a wedding website CafeMom Tickers آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

دعا کنید خوکی نباشم

<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:595.3pt 841.9pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:35.4pt; mso-footer-margin:35.4pt; mso-paper-source:0; mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 {page:Section1;} -->

شب ساعت 10/30 رسیدیم خونه عمو اصفهان ..یه کم دیر شد برا اینکه بابا یی نوبت دکتر داشت ازش آزمایش گرفتن وجوابش اصلا خوب نبود..دکتر هم اجازه نداد برا مسافرت دیگه بابایی گفت سالگرد برادرمه نمیشه نرم..دکتر هم حسابی به ما سفارش کرد که باید مراقب بابا باشید خصوصا اینکه سرما خوردگی عفونی و خیلی حادی هم داره...و تو این وضعیت که سیستم ایمنی اش ضعیفه و دوباره پلاکتش اومده پایین خیلی خیلی باید مراقبش باشید..خلاصه ما دیگه برا شام شب سال رسیدیم.بعد از شام هم یه گپ و گفت و گویی با اقوام بابا داشتیم و بعد هم پیش به سوی آپارتمان خواستنی من..راستی خواهرم هم که از قبل رفته بود اصفهان در این بین به ما پیوست..شب بابایی حالش خوب نبود کولر رو خاموش کردیم خوابیدیم ..برا نماز که بیدار شدم دیدم وایی گلوم خیلی درد می کنه و خشک شده(فکر کنم از بابایی گرفتم)..اب نمک قرقره کردم فایده نداشت برا صبحانه هم بابایی رفت حلیم و عدس مخصوص جمعه های اصفهان رو گرفت  دور هم خوردیم ..من و حامی که اصلا حال نداشتیم بریم سر مزار هی پسر خواهرم رو بهونه می کردیم میگفتیم ای وای گناه داره اینو دیگه بیدارش نکنید بذارید بخوابه..من می گفتم حامی هم پیشش بمونه ..خلاصه هی تعارف به هم زدیم که یه جوری یکی بگه شما نمی خواد بیاین  ولی فایده نداشت..بعد از اونجا هم پیش به سوی خونه..وای تو راه حس می کردم هر لحظه حالم داره بدتر میشه.اما به زور اصرار کردم که بخشی از مشیر رو من ÷شت رول بشینم وچون سرعتم بالا بود با اجازتون ٢٧ هزار تومن جریمه شدم.عینکوقت تمام.بعد از ظهر توخونه افتاده بودم وناله می کردم بالاخره غروب رفتیم دکتر و گفت وضعیت گلوت خیلی التهاب داره ..فشارم هم خیلی پایین بود..بهم توصیه کرد اگه تا دو روز دیگه بهتر نشدی دوباره بیا بازم وضعیتت بررسی بشه..( می دونید که منظورش چی بود؟ احتمال این انفولانزای اسمشونبر...)

شب تا صبح از درد گلو که حالا سر درد و بدن درد آبریزش و سوزش هم بهش اضافه شده بود نخوابیدم..ساعت 4صبح بود که  چایی دم کردم، سوپی رو که مامان شب برام درست کرده بود و اضافی اش رو هم برا سحر داده بود گرم کردم و سحری حامی رو هم آماده کردم بیدارش کردم..اصلا فکر نمی کردم اولین سحر ماه رمضون باهم بودنمون اینقدر با حال باشه..بر عکس همیشه که خونه بابا بودم اصلا خوابالو نبودم و  کلی ذوق داشتم . هر دومون تصمیم گرفتیم تو این ماه علاوه فیض بردن از برکاتش ..یکی دوتا از خصوصیات اشتباهمون رو ترک کنیم وهمدیگه رو تو ترکش کمک کنیم.

 و یادی هم  کردیم از ماه رمضون 4 سال پیش زمانی که اولین جرقه های دوستی مون زده شد ومن هر سحر برا سحری بیدارش می کردم ..چه حال و هوایی داشت اون ماه رمضون...

 صبح هم تا 7/45 خوابیدیم البته من جون کندم به جای خوابیدن حالم هر ساعت بدتر میشد حامی می گفت روزت رو بخور. حق نداری هم بری سر کار. منم با صدایی که از ته چاه درمیومد..و حس می کردم گلوم داره پاره میشه اصرار می کردم که باید برم سر کار بعدشم گریه ام گرفت خواست منو ببوسه منم سرش داد زدم (با همون صدا) مگه نمی دونی من  خوکیم..منو نبوس .حامی: تو چی هستی؟ .خوکی ام.. ..خلاصه الان سر کارم..و پشیمون..

ساعت 12 می رم خونه احتمالا روزه ام روهم نتونم نگه دارم...

خدایا کمک کن خوکی نشم

...


دوباره اص ف ه ان...

چه زود یک سال گذشت  و چه یک سال پر فراز ونشیبی بود..امروز سال عموم هست پارسال این موقع منوحامی از سفر عمره دانشجویی برگشتیم بابا م بعد از اینکه گوسفند برامون قربونی کرد و ازمون پذیرایی کرد دیگه غروب و اینا دیدم نیست گفتن کار داشته منم بعدش رفتم خونه حامی اینا که سوغاتی ها رو نشونشون بدم (سر فرصت باید خاطرات مکه رفتنمون رو هم تعریف کنم) بعدش فرداش مادر شوهرم مولودی گرفته بود به جای ولیمه عصرونه فامیلاشو دعوت کرده بود..دیم خواهرام نیومدن اونقدر خورد تو ذوقم آرایشگاه رفته بودم و مهمونی برا من بود اونقت ببینی مامانت و خالت تنهایی بیان ..خیلی بده..بعد از مراسم فهمیدم عموی مهربونم فوت کرده واونااز دیروز به من چیزی نگفتن..و اهم برای مراسم سوم عازم ا ص ف ه ا ن شدیم...

حالا امروز باید به همراه بابایی بریم شب مراسم دارن..ولی اصلا حسش نیستخیلی خسته ام قبل از ماه رمضونهمین آخر هفته رو داشتم که یه کم به زندگیم برسم و استراحت کنم که این رو هم باید بریم سفر..اصلااز وقتی عروسی کردیم اکثر آخر هفته ها ما یا اصف هان بودیم یا تهر ان.. خیلی بده خستگی توتن آدم می مونه..

بدتر اینکه بچه های عموت باهاتون رابطه چندانی ندارن و نه جشن عقدت اومدن و نه عروسیت و نه حتی دین عموشون که مریض بود وتو بیمارستان ونه حتی بازدی ما اومدن که برا عزا رفتیم وبابام تک تکشون رو از عزا درآورد و برای همه اشونریز ودرشت پارچه کت و دامنی پیراهن مردونه خرید..

از بی معرفتی آدما دلم می گیره ..اما خب چاره ای نیست وقتی میبینم که حامی میگه دیر تر بریم من چهلم دایی بابامه بتونم عصر شرکن کنم...که سال به سال نمی دیدتش اما خودشو ملزم می دونه که تو مراسم ختمشون شرکت کنه ومشکی بپوشه واین حرفا اونوقت دلت می گیره اگه تو برا  سال عموت نری...

امروز هم خواب موندم خیلی ناراحت شدم..خیلی!! به جاش یه خامه کاکائویی اوردم اداره تا از خجالت شکم مبارک در بیام که خیلی ناراحت نشه..همشو خوردم..سبزخیال باطل

دلم یه ست عبایا می خواد abaya می دونید چیه؟...مدل مانتوهای اماراتی که بلند و مشکیه واز پارچه های خیلی خوبی درست میشه..همرا با شال ستش ..چند ساله مدلای خیلی قشنگی داره طراحی میشه..یکی از فامیل شوشو یه مدلش روخریده واقعا زیباست...برا مهمونی ها عالیه چون حالت مجلسی داره...یه مدل هم یه جای دیگه دیدم بین چادر عربی و مانتو اونم اسمش abaya  بود .کاش می شد خودم برم دبی بخرم اما همین فامیل شوشو می گه حدودای 100 تومن خریدم تازه اینمل متوسطش بوده ..تا 600 700 هزار تومن هم بوده....برادر شوهری ماه رمضون رو اونجاست..گفت اگه چیزی می خوایین بگین براتون بیارم  ومن فط اونو می خواماما خب به آقایون کهنمیشه سفارش این چیزا رو داد؟

حالا امروز خیلی اتفاقی وب یه دختر ایرونی که مدل اسلامی هست تو دبی رو پیدا کردم یعنی کسی که آخرین مدلای  عبایا رو میپوشه وروی سن می ره....خیلی برام جالب بود گفتم کاش از خدا چیز دیگه ای خواسته بودم..اون می تونه راهنماییم کنه که چه مدلایی االان مده و از کجا می تونه برام بخره..یوهوووووفقط خدا کنه خیلی گرون نباشه بشتر از 100 تومن زورم میاد هزینه کنم..

سارا خانوم منتظرم بیای راهنمایم کنی..

عکسشم چون دوستان خواستن می ذارم

   

می دونم خیلی هاتون نمی پسندین ولی خب من دوست دارم برا مهمونی و عروسی چیز جالبیه می تونی راحت زیرش لباس مجلسیتو بپوشی البته چون عربیه باید بگردی مدلی که باب سلیقه ماایرانی ها هست پیدا کنی..ولی خب منم یه کم سلیقه ام عربیه..چشمک

...


شناگر

سلام

اخ جون بالاخره دیروز با دختر خواهرم رفتیم استخر

اینقدر که این لیندایی از استخر گفت منو به هوس انداخت..تازه فهمیدم امیر اقا که مربیه و استادیه در این رشته چه حالی می کنه

اولش چون خیلی وقت بود نرفته بودم می ترسیدم شیرجه برم و عرض استخر رو شنا کنم اخه ماهم برا خودمون یه پا شنا گر دوره تکمیلی بودیم

ولی کم کم ترسم ریختو شیرجه زدم یوهووووو

بعدشم رفتم تو مود سوزنی که مثل یه سوزت بپرم تو قسمت عمیقو پامو بزنم به کف استخر و بیام بالا و ای با عینک اینقدر حال می داد زیر آب چشماتو باز میکردی

و همه جا رو دید می زدیعینکچشمک

یه کم هم سونا جکوزی رفتم فقط مایو مو جا گذاشته بودم و مجبور شدم بخرم بعد اومدم خونه دیدم من فقط یه کشو مایو دارم خیلی حیف شد الکی پول دادم مایوش هم خیلی ساده است ازین پاچه دارا فقط ازین مدلا داشت...

بعدشم اومدم خونه دیدم به به شوهر گلم انباری رو مرتب کرده و اب هندونه هم گرفته

منم یه کم خونه رومرتب کردم و لباسام رو عوض کردم ونماز خوندم  و پشت بندشم نماز مغرب و خوندیم وقرار شد هیج جا نریم بمونیم تو خونه عشقولانه باشیم قلب

نصف بسته جوجه هم داشتیم گذاشتیم بیرون تا یخش باز بشه و شب جوجه بخوریم..

مادر شوهر زنگ زد..یه بلیز داشتی روش خیلی کار شدهبود همون سبزه که از فلان جا خریدی با تموم خصوصیات وسایل منو حفظه از خودم بیشتر ..

اونو بده حامی بیاره اگه لباس خوشکلتری هم داری که روی سینه اش کار شده اونوهم بده اخه برادر شوهر 1 داره می ره دبی بگم برا من بیاره..باید حتما ببینه تا بتونه بخره.

گفتم کی می رن گفت فردا شب میره..خب ما هم گفتیم چشم ..بعدشم فکر کردم گفتم فردا  عصر که از اداره اومدم میبریم میدیم بهشون.. جوجه رو درست کرد عشقم

و منم سفره انداختم و ظرفا رو شستم و برنج هم درست کردم با هم مشغول خوردن بودیم که دوباره تلفن...پس لباس چی شد؟ الان ساعت 11/15 شب؟

نمیشه هم حرف زد میگن حساس نباش..حامی رو مجبور کرد اون موقع شب پاشه بره اونجا..اونوقت م یگید نرید خونه ماماناتون من که پدرم مریضه نرفتم بهش سر بزنم امااین خانوم به هر بهونه ای شده حامی رو باید بکشه خونشون.

بیچاره حامی درست غذاشو نخورد ومنم تنهایی غذامو خوردم ساعت 12/10 دقیقه برگشته..

اما خب مهم اخلاقه خودشه که خیلی باهام خوبه و هوامو داره مثلا قرار بود من امروز روزه بگیرم صبح زودتر پاشده غذامو گرم کرده سفره انداخته نوشابه برام گذاشته ومنو بیدار کرده ..عمرا من خودم بتونم اون ساعت صبح بیدار  بشم اصلا شنواییم تعطیل میشه نه زنگ ساعت میشنوم نه تلفن ونه موبایل..

اونقده ذوق کردم وقتی پاشدم دیدم عشقم خودش که نمی خواست روزه بگگیره به خاطر من پاشده ..یه عالمه ازش تشکر کردم که اینقدر باهام همراهی می کنه بعدش گفتم شما دیگه برو بخواب انگار که منتظر حرف من بود لبخندی زد و  رفت خوابید خوش به حالش 30 ثانیه نمی کشه خوابش می بره من اون ساعت بیدار شم دیگه خواب زده می شم..

 

عشق مهربونم خیلی عاشقتم..عاشق همین مهربونی هاتم...

 

پ ن: خوش به حالتون فردا تعطیلین..من باید بیام سر کار.......ناراحتکلافه

...


فانوس

دیشب رفتم خونه مامان ایناو حامی رهم رفت سر به مامانش بزنه..دیگه داره رقابتی میشه تا من می خوام اراده کنم می گه من حتما امشب می خوام یه سر به مامانم بزنم .) اخه کدوم شبی شده که نری اونجا؟) خب اینطوری بهتره هر دومون به خانواده هامون می رسیم و تو زمان هم صرفه جویی میشه..یه کم با مامان حرف زدم سر اون مساله اما مامان می گه اخلاق شوهرت بده اصلا قضیه دراون حد نبود چند مرتبه بد جور جواب داد..حالا چون یه تلویزیون برده داده تعمیر که نمیشه بی منطق بشه..مامان می گفت ما تا حالا ندیده بودیم کسی تلویزیون نتونه کانالاشو درست کنه..بعد دیدیم داره ور میره ونمی تونه خواهرت گفت خیلی ممنون فلانی وفلانی بلدن درست کنن. یعنی اونا میان درستش می کنن نمی خواد دیکه بهش ور بری..اونت اینقدر ناراحتشد که با کنایه حرف زد و بعد ههم بدجوری خدا حافظی کرد ور فت..کلا به نظر من هیچ کاری رو نباید به داماد سپرد اونم از نوع  ...

اخه تا حالا دامادای خانواده ما همه کاری بلد بودن وهر پست ومنصب وخانوده ای هم که داشتن اصلا خودشونو نمی گرفتن چون ما پسر نداریم از دومادای  خودمون گرفته تا دامادخالم میان هر کاری از دستشون برمیاد انجام می دن.کولر تاسیسات برقی بخاری..تعمیر وسایل..جابجایی..هر کاری که بگی..شایدم بهخاطر همین مامانم اینا بد عادت شدن فکر کردن همه همینطورن..لااقل شوهر من که اینطوری نیست..

وای داشتیم این حرفا رو با مامان می زدیم که مامان گفت بهش بگو اینقدر خودشو نگیره و جنجال سر یه چیز معمولی درنیاره بااون مادرش!!!  وای خدایا دوباره مامانش چی کار کرده ..تموم بدنم داغ شد ومی دونستم دوباره باید تحقیر بشم..مامانم گفت مادر شوهر مینو تو خیابون دیدتش...یه چادر چروک و پاره سرش بوده عین گداها ..اصلا  رفته جلو ببینه خودشه یا نه شک کرده بوده سلام کرده دیده بعله خوده خانومه تازه اینقدر هم ...

بعد مادر شوهرش اومده همینطوری گذاشته کف دست مینو که چطوری با این سر و ریخت دردونه رو دادن به این زن... دردونه چی کم داشت وخلاصه مینو هم کلی خجالت کشیده بوده....مامانم گفت ما اینهمه تحقیر شدیم به خاطر مادرش هیچ وقت کمبودهاشون اصلابه رخشون نکشیدیم باهمه چی ساختیم وکوتاه اومدیم اونوقت یه حرف ساده رو از سرش نمی گذره واینطوری با تو دعوامی کنه اصلا من فکر نمی کردم بیاد به تو منتقل کنه...

همین که دختر دست گلم رو بهش دادم و اینهمه هم جهاز  وماشین واز جون و عمرم تو این دوساله براتون کم نذاشتم..اونوقت این نباید یه ذره گذشت داشته باشه..

دوباره تموم حس های منفی دوران عقد خراب شد رو سرم.اصلا چرا من زن حامی شدم؟ چرا ننه شو زودتر ندیدم؟ چرا این کارو با پدر ومادرم کردم؟  به مامان گفتم چه فایده این حرفا غیر از خراب شدن روحیه من..شما که دیگه برخورد خاصی باهشون ندارید مامانم گفت توکوچه وبازار که می ره.مردم که می بیننش همین بس نیست؟!

نمی دونم این زن خسیس این هم لباس داره همیشه با سر و وضع بد می گرده اصلا با اتو آشنایی نداره از بس خسیسیش میاد فقط تو مهمونی هاچادر ولباس  خوبش رو میپوشه..خدایا چه دعایی بکنم که تو رو خوش بیاد؟ خودم رو نفرین کنم یا بختم رو...

.خلاصه زودزنگ زدم که حامی بیاد دنبالم...بابا م هم اومد و حالش خوب نبود رنگش پریده بود.. حامی اومد و یه کم هندوانه خورد و رفتیم خونه دیدیم برق نیست نصفه کوچه ما برقشون رفته بود یه مشکلی پیش اومده بود و همه همسایه ها داشتن از خونه هاشون می زدن بیرون به ماهم گفتن نیاید تو هم گرمه هم تاریک، برید بیرون بگردین...ما هم یه دوری زدیم و خسته شدیم برگشتیم روشنایی رو روشن  کردیم و یه عالمه شمع و یه فانوس خوشگل هم داریم اونو هم روشن کردیم ومن بردمش تو حموم حتی یه دوش  هم گرفتم یه ستاره هایی روش داره وقتی توش شمع روشن می کنی عکس اون ستاره ها میوفته رو دیوار و سقف خیلی نازه.. .

بعدشم بااینکه بعد از ظهر خیلی خوابیده بودم خوشبختانه  خوابم گرفت حامی هم اعصابش به هم ریخته بود می گفت تا حالا تو به خواب من گیر می دادی خودت هم عصر تا غروب خوابیدی ، هم الان می گی خوابم میاد..پس من با کی زندگی کنم؟ ..تو که همش خوابی؟ حرفای خودمو به خودم پس می دادچشمکنیشخندزبان..

پ ن:امروز اگه خدا بخاد با دختر خواهرم می خواهیم بریم استخر..خیلی هوس کردم مخصوصااز وقتی که لیندا میره وتعریف می کنه...

پ ن : سه روز آخرشعبان

 

چهار شنبه ، پنج شنبه و جمعه سه روز آخر ماه شعبان المعظم هستند.

 روزه این سه روز برای کسی که تمام این ماه را روزه نگرفته، فضیلتی دارد که سزاوار نیست  آن را ترک کند. صدوق رحمة الله از امام صادق علیه السلام روایت نموده است: "کسی که سه روز آخر شعبان را روزه گرفته و آن را به ماه رمضان وصل کند، خداوند روزه دو ماه پی درپی برای او می نویسد."1

پرشین رو که باز کردم این مطلب آخرین مطلب به روز شدهتوه وبلاگ بود که گفتم امروز بذارم شاید یکی نیت کرد ومنم تو ثوابش شریک شدم.

...


استراحت

شنبه حامی ظهر زنگ زد که یه اردوی آموزشی براشون گذاشتن خارج از شهر یه جای خوش اب و هوا و شب هم باید بمونن....گفت که نمی خواد بره  و دلش نمی یاد شب منو تهنا بذاره و بره یه جای دیگه بخوابه و لی انگاری مجبور بود بره.

منم ظهر از سر کار اومدم  خونه یه کم وسایل برداشتم رفتم خونه مامان اینا ..تا ٣ هم صبر کرده بودن شاید من بیام با من نهار بخورن ..با اینکه قرار نبود من برم اما همش مامان بابا چشم به راه من هستن..وقتی رسیدم خوا ب  بودن... بابایی وقتی چشماشو باز کرد ومنو دید کلی خوشحال شد ..شب اونقدر غصه داشتم ..اخه بعد از عروسیمون اولین شبی بود که بدون حامی می خواستم بخوابم..تازه فهمیدم چقدر به هم وابسته شدیم..بدترین قسمتش این بود که اونجایی که حامی بود انتن نمی داد ونمی تونستیم با هم صحبت کنیم فقط ساعت ٨ اومده بود یه جایی بالای یه تپه دو کیلومتر هم راه رفته بود فقط اون نقطه آنتن داشته و به من زنگ زد و احوالپرسی کرد.

شب من تصمصیم گرفتم که فردا رو روزه بگیرم..مامان گفت الان باید بگی هیچی برا سحر نداریم ..گفتم من نون و پنیر  می خورم گفت اخه نون هم نداریم..گفتم حالا یه چیزی می خورم خیلی مهم نیست..سحر بیدار شدم دیدم وایساده یک ساعت روی پاش برا من چلو کباب زعفرونی درست کرده...خدایا چقدر این بابا مامان  منو شرمنده می کنن؟ اخه کدوم مادری همچین کاری می کنه اونم تو سن و سالی که مامان من داره...به هر حال یه چلوکبابی به بدن زدیم به همراه آب انبه که عاچقشم و روزه دار شدیم..صبح هم خونه مامان اینا خواب موندم..دیرم شد..روم نمی شد بیام اداره و به خودم مرخصی دادم گفتم اخه روزه ای نمی خواد بری سر کار عزیزم هوا گرمه اذیت می شی...تشنه ات میه بعد ممکنه از روزه گرفتن ماه رمضون بیوفتی و خاطره بدی برات بمون..خلاصه که خودم رو قانع کردم که تو خونه بمونم و نرم سر کار.... ساعت ١٠/٣٠ بود که دیدم موبایل مامان زنگ می خوره حامی بود ای وای بیچاره کلی هم نگران شده بود اخه موبایلم رو ویبره بود ومحل کارم هم نبودم..خلاصه اینکه اونقدر تعجب کرد من تو خونه هستم..اخه قرار بود تا بعداز ظهر بمون اما یه ماشین میومدهحامی هم باهاش اومده بود..خلاصه گفتم بیاد دنبالم بریم خونمون..اونقده نگران شده بود همش فکر می کرد من یه چیزیم شده که نرفتم سر کار...وقتی اومد کلی از دیدنش..نیشخنداین شکلی شدم..یه عالمه جلو تلویزیون خوابیدیم و عزیز دلم چون من روزه بودم هیچی نمی خورد بعد هم رت تلویزیون مامان اینا رواز تعمیر گاه گرفت و برد خونشون و اومد÷یشم دیدم توپش پره..خودش طاقت نیورد و شروع کرد به تعریف ..خیلی ناراحت بود ..از دست خواهرم..نمی دونم باید چی کار کنم این خواهرم با حامی کنتاکت دارن...همیشه دعواهامون سر این خواهرمه ..اصفهان رو یادتونه تو ماشین دعوامون شد و حامی نمی خواست با خانواده من باشه..دلیلش این خواهرم بود ...الان هم تلویزیون رو که برده بود خواهرم اونجا بوده روشن می کنهمی بینه هیچ کانالی رو نمی گیره ..اعتراض می کنه به حامی که پس این که اینطوریه؟ مثلا بردین درستش کردین حامی هم گفته لامپ تصویرش سوخته بوده الانم که درست شده ..کانال هارو باید خودمون تنظیم کنیم ..خواهرم هم  گفته  بود خب تا اونجا بود می دادین درستش می کردن...حامی هم با تلویزیون ما بلد نبود کانال یابی کنه...یه کم ور رفته بود دیده بود نمی تونه خواهرم هم بهش تیکه انداخته بوده که وا بلد نیستین ؟!! و چند تا از دامادا رو مثال زده بود که اونا بلدن و چطور شما نمی تونید کانال یابی کنید ..حامی هم با توپ پر گفته بود برید به همونا بگید بیان درستش کنن.. وای اونقدر با من دعوا کرد می گفت تو چرا طرفداری خواهرت رو می کنی در صورتی کهمن بهش حق رو می دادم فقط می گگفتم خواهرم اخلاقش اینه تو هم یه کم حساس شدی...اصلا انگار نه انگار من روزه ام...و توخونه موندم استراحت کنم...اونقدر دعوامون شد..که من گلوم خشک شد  و اشکم دراومد..درست بعداز نیم ساعت میاد و اظهار پشیمونی می کنه کهمن اصلا تصمیم گرفته بودم اذیتت نکنم و اصلا به تو نگم نمی دونم چطورشد که گفتمو این کارا رو کردم.. خلاصه گذشت ...بعداز ظهر هم حامی خوابید و من مشغول پختخورش قیمه برا نهار امروز شدم..وای مگه این گوشتو لپه می پزه..چقدر طول می کشه؟  افطار هم رفت از بیرون گرفت مزغ کنتاکی طبق معول برا خودش و ÷یتزاهم برا من هر چی گفتم من اشتهاندارم فکر کرد تعار می کنم..یه کم تابیادنون و پنیر و سالاد خوردم و یه کم از مرغ کنتاکی و سیر شدم اونقد رتو وقش خورد پیتزا همینطور دست نخورده موند..اخرش خودش رفت سر وقتش و نصفشو خورد..

خیلی ناراحتم نمی تونم به خواهرم چیزی بگم چون اون خیلی از من بزرگ تره...حامی هم یه کم ذهنیت بد داره هر چی که این بگه بد برداشت می کنه..مثلا باهاش سلام واحوالپرسی می کنه..می گه دیدی چطوری احوالپرسی می کرد؟ خدایا هر کسی یه مدلیه تو جرا می خوای بگی غرض داره..همش می گه اینخواهرت با من غرض داره..حالا این خواهرم خیلی برا من زحمت کشیده و به من محبت کرده ولی از اولش با ازدواجم مخالف بودو بعد از ازدواج رابطه امون مثل قبل نیست چون تو این ٢ سال کلی با شوهرم سر این خوارم دعوا کردیم هر حرکتی که خواهرم کرده پشت بندش مادعوا داشتیم مثل دیروز..

مثلا خوشحال شدم که بیشتر از ۴٠ روزه عروسم و بازم احساس خوشبختی می کنم..خودم رو چشم زدم قابل توجه شهرزاد جونم..

...


حامی کدبانو می شود!!

جمعه خیلی خوبی رو گذروندم..پر از حس زندگی اصلا هم از خونه بیرون نرفتم اصلا هم حوصله ام سر نرفت..پنج شنبه شب به اتفاق مادر حامی اومدیم تهران دیدن عموش که از مکه اومده یه ناراحتی هم بینشون پیش اومده بود ..گفتیم پیش قدم بشیم تا زودتر بر طرف بشه..شام رو اونجا خوردیم و یه کم نشستیم عکسای مگه ومدینه رو دیدیم و حسابی حسرت خوردیم به روزایی که مرداد پارسال اونجا بودیم ..ومعلوم نیست دیگه کی قسمتمون بشه...خیلی دیر شد 12/5 بود که پاشدیم...حامی خوابش میومد هر چی می گفتم من می رونم قبول نمی کرد..دلم می خواست یه عالمه مثل همیشه با همسرم حرفبنم تو ماشین و شیطونی کنم که خواب از سرش بپره اما مامانش عین این.... اومده بود سرشو از عقب کرده بود لای  صندلی های ما ...با دستاشم صندلی حامی رو محکم گرفتته بود..من چند بار بهش گفتم اینطوری کهمعذبین تکیه بدین به صندلی و بخوابین گفت می ترسم اخه حامی خوابش ببره گفتم نه من که هستم باهاش حرف می زنم...اما فایده نداشت که مثلا حامی یه جمله می گفت از عقب بر می گشت می گفت.هان؟ چی ؟ مثلا می گفت وای ماشین پشتیه چقدر چراغ می زنه..مامانش از عقب سرشو میوورد جلوتر..هان؟ چی گفتی؟ اخه کسی با تو نبود..چراغ چی ؟ پلیسه؟ حالا بیا و براش توضیح بده نه ماشین پشتیه که چراغ می زنه..حالا تازه می پرسه برا چی چراغ می زنه؟ بیا و توضیح بده...حامی هم عادت داره به این اخلاق مامانش و اصلا اذیت نمی شد و براش توضیح می داد.تازه سر به سرش هم می ذاشت می گفت آشناست داره چراغ می زنه؟ تازه مامانش یه عالمه سوال دیگه براش پیدا می شد؟ که این آشنا کیه؟ و ماچرا داریم می خندیم و بهش نمی گیم... اما من رسما دیگه داشتم دیوونه می شدم..نمی شد یه کلمه حرف با هم بزنیم باید سه برابرش رو توضیح می دادیم به خانوم ..هان؟ چی ؟ چی گفتین؟ دقیقا یاد پسر خاله تو کلاه قرمزی افتاده بودم....هااااینن؟؟!!

بالاخره من فرمون رو از حامی گرفتم تا بگیره بخوابه وسوال و جوابای مامانش تموم بشه..

ساعت 2 رسیدیم خونمون و خوابیدیم..صبح هم با یه عالمه حرکات عشقولانه از تخت خواب اومدیم بیرون و حامی جونم رفت نون بربری ویژه تازه برام گرفت..یه نانوایی ازین بربری ازاد ها کوچه کناریمون باز شده..اونقدر نونش خوشمزه و بزرگه..اما دونه ای 300 تومنه..اما حسابی باهاش طعم صبحانه رو می فهمی...بعد از صبحانه افتادیم به جون خونه یعنی من پشنهادش رو دادم خیلی به هم ریخته شده بود و در کمال تعجب دیدم شریک زندگیم از من بیشتر داره کار می کنه..من وسطاش خسته شدم اما اون ول کن نبود تمام اتاق کوچیکه رو ریخت به هم ومرتبش کرد رختخوابار و درست جا داد و یه سری هدیه که برامون اورده بودن و جا نداشتن رو بالای کمدا جاسازی کرد..تا من تو اتاق مشغول کارام بودم...ظرفا رو هم شسته بود...من از تعجب داشتم شاخ در می آوردم اخه حامی اصلا کاری نسیت..اما یه اشکال داشت همینطور راه می رفت به من گیر می داد خسته شدی؟ به این زودی؟ عزیزم اگه از اولش درست همه چو سر جاش بذاری مرتب کردن خونه اینقدر طول نمی کشه..ببخشید با من بودی؟ آره با  توام من ظرفا رو شستم تو هنوز داری لباس تا می کنی؟ اتاق کوچیکه مرتب شد؟ تو حتی این سطل اتاق خواب رو هم خالی نکردی...ببین عزیزم نایلونا جاشون زیر چرخ خیاطی نیست بهتره یه جای بهتر براشون پیدا کنی....سوال    تعجبمنو می گید همینطور بهتزده و کلافه نگاش می کردم و اون رو دور تند کار می کرد..بیا ببین اینا رو کجا می ذارم بعد دنبالش نگردی ها... دیگه رسما کم آورده بودم وگرفتم جلو تلویزیون خوابیدم بعدشم مامان زنگ زد که از اصفهان مهمون داریم  و خواهرت اینا هم اینجا نهار هستن..شما هم بیاین...حامی رو به زور راضی کردم از کار خونه دل بکنه و راهی خونه مامان شدیم کباب و جوجه و فسنجون...حالی بردیم اساسی...و بعدش به مهمونا تعارف زدیم بیان خونمون.. و اونها هم ساعت 6-7 بستنی وکادو به دست با مامان اومدن خونمون ...بعدشم که دیگه همه جا تر وتمیز ومنظم بود ومامانی حسابی کیف کرده بود. حامی گفت بریم بیرون اما من دلم می خواست یه روز جمعه رو که تو خونه ایم فقط تو خونه باشم واز بودن در کنار همسرم لذت ببرم..هر چند روز یه بار یه لباس جدید می پوشم..اونقدر لباس نو وجدید تو این دوسال تهیه کردم و برا خونه عشقمون کنار گذاشتم که حامی هنوز خیلی هاشو ندیده دیشب هم یکی ازونا رو که از مکه خریده بودم پوشیدم یه تاپ و شورت قرمز و مشکی اسپرت. هی راه می رفت از استیلم تعریف می کرد می گفت مثل این قهرمانای شنا شدینیشخندبغل...شام هم برام یه چیپس و پنیر مخصوص چف حامد درست کرد با سبزیجات..انگشتامونم میخوردیم الانتقریبا ما یه شب در میون داریم چیپس و پنیر می خوریم..اونقد که ما دوتا این غذا رو دوست داریم ..یه عالمه چیپس بزرگ و پنیر پیتزا کیلویی و ژامبون و فلفل سبز  خریده ذرت هم که داشتیم از قبل ..دیگه شبا من راحتم و حامی خاون 5 دقیقه ای چیپس و پنیر درست می کنه هر سری هم یه ایتکاری می زنه زیتون روش میریزیه..اینبار گوجه رو بانایسر دایسر ریز کرد و توش ریخت با فلفل سبز...کلا چون وسایل خونه نو هست حامی بیشتر از من وق داره باهاشون کار کنه..و همین انگیزه ای شده که تو کارا خیلی کمک کنه..و من بیشتر استراحت کنمخجالتزباننیشخند..

اما باز دیشب تاساعت 3 خوابم نبرد..بدیش اینه که دیگه از 2/5 کهرد میشه حالتام طبیعی نیست می رم تو ماوراء .به یه چیزایی فکر می کنم..در موردش نگم بهتره..

...


 



آتلیه

دیروز نهار رو خونه مامان اینا بودیم بابایی گلم هم استراحت کرده بود و نرفته بود مغازه نهار هم نخورده بودن با ما بخورن...اونقدر غذای مامانیم خوشمزه بود یه عالمه زعفرون زده بود به برنج با یه عالمه روغن کرمانشاهی..می دونه من دوست دارم مرغشم اونقدر خوب مغز پخت شده بود و یه آب خوشمزه ای هم داشت..کلی لذت بردم از غذا خوردن بعدشم رفتم رو کاناپه تو هال و نفهمیدم چی شد یه خواب سنگینی اومد سراغم که نگو..هر چی غذا خوشمزه تر باشه اون خواب بعد از ظهرا عمیق تره!!!عینکنیشخند نتیجه اینکه حامی بیچاره هم مجبور شده بود تو هال بگیره بخوابه...و 3 ساعت خوابیدیم..بعدشم پیش به سوی اتلیه...یوهووو یه عالمه عسک قشنگ انتخاب کردم از بینشون ولیاونایی که کار کرده بود خوب  بودا ولی عالی نبود...اون آلبوم نمونه اش خیلی قشنگ تر بود..هر چی هم بهش گفتم من این بک رو دوست ندارم اصلا همینطوری ساده بذار با بک سفید یا سیاه...می گفت اشتباه می کنی ها اینا جدید ترین ها هستن... خیلی هم شیک و سادههستن تعجب می کنم هی می خوای عوضشون کنی...بعدم ما یه البوم ژورنالی 10 برگ سفرش دادیم یعنی به عبارتی میشه20 تا عکس با دو تا عکس رو جلد..به  نظرتون کافیه..؟ دیروز قلقلک شدم بگم آلبوم با تعداد عکس بیشتر می خوام..از طرفی دیدم اکثرن عکسا تکراری میشن..چون ما فقط تو آتلیه عکس انداختیم و باغ نداشتیم ...و از طرفی حامی تو هزینه همینشم می مونه.و ناراحته چرااینقد زود داره آماده می شه؟ شما آلبومای ژورنالیتون چند تا عکس داشت؟

وای دوباره که تاج و مدل موهامو دیدم شیفتشون شدم خیلی تاجم قشنگ بود ..تکه تک بود تا حالا هیچ کجا نمونش رو ندیده بودم ...از ترکیه آورده بودن...و من نفر دومی بودم که ازش استفاده کردم..ارایشم اما معمولی و نسبتا ملیحه نه خیلی ملیح....در کل خوب بود ..اما دلم می خواست آلبومم خیلی قشنگتر از این بشه..کلا خیلی حرفه ای نبود..خیلی دوست داشتم برا عکس و آتلیه بیام تهران شاید هم برا آرایشگاه ..اما خب همسری قبول نمی کرد چون خیلی اذیت می شدیم...اونم تو گرمای نیمه تیر..

اونقدر دلم ازین عکسا می خواد..

                                                    

خانومه می گفت چقدر نگرانی بذار آلبوم بشه اونقدر قشنگ میشه که نگو.....

بعد از آتلیه هم رفتیم فروشگاه و دوتایی کلی خرید کردیم بعدشم خونه مادر همسری و بعد هم کلبه عشق..منم یه قرمه سبزی برا مروز بار گذاشتم و برنج هم آبکش نمودم ....اما خورش جانیوفتاده و برنج هم دم نکشیده و خلاصه ظهر که برسیم خونه کلی معطل میشیم تا غذا آماده بشه

دیروز یه دعوایی با همسری کردم سر این غذا درست کردن آخه داشت دوباره به مامانش قول می داد که بریم اونجا گفتم عزیزم فریزمون داره می ترکه این همه مواد  غذایی تو خونه خراب می شه باید یه کم خودمون از اینااستفاده کنیم..خب بذار من یه کم اشپزی کنم  تنبل میشما...بعدشم چون ظهرا می ریم خونه مامانا اصلا خوننه نیستیم الان ببین امشب ساعت 9/5 -10 اومدیم خونه کلی اوضاع خونه به م ریخته است من باید یه کم هم به خونه زندگی برسم..دههههکلافهاوه اونم گفت خب من می خواستم ااذیت نشی حالا که خودت می خوای خب غذا درست کن الان که رفتیم خونه من ازون مردای سختگیر می شم..باید زودی برام چایی بیاری بعد هم یه غذای سخت برا فردا درست کنی آلبالو پلو با مرغ  ازون مرغ معمولیا نه ها..یه مرغ خیلی سخت..مثلا چه مرغی؟ خودم گفتم شکم پر!! :آره همون ... بعدشم همش بهت دستور می دم که این کارو بکن اون کارو نکن...خودم هم میشینم جلو تلویزیون .خوبه اینطوری؟

منم مرده بودم از خنده چون صداشو مثلا کلفت کرده بود و لباش رو هم داده بود جلو...

راستی مدیر ساختمونمون از این ساختمون رفتن و یه خانوم که خیلی دوست داشت مدیر بشه بالاخره مدیر شد چون هیچ س حوصله نداشت فقط هم و واحد هستن که مالکن بقیه همه مستاجرن.. دیشب هم جلسه بود من دلم می خواست برم اما حامی گفت اگه خانوما برن کل ساختمون کاراش خاله زنکی میشه چون مدیر خانومه الان باید اقایون برن پایین تا حساب کار دستش بیاد..منم گفتم اخیش  چقر خداییش ور داره براتون..چقدر خوبه تازه با خانومه تبانی می کنیم پول شارژ ازتون زیاد بگیره میزنیم به بدن!!!زبان.

جاتون خالی پیرو خریدهای دیشب الان دارم نون مک دونالد با پنیر خامه ای میخورم          تازه شیر عسل هم دارم  زبان...

...


حس منو بابایی

دیشب خوابم نمی برد..اما نه مثل شب قبل که انرژیک بودم ...دیشب یه کوله بار غم رو دلم بود نمی دونم از کجا و چجوری؟ سر شب فتیم خونه مامان اینا ..موندیم تا بابایی هم بیاد و ببینمش..10 بود اومد..هیچ وقت اونقدر  خسته ندیده بودمش..آسمونم بری شد بابای من عشق من همه زندگیه من چرا اینقدر خسته  است که تو چهره اش اینقدر پیداست؟

بابایی چی شده چته؟ خیلی خسته شدی؟ بابایی هیچ وقت شکایتی نمی کنه...اما دیشب فرق داشت اونقدرخسته و کوفته بود که گفت بابایی شاگردم گذاشته رفته دور از جون مثل...دارم خودم کار می کنم..

وای خدا من چقدر دور شدم از بابام چرا به فکر نبودم این چند وقته کسی رو براش جور کنم؟ اخه از کجا جور کنم؟ خودش دنبالشه اما پیدا نکرده...3 نفر تو مغازش کار می کردن..اما درست موقه مریضی اش و بستری شدنش تو  بیمارستان اونی که بیشتر از همه بهش خوبی کرده بود گذاشت و رفت اونی که وانت رو زیر پاش گذاشته بود شبانه روزی تا راحت تر باشه اونی که اپارتمانش رو در اختیارش گذاشته بود و ماهیانه مبلغ ناچیزی از حقوقش کم می کرد اونی که مسکن ومعیشت و همه چیزش رو تامین کرده بود...بی چشم و رویی کرد و گذاشت و رفت..

بابایی پاهاشو زد بالا گفت بابا درد دارم خیلی داره اذیتم می کنه..خدایا پاهای باباییم ورم کرده بود تموم مویرگای ساق پاش پاره شدن و زیر پوستش خون جمع شده ورم کرده کبود شده..از وقتی بیماریش حاد شد هر چند وقت یه بار اینطوری میشه.خدایا چرا باباییم پسر نداره ؟ چرا نذاشتی پسراش بمونن؟.......چرا اینقدر تنهاست ؟ چرا من نمی تونم برا بابام کاری بکنم..دکتر می گه عوارض بیمای و همینطور یه سری از دارو هاست..هیچ دارویی هم براش تجویز نمی کنهکه بهتر بشه ...اما بابام خیلی داره اذیت می شه....ازون طرف دندونای پایینش رو که تازه درست کرده مشکل داره و اذیتش می کنه ونمی تونه درست غذا بخوره

دیشب تا صبح خوابم نمی برد حامی اما غرق خواب اونقدر که با صدای ناله ها وگریه های من بیدار نشد...فقط یه بار ساعت 2/5 بیدار شد دید دستمال به سرم بستم از شدت سر درد خیلی شوکه شد محکم منو بغل کرد .و گفت تو هنوز بهتری نشدی؟ منم گفتم خوبم بخواب....

می دونستم بابام درد داره می دونستم باباییم ناراحته که منم خوابم نمی بره اما بازم جرات نکردم زنگ بزنم خونمون مبادا یک در صد خواب باشن ومن نصفه شبی بیدارشون کنم

صبح 9 زنگ زدم خونه هر دو خواب بودن مامانی بیدار شد و گفت دیشب باباییت درد داشته زیاد طوری که خوابش نمی برده و خیلی خیلی دیر خوابیدیم...

خدایا من هستم . نزدیک مامان و بابام. چند تا خیابون اون طرف تر ، اما به دردشون نمی خورم ..خدایا پس خاصیت من چیه؟ منو برا چی افریدی ؟ منو برا چی زمانی که اونا اصلافکر بچه دیگه ای نبودن به اونا دادی؟ می دونم تواین سالها زحمت زیادی براشون داشتم چون اونا دیگه پدر بزرگ مادر بزرگ بودن وهمزمان باید پدر ومادری هم می کردن...زمانی که موقع آرامششون بود باید شبا به من املا می گفتن..یادمه چقدر هروقت انشا داشتم غر میزدم و دو تایی می شستن برام انشا جور می کردن..صبح خواب و آسایششون رو مختل می کردم تا برام بحانه آماده کنن و باباییم منو برسونه مدرسه...اونوقت من یه وقتایی ناراحت بودم که چرا بابایی من پیر تر از باباهای بچه هاست؟ یا وقتی یکی می پسید این پدر بزرگته میاد دنبالت؟ ناراحت می شدم البته اینها مال دوران ابتداییه...اما حالا می فهمم که چقدر بچه ها به من حسودیشونی شد که باباییم اینقدر هوامو داره اینو همکارم که تازه اومده اداره گفت که تو مدرسه ابتدایی من درس می خونده و 2 سال از من بزرگتره..میگفت اونقدر لجمونمی گرفت ما باید پیاده گز می کردیم اونوقت همیشه بابات سر ظهر یا یا روزای زوج 2/5 کلی تو گرما و سرما منتظر خانوم میشد ..تا بیایی..و یادمه یه روز ندده بودیش و رفته بودی خونه بابات تامدت ها ایستاده بود و ما بهش گفتیم دردونه رفت خونه...و کلی بهت حسودیمون شد...

تصمیم میگیرم کارم رو رها کنم...و صبح ها که همسرم نیست بتونم به پدر ومادرم برسمخصوصا بابایی..حاضر نیست مغازه رو ول کنه و بشینه تو خونه می گیم بابا اجاره بده راحت شو می گه نمی تونم تو خونه بشینم...چند بار تصمیم گرفتم کارم رو ول کنم برم مغزه اش بشینم خودم کمکش کنم بالاخره حساب کتاباشو که می تونم انجام بدم..می تونم هر لحظه کنارش باشم و یه لیوان آب بدم دستش..

اماهمه مخالفت می کننمی گن کارن رو از دست بدی یهو اول زندگی به مشکل بر میخورید....و حیفه همه دنبال همچین کاری هستن..بابا هم کم کم باید کارش رو ول کنه..هر ما منتظر بودم تا بابا دیگه خو دش رو باز نشسته کنه..اما انگار خبری نیست..

کارش رو که وول نکرده هیج داره کارگری هم می کنه جای نظارت..خدایا چرا بابام که این همه به همه خوبی کرد...الان هیچ کسی رو نداره ..همه دورادور جویای احوالش هستن  اما هیچ کس کار خاصی براش نمی کنه..حتی داماداش...که تازه دامادای خوبی هستن...

خدایا دلم داره می ترکه....یه راهی پیش پام بذار

...


تولد تولد

دیروز همسری برای یه کاری باید می رفت تهران و قرار شد من نهار برم خونه مامانم اینا آخ چه حالی داد تو اتاق کنار تخت بابا خوابیدم...بابایی ام خیلی شکسته شده روز به روز دارم اینو حس می کنم...رفته دندون سازی براش دندون درسj کرده ( فک پاینی اش) اونقدر اذیتش می کنه اصلا نمی تونه غذا بخوره دندون سازه هم هفته ای یه بار میاد  تازه زنگ زدیم گفت این هفته که مسافرتم ..

عصر هم تولد دختر خواهرم بود که دانشجوئه منم مجبور شدم قبل از تولد مامانم رو ببرم یه جایی  که دعوت بود وخودم برم دنبال خرید کادو خودم ومامان از طرف امان یه بلوز کار شده سیزرنگ با گین ها و سنگهای ریز و درشت خریدم و از طرف خودم هم یه گلدون فنریه سبز  که داخل یه حفاظ شیشه ی قرار گرفته خودم خیلی خوشم اومد ازش.

با کمک اون یکی دختر خالم  یه عالمه چیزای خوشمزه درست کرده بودن و حسابی فیض بردیم ...اونقدری که نوبت به کیک نرسید و احتمالا امروز می ریم کیک رو می خورم حامی هم کلید نداش و رسما در به در شده بود ..البته خوب یه راست از  راه که رسیده بود رفته بود خونه مامانش اما دیگه خسته که شده بود زنگ زد به من..منم فتم تفلد همچنان ادامه داره تازه داره خوش می گذره...بابایی اومد دنبال مامان اما خب هنوز وقت رفتن نبود در نتیجه چون خسته بود شامش رو دادیم بره خونه منم زنگ زدم به حامی که اگه شام خوشمزه می خوای برو خونمون با بابای بخور که اونم تنها نباشه..من و مامان هم خیالمون راحت شد از اینکه شوهرامون تنها نیستن و تا 11/5 شب اونجا بودیم.

اینم عکس خوردنی های خوشمزه تفلد...

سالاد الویه      

                           پیراشکی             و             کیک

                    

 سالاد ما کارونی و  یه سالاد دیگه (کاناده) یه چیزی تواین مایه ها عکسش باز نمیشه؟

                        

دیشب بعد از تولدکه اومدیم خونه کلی انرژیک بودم حامی هم خسته خسته بود منم خواستم براخ خواب همراهیش کنم اما تو تخت اونقدر وول خوردم و شیطونی کردم که دیگه خسته شدم.و ترسیدم حامی رو اذیت کنم اخه خوابه خواب بود و همش عذر خواهی می کرد که خوابش میادو من این همه انرژیک هستم..آخررشم پاشدم اومدم پای تی وی تا ساعت 2/5 یه نیم ساعتی هم رقصیدم تا انرژی ام خالی بشه..نمی دونم اونقدر دیر خوابیدم صبح چطوری بیدار شدم تازه خیلی هم اذیت نشدم راس ساعت هم رسیدم سر کار...البته به لطف سرعت بالا و راه میانبر..

پ ن: راستی یه سوال روز عروسیم تو آرایشگاه دو تا دختر اومدن بودن برا براشینگ و آرایش ..اونقدر هایلایت موهاشون زیبا بود که من با اینکه عروس بودم ابهت عروسانه رو کنار گذاشتم و رفتم سوال کنم ببینم اگه همینجا هایلایت کردن..خوشحال بشم و بیام همین آرایشگاه اما گفتن نه اینجا نبوده و یه آرایشگاه تو میدون هروی این کارو انجام داده و دقیقا عین ژورنال درمیاره...من دیگه روم نشد بیشتر بپرسم که اسم آرایشگاه چیه و چقدر گرفته؟شایدم اسمشو گفتن اما الان یادم نیست

حالا شما حوالی میدون هروی چه آرایشگاه هایی رو سراغ دارید که معروف باشه..من چون بار اوله می خوام هایلایت کنم می خوام یه جای خوب برم... که پشیمون نشم..

 

 

...


شکست خطوط موازی .. به چه قیمتی؟



مهمونداری

دیروز حدود 13 14 تا مهمون داشتم...عصرونه میومدن برا تبریک ازدواج و دیدن جهیزیه عروس..ساعت 3 خونه مامان همسری بودیم خوراک بامیه درست کرده بود خوردیم و بعدش پیش به سوی خونه ..یه مقدار جمع آوری کردم آشپزخونه رو مرتب کردم دستشویی وحموم رو یه بار دیگه اب گرفتم..تا مطمئن باشم تمیزه..رو تختی رو پهن کردم حامی هم رفت میوه گرفت واومد شست و چید تو بشقابا وکلی کمکم کرد منم رفتم اماده شدم و یکی از مهمونا یه کم زود اومد..حامی هم رفت..مهمونا از فمیلای مادرشوهر بودن یکی یکی اومدن و تا ساعت 9 در گیر بودیم هیچ کس کمکم نبود برا همین همه چیز رو از قبل با حامی آماده کردیم گز و سوهان و شکلات و شیرینی و شربت هم جزو پذیراییمون بود..مامانم با بابا رفته بودن محلات  وآب گرم خودش حس کرده بود من تنهام و به خالم سفارش کرده بود بیاد..خاله جون اومدن هر چند من نذاشتم کمکم کنن ولی حضرش باعث دلگرمی ام بود...مقادیری هم کادو جمع شد دوباره!!! نکته جالب اینکه من خودم خوشم نمی اومد پاشم جهیزیه ام رو نشون بدم و مادر شوهرم این کارو می کرد هر مهمونی که می خواست بره پا می شد با ادر شوهرم یه دوری همه جا می زدن و بعد می رفتن..جالب اینجا بود که یه بار تو اتاق چیزی می خواستم رفتم دیدم مادر شوهرم چقدر جالب و باآب و تاب داره توضیح می ده..اینقدر خوب رو چیزا مانور می داد!!...دیشب هم همسری بالاخره یه منقل گرفت که یه وقتایی با ذغال بتونیم تو تراس کوچولومون جوجه و کباب درست کنیم...احتمالا امروز که نهار نداریم شوهر مهربونم می رن جوجه و ذغال می گیرن ونهار جوجه ذغالی داریم.

شب هم عروسی پسر خاله جانه اصفهان..گفتم که عروسیه مختصریه..مسافرت رفتن وامدن و یه مهمونی شام خانواده های درجه یک رو دعوت کردن..ایشالا خوشبخت بشن..در نتیجه ما ساعت 3 و 4 باید حرکت کنیم به سمت اصفهان  جمعه ظهر هم برمیگردیم...

برای لیمو جونم...عزیزم عروسیت مبارک..می دونم که امروز عروس خوشگلی میشی..ارزو می کنم همه کارات خوب پیش بره...ایشالا از امشب خاطره خوبی برات بمونه و برات آرزوی یه عمر خوشبختی دارم در کنار عشقت.

سیندختی عزیز منو به یه بازی دعوت کرده عادتا ی نادرست زندگیم:

١. من دختر منظمی نیستم...همیشهمدرسه ام دیر میشد...یا از سرویس جا می موندم و مواقعی هم که مسیرم خیلی نزدیک بود تا آخین لحظه دوست داشتم بخوابم..و همیشه بابایی مجبر بود صبحا منو برسونه

٢.دختر مرتبی هم نبودم!!(البته کم کم دارم میشما) همیشه تو جمع آوری وسایلم دچار مشکل می شدم..و این بار همیشه رودوش مامانم بود..کلا از اتاق شلوغ خوشم میاد حوصله ندرم همه چیز تاکرده ومرتب سر جاش باشه...یعنی نداشتم الان کم کم دارم خانوم میشم.

٣.یه عادت بد دیگه من بعد از نهار بیهوش میشم...یعنی تا نهار رو میخورم باید یه کم بخایم چنان خابی تو چشمام موج می زنه ..یادم نمیره روزایی که عصر کلاس داشتم نهار رو که می خوردم دیگه سر اون کلاس بیهوش بودم یا مثلا یه جا مهمونی دعوتیم من بعد از هار می رم به ملکوت اعلا...

۴.من اسم افراد خیلی خوب یادم نمی مونه..مثلا دوست راهنمایی ام رو می بینم ..کاملا همه خصوصیاتش یادمه یه عالمه خاطره دارم باهاش اونم منو یادش میاد اما من اصلا اسمشو یادم نمی یاد..خیلی زشته بعد شماره می دیم بههم من نمی دونم به چه نامی سیو کنم؟ اونقدر زشته بپرسی اسمش چیه؟

5.اولش که وارد یه جمع غریبه می شم دیر آشنا هستم..اما دو ساعتی که بگذره اونقدر صمیمی میشم..اماهمون موقع است که دیگه باید اون جمع رو ترک کنیم..باورتون نمیشه همون منی که سختم بود احوالپرسی کنم دلم نمی خواد پاشم.

6. حوصله ندارم کسی زیاد حرف بزنه کلا چون خودم کم حرفم..نمی تونم حرف زدن زیادی رو تحمل کنم..مثلا حتی همسری وقتی زیادی قربون صدقه ام میره ..یهو عصبی می شم می گه بس کن دیگه چقدر حرف می زنی..بیچاره می خوره تو ذوقش...در مورد بقیه هم چاره ای ندارم جز اینکهوقتی زیادی حرف می زنه غرق شم تو افکار خودم و الکی سر تکون بدم..یا هی بگم چه جالب!! خب؟!!!

7.به اجسام وموادیکه باشون سر و کار دارم  علاقه پیدا می کنم..و وابستگی ..البته این تا یک سال پیش خیلی زیادبود الان بهتر شدم . طوری که لحافم رو از جشن تکلیف 9 سالگی ام استفاده می کردم تا روزی که از خونمون خارج شدم..بدون اون خوابم نمی برد..از وقتی همسری وارد زندگیم شد یه کم این وابستگی ها کم شد..دل کندن از خیلی چیزا برام سخته گاهی گریه ام ی گیره...

...


خدایا وبلاگم چی میشه؟!



ماهگرد

دیروز خونه مادر شوهر عصر ختم انعام بود...من و همسری هم نهار خونه مامان دعوت داشتیم بعد از صرف نهار به یه سطل قند شکسته راهی خونمون شدیم ..تا حالا نشده برم خونه مامان دست خالی بیام یا اونا دست خالی بیان.. بعدشم به همسر جان گفتم سکوت می کنی من خوابم میام یه کم بخوابم که جلو مردم توخونتون کسل نباشم..آی شیطونی کرد ...آی شیطونی کرد این بشر هی حرف می زد و منو به حرف می گرفت...اخرش سرش داد کشیدم!!خوب حرصم داد دیگه بعدش همین داد کشیدن منو بهونه کرد برا یه عالمه حرف زدن دیگه..خلاصه نزدیک یک ساعت خوابیدم بعد بیدارم کرد..خودش می گه تو اصلا مجبور نیستی بری و هر وقتدوست اشتی برو هر وقت نخواستی نرو..امااین فقط تو حرفه...کاملا دوست اره که من حتما برم..و می دونم که اگه نرم اونهم یه جاهایی کم می ذاره و نمی یاد..عملا فقط شعار می ده..خلاصه رفتیم بد نبود...بعدشم رفتم خونهه خواهرم که از مشهداومده بود و دیگه ساعت ١٠ بود که اومد دنبالم هر دومون خسته بودیم و داشتیم فکر می کردیم که شام چی بخوریم..رسیدیم خونه حامی پیاده شد در پارکینگ رو باز کنه که یهو من یادم افتاد امروز ماهگردمون بوده و خودش بهم گفته بود روز ماهگردمون بریم بیرون شام بخوریم..ازون طرف در ÷ارکینگ نگام می کرد که بشینم پشت رول  وماشین رو بیارم تو خونه..خیلی دوست داره اینکارو بکنم...اونقدر ذوق می کنه ازون طرف در پارکینگ رو که باز می کنهمی بینه من نستم و سریع ماشین رو میارم تو خونه و اون درو می بنده...می گه کلی خستگی ام در میره این کارو می کنی...

منم هی براش دست تکون می دادم که بیا...اونم فکر می کرد می خوام نشینم پشت رول و اذیتش کنم اومد سمت ماشین بهش گفتم راستی امروز ماهگردمون بود...یهو چشماش یه برقی زد و دوید در پارکینگ رو بست و سوار شد ÷یش به سوی هر جایی کهدردونه خانوم دستور بدن..خلاصه رفتیم یه فست فودی که خیلی وقت بود نرفته بودیم من پیتزا مخصوصش رو سفارش دادم و اون طبق معمول کنتاکی که می میره براش..همون موقع بود که اعرافات آقایان هم در حال پخش بودو بحث میان ما در گرفت و خلاصه غذا اونقدر که باید به من نچسبید...یعنی همش فکرم مشغول بود...بر عکس سفارشمون من از مرغ کنتاکی اون خوشم اومده بودو اون از پیتزای من ...خلاصه در هم خوردیم و اومدیم خونه...و بازهم بحث سیاسی..حوصله ندارم در موردش حرف بزنم.

یک ماه از هم خونه شدنمون گذشت و این یک ماه چقدر به هر دویما خوش گذشت..چقدر از این یک ماه با هم بودن سرشاراز حس های خوبیم.....کلی دل دادیم و قلوه ستاندیم!!

تو راه برگشت همش سر به سرم می ذاشت که ببین عزیزم این ماه ماه عسل بود ..دیگه تموم شد از فردا روی دیگه منو می بینی ..دیگه از تنبلی و لوس بازی خبری نیست!!

نصفه شبا یه حس خوبی دارم که تازه دارم تجربه اش می کنم وقتی غلت می زنم یا یهو از خواب می پرم با تکون من تو هم نیمه بیدار می شی..و انگار که یهو یادت اومه که با خواب کوتاه مدتت ..یه کم از من دور شدی یهو منو محکم بغل می کنی و جند تاماچ آبدار ازم میگیریو من تو آغوش تو دوباره گرم می شم و خوابم میبره...

...


زندگی دو نفره

سلام دوستای خوبم..

وای که چقدر این پنج شنبه و جمعه خوب بود...همش استراحت کردم..جالبه شوهرم قبل از هم خونه شدنمون ..واقعا ناراحت این مساله بود که نکنه نتونه تو خونه بمونه و بخواد همش مثل دوران مجردیش بزنه بیرون و من از دستش ناراحت بشم...بر خلاف تصورش همش ور دل خودمه..اصلا از خونه بیرون نمیره..و خودش می گه به خاطره اینکه یه فرشته تو خونه دارم که نمی تونم ازش دل بکنم..دیگه صدای همه دراومده که شما چقدر تو خونه می مونید حوصله تون سر نمی ره؟ جمعه یه تمیز کاری اساسی کردم گرد گیری + جارو...ظرفا رو هم همسری گلم شست..و یه مقدار هم آشپزخونه رو مرتب کرد..الان اتاق کوچیکه مونده که خیلی نا مرتبه کلا هر چیزی ه جا نداره ونمی دونم چی  کارش کنم یا حوصله ندارم سر جاش بذارم رو می برم می ذارم اونجا...خیلی بده نه؟خجالت

جمعه ظهر نهار خونه مامان بودیم و خیلی خوش گذشت فقط شب قبلش برا من یه مشکلی پیش اومد که نمی تونستم بشینم و یه کم اونجا اذیت شدم..مرغ  و خورش بامیه که من و همسری عاشقشیم برامون درست کرده بود با یه عالمه سیب ززمینی سرخ کرده..فقط حیف که من خیلی حالم مساعد نبود خیلی غذا نخوردم...برا شب هم در حال آماده کردن ساندویچ چیپس و پنیر با بلغاری بودم که مامان زنگ زد خواهرت از تهران اومده پاشو بیا ببینش..ما هم رفتیم اول یه سر به مامان همسر زدیم..که عدالت برقرار باشه و بعدش..رفتیم خونه ما و تا 12 اونجا بودیم...هر چی ظهر نتونستم بخورم شب جبران کردم..زباننیشخندمژه

یه تعداد از فامیلای مادر شوهر که عزادار بودن و یا به هر دلیلی نتونستن بیان خونه ما و جهاز منو ندیدن می خوان یه روز قرار بذارن و بیان خونه ما..جهاز تماشا..خلاصه هنز نه تعدادشون معلومه و نه روز دقیقی که میان...ولی مادر شوشو گفته احتمالا چهار شنبه میان..خدا کنه زودتر بیان و تموم بشه آخه خیلی چیز ها رو من دست نزدم تا این یه عده هم بیان و و یه تعداد از دوستا ی مامان هم یه روز می خوان بیان بعدش یه سری چیزا که ضروری نیست رو جمع کنم و راحت تر زندگی کنم مثلا میز نهار خوری مون یه سرویس چینی 12 نفره روش چیده شده که جای سوزن گذاشتن هم روش نیست..و ما هنوز ازش استفاده نکردیم دیدین که رو زمین سفره می اندازیم یا ظروف مسی که مال مامانم وخالم بوده  و من چون آخری بودم همش رو یه جا دادن به من اونا رو هم کف اشپزخونه با یه دیزاین سنتی چیدم ونم خیلی جا گیره....

خدا کنه هر کی  می خواد بیاد زودتر بیاد تا من وسایل اضافی رو جمع کنم...

پنج شنبه هم عروسیه پسر خالمه اصفهان البته عروسیشون خیلی مختصره چون اون ها هم جشن عقد  داشتن و البته ازدواج دوم پسر خالم هست ..عروس دوماد می رن مشهد و مادر زن هم عمه اش هست..بعد از ازدواج اولش خودشون غیر مستقیم پیشنهاد دادن بیاد دخترشون رو بگیره.. و چون خودشون پیر هست طبقه بالا رو هم براشون درست کرده که بیان همینجا بشینن خلاصه پسر خالم خیلی خوش به حالش شده عروسی رو هم خونه همون عمه جان مادر زن می گیرن..در عوض با این مهربونی هاشون تونستن پسر خالم رو اصفهان نگه دارن...

مامان اینا روز تولد امام حسین برام عیدی دادن..همون روز که حالم بد بود و مرخصی بودم...و تو خونه مونده بودم..یه پارچه قرمز کار شده هندی هست با آسترش و یه چادر مجلسی نازک ستش .عکسشو حتما فردا می ذارم..تازه یه ممورم که مال دوربین بوده رو همسری قایم کرده می گه اگه دست تو بیوفته گمش می کنی..همه چیزای اینطوری و طلاهات و مدارک همه اینا مسئولیت نگهداریش با منه..که گم نشه..اخه من سابقه ام   خرابه تو این زمینه!!! اما من هر چی می گشتم تو سامسونتش پیداش نمی کردم دیروز دیدم که کجا قایمش کرده...اگه بتونم کش برم یه سری عکس با کیفیت تر براتون می ذارم...

...


خواب زیاد؟



این پست برا خودمه...



من دیلوس ملیز بودم



بد قولی + مریضی عشقم

این همه برنامه چیدم..اینهمه تدارک دیدم...خیلی راحت و ساده نیومدن..حتی زنگ نزدن عذر خواهی کنن..یخچالم اونقدر پره که هر چی که دیرتر خراب می شده رو چیدم کف آشپزخونه...خوب شد شوهرم نذاشت غذا از قبل درست کنم..گفت هر وقت اومدن خودم از بیرون غذا می گیرم..کلی دسر و ژله و ..تو یخچالم مونده..دیگه کات می کنم باهاشون..واقعا که عجب آدمایی پیدا می شنعصبانی..

پنج شنبه شب احساس کردم حامی خیلی داغه طوری که انگار یه بخاری کنارمه ومن گرمای بدنشو حس می کردم دست گذاشتم رو صورتش سوختم...خیلی داغ بود ..تب داشت..براش قرص مسکن و تب بر بردم خورد  بهتر شد...فکر کنم زیر کولر سرما خورده

صبح جمعه با کلی انرژی مثبت از خواب بیدار شدم وخدا رو شکر کردم که مهمون نداریمو یه روز رو می تونیم کامل با هم تو خونمون سپری کنیم...می دونم حامی صبحانه نیمرو دوست داره براش یه دونه درست کردم و سفره رو چیدم عشقم هم بیدار شد و رفت برامون نون سنگک تازه و آب پرتقال گرفت و یه صبحانه خوشمزه رو با هم خوردیم       

                  بعدشم افتاده بود رو مود عشق بازی...امااونقدر داغ بود که من از بوسه هاش می سوختم..هر چی می گفتم تو تب داری خیلی داغی..من نمی تونم تحمل کنم..ناراحت می شدازم..می گفت نه آتیشه عشقه...ولی واقعا داغ بودا طوری که دو بار به زور بردمش تو دستشویی و سر و صورتشو خیس کردم و دست و پاهاشو هم شستم ..اما فایده نداشت..ظهر هم مامان نهار مهمون داشت و گفت شما هم بیایید..حامی هر چی میگذشت حالش بدتر میشد گفت اشکالی نداره من نیام؟ منم گفتم بمون خونه استراحت کن ...مشکلی نیست..مریضی..اما خودش دلش طاقت نیاورد و امود..اخه این فامیلامون رییس و اعضای ستاد میر ح س ی ن تو یکی از شهر ا بودن که حامی خیلی دلش می خواست ببینتشون..خلاصه نهارو خوردیم  ومنم یه کم کمک مامن کردم و ساعت ٣ برگشتیم خونه ..وای من نمی تونستم رو تخت کنارش بخوابم اینقدر که داغ بود هر چی بهش می گم پاشو برو دکتر..گوش نمی ده...آخرش پاشد رفت هم فشارش خیلی پایین بوده هم تبش خیلی بالا بوده..خلاصه که رفته بود زیر سرم و ۴ تا آمپول..منم مشغول ژختن سوپ شدم براش..تا حالا تنهاییی سوپ درست نکرده بودم..فقط سوپ آماده...برنج و نخود فرنگی و ذرت و هویج و سبزی آش رو قاطی کردم یه کم هم جو پرک...بعدشم دیدم تو یخچال قارچ داریم و شیر و خامه..ازونا هم اضافه کردم...عالی نبود اما خوب بود خوشمزه بود برا اولین تجربه خیلی خوب بود حامی هم کلی ذوق کردده بود اصلا فکرشو نمی کرد من براش سوپ درست کرده باشم.

  .. غروب بود برگشت سفره شام رو با هم چیدیم و چلو مرغ هم از قبل داشتیم گرم کردم + کاراملو شام رو نوش جان کردیم...بعدشم یه کم تی وی دیدیم و حامی استراحت رد و من به کارای فردا رسیدم یه کم گوشت خورد کردم..برنج و که خیسونده بودم رو پختم و آبکش کردم. برا اولین بار بانایسر دایسر سالاد درست کردم..ظرف شستم..و حامی رو بیدار کردم از جلو تلویزیون و ÷یش به سوی خواب تو شب چند بار بیدار شدم بمیرم عشقم اونقدر عرق کرده بود که همه لباساش خیس شده بود..اما خب در عوض صبح حالش خیلی خوب بود..ساعت ٩ هم باهام تماس گرفت گفت خیلی خیلی خوبه و زنگ زده که روحیه هم ازم بگیره و به کاراش برسه...

امروز بعد از ظهر قراره بریم دیدنی  خونه یکی از فامیلای شوشو  آخه زایمان کرده ..شب همعروسی دعوتیم..آخ جووون

فقط ظهر که غذا رو خوردم زودی باید بپرم تو حموم و آماده بشم...

راستی این خانومی که زایمان کرده تو پاتختی ما بود بچه اولشه... همراه مادرش و خواهرش که اونم ٢ تا بچه داره اومده بودن..اما فقط مامانشون کادو گذاشت..کلا تو فامیل شوشو رسمه که یه کم که نسبتادور میشه دیگه فقط بزرگترا کادو می ذارن..و امروز هم که ما یعنی من و جاری ها همراه مادر شوهر می ریم فقط مادر شوهرم کادو می ذاره و جاری ها تا حالا جایی کادو نبردن من که ندیدم.....اما من اینطوری روم نمیشه به هر حال هر کس شخصیت خودشو داره..من نمی تونم دست خالی جایی برم.. از روز پاتختیمونهم که طرف اونا کادو کم جمع شد فهمیدم به خاطر اینکه مادر شوهرم کم می بره و عروساش هم که جایی کادو نبردن ...منم تصمیم گرفتم خودم رو ازونا جدا کنم..و مثل اونا عمل نکنم..اینطوری بقیه هم حساب منو جدا می کنن..می دونم مادر شوهرم ١۵ تومن می بره..چون برا یکی دیگه که زایمان کرده بود هم همینقدر برد..من می خوام یه چیز بهتر یا همین حدود ببرم اما عمرا من زیر ۵٠ تومن پول بذارم کف دست کسی..اصلا روم نمیشه..یا می رم یه لباس برا نی نی می گیرم ..یا یه کادوی دیگه میبرم...به نظر شما از ظرفایی که پاتختی اوردن ببرم برا چنین مناسبتی..بده؟ یا مشکلی نداره؟

پ ن: دوستایی که موفق نشدن عکسامو ببینن....مشکل باز نشدن عکسا برطرف شده..برید تو همون پست عکسا رو ببینید..با تشکر از شهرزاد جون که خبر داد..خدا برا آدم تنبل می سازه دیگه من اصلا حوصله نداشتم دوباره عکسارو آپلود کنم..خودشون درست شدن..نیشخند

...