلسی یا کت و دامن اما با اون مبلغ کوشولو شاید فقط یکیشو بشه خرید .
خونمون 15 میلیون دیگه پول میخواد که ما نهایتا 5 میلیون بتونیم جوو رکنیم خدایا کمک دوستان لطفا انرژی مثبت بفرستید
دلم یه مسافرت می خواد اونم از نوع خارجیش دلم چند روز هتل و ارامش میخواد خرید تو فروشگاه های بزرگ رو میخواد
دوماه پیش وقتی تفاوت دلار خیلی زیاد بود و 1000 و 1500 دلار برای مسافرتای خارجی ارز دولتی می دادن طی یه تصمیم خیلی جدی می خواستیم بریم مالزی یهو یه اتفاق تو محیط کار همسر افتاد و قرار شد به تعویق بیاندازیم شاید ممکن بود همسری مدیر عامل بشه ...واگه 8 روز می رفت سفر ممکن بود همه چیز تغییر کنه یا حتی براش اوضاع بدتر از قبل بشه..
این شد که نرفتیم اونطوری حساب کرده بودیم نصف هزینه سفرمون در میومد .
حالا اون اتفاق خوب کار ی برا همسر جور نشد و اوضاع 2 ماهه همینطور مسکوت مونده ودیگه همه امید هامون هم نا امید شده و از طرفی شرایط ارز و دلار هم کاملا به هم ریخت و دیگه نمی تونیم با شرایط ایده ال و ارزون سفر بریم و از طرفی اونقدر پول برا خونه دادیم که چیزی ته حسابمو ن نمونده ... اینه که حسرت اون سفر خیلی به دلم موند اخه من تمام اطلاعات ریزش رو دراورده بودم الان بگن مالزی من مثل یه جهانگردی که ماه ها مالزی رو گشته اطلاعات دارم تمام هتلاش رو با امکاناتش می دونم ...حتی یه هفته همسری بهم گفت اگه ترکیه بریم کل هزینه درمیاد منم یه مدت رو ترکیه زوم کرده بودم اطلاعات اونو هم دراوردم ...
خیلی حیف شد اما درس شد برام اگه یه موقعیتی برامون پیش اومد سریع بچسبیمشو به امید چیزی که اصلا معلوم نیست هدف دیگه ای رو خراب نکنیم
حالا تا مدت ها نمی تونم سفر خارجی برم چون اگه پولش هم باشه ( یعنی از راه خدا برسه !!) دیگه اونقدر تو قرض افتادیم و همسری برا همه اه و واویلا بی پولی کرده که عملا نمی تونیم بریم سفر هم پیش خانواده ها مون هم پیش شریکش که کلی پول از حساب مشترکشون بیرون کشیده به خاطر خونه و اون راضی نبوده به زور راضیش کرده اگه بریم حتی تا چند ماه دیگه همه صداشون درمیاد شما که پول نداشتید مسافرتتون پس چیه؟!!!! بعدشم که ممکنه من باردار بشم و دیگه هیچی ×
هر روشی که بود من به کار بردم برا جذب یه سفر خارجی اما نشد که نشد دیگه دارم ایمانم رو به قانون جذب از دست میدم
امروز فکر میکردم روز اول ماه رجبه برا همین سحری خوردم ونیت کردم وی صبح مامانی گفت فردا اول رجبه خلاصه یه ضد حال اساسی خوردم...ولی خب چون نیت روزه قضا بود دیگه گفتم فرقی نمیکنه می گیرم اخرش که باید بگیرم قبل ماه رمضون !!! ولی حساب کردم 16 ساعته !!! هر سال تنیلی می کنم تو زمستون نمیگیرم می مونه برا اخراش ولی خب رجب و شعبان فرصت خوبیه یواش یواش قضا ها رو به جا میارم ماشالا 14 تا قضا دارم نصف ماه رمضون رو خوردم!! ولی فکر کنم 4 تاشو گرفتم با امروز میشه 5 تا ولی 9 تا میمونه ...باید هفته ای یه دونه روزه بگیرم تا ماه رمضون .
راستی کم کم میخوایم کابینت سفارش بدیم لطفا اگه کسی مدل کابینت جدید سراغ داره برام عکس بذاره از دلای اینترنتی و اروپایی نم یخوام از همینا که الان تو ایران کار میشه نمونه میخوام مخصوصا اگه کسی جدی خونه خریده .
...هی میام میز کار وبلاگم رو باز میکنم یه کم نگاش میکنم بعد تندی می بندم.....
دوباره فردا واردش میشم هی نگا میکنم به قسمت مطلب جدید هر چی فکر میکنم چیزی به ذهنم نمی رسه که بنویسم ...اتفاقات روزمره زندگی هست اما من شاید ازنوشتن اینها خسته شدم حتی بهانه روز مادر و روز زن هم نتونست من رو به نوشتن وادار کنه ....
دلم میخواد از مادرم بنویسم از مادر مهربون و صبورم که مظهر عشق و فداکاری و صبره اما اونقدر خوبه که نوشتن ازش تو قالب کلماتی که از ذهن من تراوش کنه نمی گنجه ......
کاش بتونم تا اخر عمر پیشش بمونم و عطر مهربونی هاش هر روز تو وجودم بپیچه
خونمون یک ماه دیگه یعنی اخر خرداد اماده میشه خب خیلی وسوسه کننده است که بریم اونجا ...خونه خودمون!!! ولی من چطور می تونم مامانم رو تک و تنها تو این خونه رها کنم می ترسم از آه کشیدنش از غصه خوردنش از تنهایی هاش که یهو خیلی تنها شد . خیلی به باباییم وابسته بود.همش وقتی می رم بالا چشماش قرمزه همش بغض داره نمی تونه بابا رو حتی یک ساعت فراموش کنه چند تا رگه قرمز خونی تو چشماش افتاده بمیرم الهیی تو این یکساله خیلی هم لاغر شده هر کس می بینتش فرداش به من زنگ می زنه میگه به مادرتون برسید تقویتش کنید خیلی از بین رفته و ضعیف شده ....
اما نمی دونن که مامانی داره از غصه خودش رو داغون میکنه . ..
یه عمل داخلی هم داره که دو سه ساله که باید عمل میکرده همش ازش فرار کرده و دکتر ا همش میگن دیر میشه ها!!! اما هممون حتی خود مامانی می ترسیم که ببریمش اتاق عمل!!! که بسپریمش به تیغ جراحی !! که بازم وارد محیط بیمارستان بشیمو درد کشیدن و ناراحتی عزیزمون رو که حالا همه دارایی مون تو این دنیا هست رو تماشا کنیم .
شوهری عزیزم یه مدته اخلاقش بهتر شده روز تولد حضرت زهرا روز عقدمون بود 5 سال قمری گذشت از با هم بودنمون ....همسری حسش اون روز خیلی ناب بود همش ذوق میکرد همش قربون صدقه ام می رفت نه به خاطر روز زن ، به خاطر اینکه یهووویی حس کرده بود چقدر خوشبخته همش هم میگفت من چقدر خوشبختم چقدر از انتخابم راضیم چقدر زندگی قشنگی برا من ساختی ....
می گفت باورم نمیشه 5 ساله ماله منی 5 ساله دارمت و بهترین چیز ها رو بهم هدیه کردی.....خب امسال اوضاع مالی برا خریددهدیه روز زن خوب نبود منم ازش خواستم چیزی نگیره ولی خب اخرش دلش نیومد و هدیه ام رو نقدی داد تا خودم برم خرید کنم ولی این حرفاش و یه نیم روز شاد با هم بودنمون و لاو ترکوندنمون برام بهترین هدیه بود
خیلی بهم ارامش داده طوری که اثر همون 3-4 ساعت عشق و مهربونی اش وجملات تاثیر گذارش که از ته قلبش بود انگار خیلی از زخمای قلبم که فکر نمیکرد م هیچ وقت ترمیم بشه روالتیام بخشیده . خدایا شکرت
دلم میخواد سال دیگه این موقع یا برا روز مرد بهش حاصل جون و عمرم رو هدیه کنم که ثمره عشقمون جلو چشمامون رشد کنه و ما لذتش رو ببریم
البته حالا فکر نکنید اوضاع خیلی گل و بلبل هست خیلی مشکلات هنوز بین ما هست که حتی دیگه نم یخوام بهش اشاره کنم تا یادم بیوفته ولی خب اینطور که بوش میاد اوضاع زندگی هر روز داره بهتر یشه و بالاخره ادما کاملتر میشن .
هر سال بابایی روز تولد حضرت فاطمه (س) به خاطر اسم قشنگی که روم گذاشته بود بهم هدیه می داد . خیلی منو لوس میکرد خیلی عزیز دردونه اش بودم .مامانی خوبم امسال از طرف خودش و بابا بهم یه سکه یه گرمی ( اینگده نازه!!) هدیه داد. 
این اولین سکه یک گرمی بود که میدیدم میخوام یادگاری نگهش دارم و هیچ وقت بهش دست نزنم .
یه هدیه زیبا دیگه هم امسال گرفتم پسرخواهر10 سالم برام یه شاخه گل رز هلندی صورتی زیبا هدیه اورد و روز زن رو بهم تبریک گفت و این درحالی بود که نه کسی بهش سفارش کرده بود نه مادرش حتی خبر داشت خودش رفته بود و گل خریده بود و برام آورد .اینکارش خیلی برام ارزش داشت امیدوارم بتونم تو مراحل مختلف زندگی خاله خوبی براش باشم.
...تا میاد ریتم زندگی یه کم دلچسب بشه یهو یه طوفان میاد نمی ذاره این ریتم زندگی به دل آدم بچسبه ......عین این مگس ها که تا هوا خوب میشه سر و کله شون پیدا میشه و نم یذارن یه کم درها باز بمونه وما از هوای بهاری لذت ببریم
این دو سه هفته اخیرکمی تا قسمتی احساس زندگی و البته سر زندگی داشتم حس میکنم خیلی بهتر از قبل تونستیم همدیگه رو بشناسیم و به روحیات همدیگه مسلط شدیم البته نه کاملا چون هنوز هر از گاهی سر مسائل کوچیک گفتگو یا به اصطلاح بگو مگو داریم
مامانی گلم هفته قبل سفر زیارتی بود و شکر خدا سالم و سلامت برگشتن همراه با خواهرم اینا رفته بودن هم قبل سفر به ما وجه نقد قابل توجه !!! دادن که دیگه جای سوغاتی رو بگیره و هم بعد از سفر یه عالمه برام سوغاتی اورده بود .....یوهو!!!
این هفته همش در حال پرو سوغاتی ها بودم ....مانتو شال دو عدد بلیز شلوار ....
یکشنبه همسری منو برد رستوران نهار مهمونم کرد که کباب برگی به بدن بزنیم و به خودمون برسیم که بعد از ظهرش من دچار مسمومیت شدم وشب هم روانه بیمارستان !!! به جای اینکه جوون بگیرم جونم دراومد .اونقدر بالا اوردم که همسری تو بیمارستان نمی دونست بیاد طرفم یا ازم دوری کنه؟!!! منم سر این رفتارش بعدا حسابی باهاش دعوا کردم خودش میگفت من میخواستم برم دکتر بیارم بالا سرت و لی چند دقیقه ای منو تنها کف راهرو بیمارستان رها کرده بود منم از دستش خیلی ناناحن شدم.
دیگه اینکه 350 تومن از یه جا م یخواستم که بعد از 2 سال دستم رو گرفت شوهری گفته یه راست برو نیم سکه بخر!!! تا الانش کلی ضرر کردی ....
مجوزی که دنبالش بودم شکر خدا بعد از 1 سال دوندگی صادر شد و البته تازه اوله راهه !
این هفته یه ازمایش دادم برا بررسی دقیق تر اوضاع و احوالم که دو تا موردش از حد نرمال بالاتر بود و حسابی نگرانمون کرد تا اینکه امروز رفتم دکتر و گفت چیزی نیست و اتفاقا باید بالاتر باشه چون مشخص میکنه تو سیستم ایمنی تون این ویروس هست و شما توانایی مقابله با این ویروس رو دارید ...منه دیوونه چقده الکی نگران شدم گفتم سقطم هم حتما به همین دلیل بوده....و نکنه اصلا نتونم نی نی دار بشم و هزار تا خیال بی مورد....
روزها میگذره و پایان نامه ام خاک میخوره امار گرفتم که من هر 15 روز یکبار می رم سراغ پایان نامه و یه هفته ای بهش می چسبم و به یه جایی می رسونمش دوباره 15 روز به خود استراحت می دم !!! خیلی جالبه
پ ن " مادر جاری ( سنجابی ) همونی که جهازشو کول کرد و برد و بچه اش رو جا گذاشت !! به رحمت خدا رفته ولی این قوم الظالمین نمی ذارن من برم تو مراسمشون شرکت کنم یا بهش تسلیت بگم ؟ !! تورو خدا بگید چی کار کنم خیلی زشته نه ؟!!
البته وقتی پدرم فوت کردن هیچ کدوم از خانوادش تو هیچ مراسمی شکرت نکردن و به من اصلا تسلیت نگفتن با اینکه هیچ مشکلی با من نداشتن حتی اون موقع دعوا و حرف و حدیث خاصی هم با برادر شوهر نداشتن ولی من به همسری میگم اونا کار زشتی کردن دلیل نمیشه منم کار بدشون رو تکرار کنم هر کس شخصیت خودش رو داره من نمیتونم به روی خودم نیارم که مادر ش از دنیا رفته !!!! واقعا نمی تونم
ولی همسری میگه اگه بری برادرم غشقرق؟ به پا میکنه و زندگیمونو به هم میریزه.....
...این چند روز تعطیلی رو شمال بودیم جاتون خالی اول برنامه ریزی مون دو نفره بود ولی روز اخر دوست حامی هم با همسرش بهمون پیوستن .البته با یه بچه 4 ساله !!
سفر خوبی بود اگر چه دونفره های دوست داشتنی مون رو کم داشت اما مسافرت با دوستان هم خالی از لطف نبود و برام سازنده بود .کلی بچه داری توام با ارامش ازشون یاد گرفتم
سه شنبه غروب راه افتادیم به سمت رشت شام رو تو قزوین در فست فود اقبالی مرغ برشته خوردیم ودیگه صبح مه چشمامونو باز کردیم رامسر بودیم اول قرار بود مقصدمون لاهیجان باشه اما تصمیم عوض شد ویلایی که تو رامسر گرفتیم جای خیلی خوبی بود نزدیک دریا و تو یه بلوار خیلی سرسبز و زیبا مسیر پیاده روی تو اون بلوار تا دریا رو خیلی دوستداشتم دو روزی اونجا بودیم شهربازی رفتیم جوجه درست کردیم تله کابین رفتیم ...
روز اخر هم رفتیم سراغ همسفری های سفر دبی که تو ساری ساکن بودن و خیلی اصرار داشتن حالا که شمال اومدیم حتما پیش اونها هم بریم پذیرایی خیلی گرمی ازمون کردن شب هم همونجا خوابیدیم و تا جمعه ظهر هم مهمونشون بودیم خانواده مهربون و گرمی بودن
ظهر قبل نهار من همینطور داشتم تعجب میکردم که چطور یه مسافرت راحت و اسوده داشتیم و مشکلی هم پیش نیومد و کسی هم اذیتمون نکرد و از ین حرفا که براد حامی زنگ زدو دیدیم سرخ شد و ناراحت و هی قسم میداد و بعد هم جلو هم زد زیر گریه ....
هیچی مامانشون قرصاشو زیاد خورده بود و روانه بیمارستان شده بود حالا چیز مهمی هم نبود ولی داداشش به بدترین شکل ممکن خبر رو داد.
حالا همشون می دونستن ما برا صبح شنبه خودمون رومی رسونیم نمی دونم دیگه دادن این خبر بد چی بود؟ به هر حال ما قرار بود بعد نهار حرکت کنیم و شب می رسیدیم با دادن این خبر هم شب ساعت 11 رسیدیم بیمارستان و دیدیم که هیچیش نیست!! فقط باید تحت نظر بمونه تا مشکل رفع بشه و تاامروز ظهر هم بیمارستان موند.
من و جاری حسابی درگیر شدیم همش شیفت می ذاشتیم و همراهش می موندیم خلاصه امروز ظهر مرخص شد و رفت خونه ...
حالا تازه اگه بخوان خونه دیدنش بیان ما باز اسیر میشیم ....
...این هفته اصلا حس و حال نوشتن رو نداشتم خیر خاصی هم نبود
گفتم یه گزارش مختصری از هفته ای که گذشت بذارم شاید هفته دیگه پر از خبرای خوب باشه
جمعه با همسری صبح زود پاشدیم چون امتحان دکتری داشتیم مامانی زود تر از ما پاشده بود و از دیشب برامون عدسی بار گذاشته بود قربونش برم نوش جان کردیم و رفتیم سر آزمون صبح تخصصی رو دادیم و برگشتیم خونه باز مامان گلی برامون میان وعده خاگینه درست کرده بود و ما یه راست رفتیم بالا نوش جان کردیم از ساعت 11/30 تا 1/30 خوابیدیم .بعددوباره 2 رفتیم برا ازمون عصر که زبان و هوش بود و خیلی خسته کننده و سخت بود .
شب هم خونه همکار حامی که تازه عروس و دامادن دعوت بودیم رفتیم و خونه و جهازشون رو دیدیم و گپ و گفتی بود و خوش گذشت هر چند خیلی حرف مشترکی نداشتیم .
یه روز هم تولد مامانی بود که همه جمع شدن دور هم و خواهرم هم یه کیک بزرگ گرفت و دورهمی خیلی خوش گذشت.
دیکه اینکه تو این هفته دادگاه بود و باز سنجابی اینا نیومدن و این شد که دادگاه حکم بر عدم تمکین زن داد و دیگه نفقه بهش تعلق نمیگیره البته اونا هم هیچ وقت درخواست نکرده بودن چون از زمین که به اسمون هیچ وقت نباریده!!!! ولی دیگه فکر کنم آقای ناقض خیالش راحت شد چون مهریه رو هم که در طول زندگی مجبورش کرده بود بره ببخشه و کرده 14 تا !!! و دیگه از هفت دولت آزاد !!! حتی فکر کنم با مجوز عدم تمکین راحت بتونه به ازدواج مجدد هم فکر کنه
یکشنبه هم با حامی رفتیم خونمون رو دیدیم دیگه میخواستن گچ کاری رو شروع کنن از کاشی ها خیلی خوشم نیوومد البته خیلی هم برام مهم نیست ...چون معلوم نیست بریم اونجا بشینیم ولی د رکل خونمون رو که اولین خونه واقعی خودمون هست خیلی دوست داشتم ....کلی نظر دادیم اینجا اینو می ذاریم برا اینجا اینو میخریم...ولی باز همو نگا می کردیم و میگفتیم ما که معلوم نیست باییم اینجا برا مستاجر اینکارا رو بکنیم؟!!
باز بیخیال میشدیم ......یه کمه دیگه که خوشگل شد براتون عکس میذارم ...
سه شنبه هم جاری 1 با بچه هاش از مشهد برگشته بود و برادر شوهر هم از دبی به حامی گفتم پاشو بریم دیدنشون و گز اصفهان هم برداشتیم بردیم براشون کلا سیستم اینه که یا هیچ کس جایی نمیره یا جمع نمیشه یا باید حتما مادر شوهر هم باشه!!! یعنی نمیشه ما یه بار بدون حضور ایشون همدیگه رو ببینیم یا حتی مهمونی بدیم ...
یعنی من بخوام مامانم اینا رو هم دعوت کنم باید ایشون رو هم بگم!!! درنتیجه ایشون هم خودشون رو رسوندن اما مثل همیشه دست خالی!!! من نمی دونم ادم بعد چند وقت می ره دیدن نوه هاش اونم که مشهد بودن واز زیارت اومدن نباید یه چیزی براشون ببره ؟ تازه توقع سوغاتی هم داره هم جاری براش اورده بود هم برادر شوهر از دبی .....هیچی که نیاورده بود بماند با یه پلاستیک پر سوغاتی ذوق کنان راهی شد.!!
دیشب هم یکی از همکارای حامی که خیلی شوخه و بامزه با همسرش که خانوم دکتر هست اومدن بازدید عیدمون ....بعد هم قرار شد بریم بیرون شام که سر از شاورما در اوردیم و لی هر کاری کردیم نذاشتن حساب کنیم گفتن نوبت ماست!! ولی خیلی بد شد چون اونا امشب مهمون ما بودن . سادویچ شاورما با نان صمون مورد استقبال من قرار گرفت و به حامی گفتم ازین نونای خوشمزه برا صبحانه هم می خوام اونم مثل یه مرد وظیفه شناس رفت درخواست کرد و 4 تا نون خوشمزه برام گرفت برا صبحانه ..... 
5شنبه خواهرم برنامه شام و لیمه مکه شون رو داشت و کلی هم مهمون دعوت کرده بود.
دایی ام اینا از شب قبل اومدن خونه مامان ...خیلی از دیدن دایی جان و بودن در کنارش لذت بردم اخه تقریبا همسن بابام هست و با یه فرهنگ و تویه شهر بزرگ شدن شغلشون هم یکی بوده تمام رفتارش حرف زدنش تکه کلاماش مثل بابامه گاهی دقایق طولانی بهش خیره میشدم و تماشاش می کردم گاهی می رفتم تو آغوشش و طولانی همونجا می موندم چشمام رو می بستم و حس میکردم تو بغل بابایی هستم حتی بوی بابا رو می داد...
بعد باچشمای خیس از تو بغلش میومدم بیرون خودش هم می فهمید برا چی اینطوری بغلش میکنم یه آهی میکشید و اونم سکوت می کرد. از ته قلبم دعا کردم سال های سال سلامت باشه و سایه اش بالا سرمون باشه
برنامه خواهری خیلی خوب انجام شد و شامشون هم خیلی خوشمزه بود و دوباره همه دور هم جمع شدن و کلی هم مهمون شهرستانی و شب خواب!!! ( مهمونی که شب خونه آدمو بخوابه ) براش اومده بود.
بعدشم تاکسی گرفتم ویه راست رفتم خونه مادرشوهر چون از عصرگاه 6 تا عموهای حامی با خانواده هاشون اومده بودن اونجا فکر کنم تعدادشون بیش از 30 نفر بود!!!
مادر شوهر هم رسما دهنش سرویس شده بود اصلا ظرفیت پذیرایی از این همه مهمون رو نداره ...عزا گرفته بود شب اینا رو کجا بخوابونه رختخواباش نهایتا 8-9 نفر رو ساپورت میکرد
گفتن مردا برن خونه برادر شوهری بخوابن که قبول نکردن و ناچار جاری و برادر شوهر رفتن خونشون رختخواباشون رو اوردن اونجا!!!! از نظر من خیلی ضایع بود ولی مادر شوهر اصلا ضایع و اینا حالیش نیست هر چی هم من همیشه میگن شما رختخواب خیلی کم دارید می گه من اصلا مهمون نمی خوام که براش رختخواب تدارک ببینم !!!
خلاصه که فردا پیش از ظهر حامی رفت اونجا که با عموهاش باشه و یهو ساعت 11 زنگ زد که اینا گیر دادن م یخوان بیان خونه ما!!!!
منم ظرف نیم ساعت همه جا رو اماده کردم آقا ریختن تو خونمون ریز و درشت ....حامی هم یه عالمه میوه خرید و شیرینی و شکلات و سوهان هم که برا دید و بازدید نوروز زیاد داشتیم و خدا روشکر خوب پذیرایی کردیم ازشون ....
...از صبح که پست قبل رو گذاشتم مصمم و با اراده حمله بردم به کمد و محتویاتش رو خالی کردم تو اتاق 2 ساعت مداوم بدون رفع خستگی کار میکردما.....یه بند !!!
خب به نظرم تازه یه مرحله از کار انجام شد .....
تو این یه مرحله
1- لباسی زمستونی ها جداشدن و بسته بندی شدن و رفتن تو یه دونه ازین بقچه اماده ها یه سری لباسای حجیم هم مثل پالتو و اینا رفتن تو چمدونمون بالای کمد
2- یه بقچه ساک دیگه تخصیص داده شد به پارچه های ندوخته . وای چقدر پارچه ندوخته داریم همش هم سوغاتی و کادویی هست هیچکدو رو خودم نخریدم
تازه از مکه که اومدیم 60-70 درصدش رو بخشیدم به اطرافیان به عنوان سوغات اما بازم مونده
3- یه بقچه اختصاص داده شد به چادر مشکی و رنگی و جانماز های مهمون همشون تاشدن و خیلی منظم چیده شدن
4- یه مقدار هم لباس داشتم که هنوز استفاده نکرده بودم ازشون یعنی شاید بیش از یکساله که خریداری شدن مارکش هم هنوز بهش هست اما مشخصه که دیکه مورد مصرف من نبوده یا مدلش به من نمی اومده یا سایزش کوچیک شده خلاصه اونا روهم گذاشتم تو یه نایلون که هدیه بدم به اطرافیانم
5- یه مقدار از لباسام رو هم دیگه به دردم نمی خورده اونا رو هم یه پلاستیک گذاشتم که تو هر جایی کمد یا کشو ها به این گونه موارد برخوردم بلافاصله بیاندازمشون تو این پلاستیک !!!! ولی مگه من دل می کنم ؟!
افسوس!!!
در واقع 40 درصد لباسای تو کمدم باید برن اون تو !!!! ولی از جایی که من عادت کردم لباسام رونگه دارم فعلا فقط 4-5 مورد بیشتر از فیلتر رد نشدن ....نمی دونم این وابستگی چیه؟ خیلی سخت میتونم لباسی رو دور بیاندازم همش فکر میکنم خب اسرافه این که هنوز بهدرد میخوره و با این خصوصیتم یه عالمه خرت و پرت دور خودم جمع کردم. ولی دیگه میخوام با خودم مبارزه کنم در نتیجه اون پلاستیکه گوشه اوتاق زیر میز اتو می مونه تا پر بشه ...
البته یک ماه به خودم فرصت دادم تا اونو پرش کنم ......
برا خودم هم جایزه گذاشتم که اگه اون پلاستیک بزرگ پر بشه و از خونه خارج بشه 200 تومن هدیه دارم که می تونم برم خرید کنم باهاش.
اخر نوشت " خیلی خوبه که اینجا مینوسیم کلی به من انگیزه می ده
منتظر راهنمایی های تون هستم در این زمینه
...