a wedding website CafeMom Tickers متغیرالحال!! - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

متغیرالحال!!

 امروز چه صبح سردی بود سرما مغز استخوانم رو سوزوند یه کم دیر کردم تا بیام پایین   قرار بود بریم ه بنزین بزنیم حامی دید من دیر کردم تلفن کرد من میرم پمپ بنزین تو  تا سر کوچه  بیا ۵ دقیقه دیگه اونجام..پمپ بنرین نزدیکمونه..من تا سر کوچه رفتم یخ زدم ولی نیومد..زنگ زدم گفت بدشانسی پیش اومده اینا دارن شیفتاشونو عوض می کنن منم دیرم شده همکارم الان میره و من جا می مونم خلاصه مجبور شدم تا پمپ بنزین پیاده برم تا کمتر وقتش گرفته بشه ولی تا حالا سرما اینقدر مغز استخونم رو نسوزونده بود...خیلی سوز داشت...

دیروز یه روز خیلی بدی بود...

از اداره تا خونه رو گریه می کردم نه فقط برا اینکه چرا با خبر نشدم از موضوع بخ خاطر تنهاییم..خیلی احساس تنهایی می کردم..البته سندرمخاص هم مزید بر علت شده بود و باعث فوران اشک هام شد بود نزدیک خونه بودم که حامی زنگ زد صداش از تو ماشین نمیومد فکر کردم هنوز رکت و حرکت نکرده و زنگ زده بگه دیر میام..منم خیلی ناراحت شدم بعد به جای اینکه حرفش رو بزنه هی از من میپرسید کجایی؟ منم عصبانی شدم یعنی بودم از قبل و گوشی رو قطع کدم رسیدم خونه دیدم تو خونه است و برا این می پرسیده کجایی ؟ که من دیر کرده بودم نهار هم قرار بود چیپس و پنیر با ژامبون بخوریم همه چیز رو اماده کرده بود اما من همینطوری اشکام میومد. و یه راست رفتم تو تخت ..دلم تنهایی می خواست اما خوشحال بودم که بالاخره یه نفر هست که به زور هم که شده نمی ذاره من تنها باشم..یه عالمه مزه ریخت و مسخره بازی درآورد فایده نداشت ۴٠ دقیقه بعدش به زور رفتیم صورتم رو شستم و نهار خوردیم..بعد از نهار دوباره دلم گرفت یکهو دیدم حامی شادان وخندان رفت سر کیفشو فلشش رو درآورد فکر کردم می خواد یه کلیپ مسخره بازی بذاره اصلا حالشو نداشتم بعد دیدمآهنگ همه چی ارومه داره پخش میشه الهی قربونش برم می دونه من با این آهنگ اروم میشم ضیط کرده و برام گذاشته بعدشم دستم رو گرفت و اورد تو حال با هم آروم برقصیم وقتی اهنگ تموم شد رفت بستنی قهوه آورده تو رختخواب به زور می ده من بخورم و خلاصه تونست من رو از حال وو هوای دپرسی در بیاره..وسط گریه هام یهو یاد هلیا افتادم  دا کردم خدا آرومش کنه..حس کردم اون الان چقدر احساس تنهایی می کنه... به هر حال گذشت

مجبور بودم برم خونه مادرش  و رفتم  هی بدک نبود..غروب برگشتیم و من گفتم امروز حتی دلم نمی خواد برم پدر مادر خودم رو ببینم و اگه اینجا اومدم فقط به خاطر تو بود..

دلم می خواست ساعت ها بشینم توخونه و فکر کنم..به زندگیم به آینده ام به اینکه یه اتفاق ساده می تونه ادم رو از زندگی عقب بیاندازه یا برا بعضی ها مایه پیشرفت بشه

دلم می خواست بشینم و فکر کنم که کجاهای زندگی ٢۵ سالم اشتباه داشتم دلم می خواست به ازدواجم فکر کنم که چقدر بچه گانه بود...ولی همه اینها حالم رو بدتر می کرد ازونطرف حامی لم داده بود جلوی تلویزیون و ساعت ها انواع کانال ای انگلیسی و عریب و فرانسوی خبری رو زیر رو می کرد و همش هم فکرش رو بلند می گه و میخواد منو قاطی فکرش بکنه من واقعا علاقه ای به انتخابات سریلاانکا ندارم.!!! همش هم کلمه هایی رو که نمی دونه بلند می گه که من ترجمه اش رو به بگم و یه کم سر در بیاره..

واقعا کلافه شدم از دستش ..من از ین تلویزیون اما فقط ویکتوریا رو می خوام ...

تلفن زنگ میزنه یک هفته است تردمیل رو از تو اتاق من آوردن تو هال و پذیرایی و هی خواهش می کنن که ما بیاریم خونمون و حامی طبق معمول کاراش پشت گوش می اندازه...فردا مامان اینا مهمون دارن و خودشون هم نمی تونن جابجاش کنن خواهرم میگه بگو حامی بیاد امشب اینو ببره ..حامی هم لج کرده می گه امشب کار دارم و یکی باید باشه کمک کنه..حالا خوبه قطعاتش جدا میشن از هم..ولی خب همه اینها بهونه بود چون فهمید خواهرم اونجاست..حتی نمی خواد با هاش روبرو بشه می گه اگه یه وقت جوابشو بهش دادم ناراحت نشیا خودت خواستی..می گم مگه تو می دونی که اون قراره یه چیزی بهت بگه ..می گه خلاصه من آماده ام !! هیچ خبری نیست خواهرم هم کاری باهاش نداره اما این سر جنگ داره نمی دونم چطوری درستش کنم ...شروع می کنه به بد قلقی ..اصلا مراعات نمی کنه که من امروز خیلی حالم بده ..بالاخره می ره

...زنگ می زنم به مامانم سفارش می کنم که خواهرم که برای کمک به مامان بابا اونجاست با حامی روبرو نشه و فقط ۵ دقیقه  فرصت بدن بدون حرف و حدیث این تردمیل لعنتی از خونشون خارج بشه...دارم جای تردمیل رو تو راهرو خالی می کنم...فرش رو برمی دارم که تلفن زنگ می زنه مامانه..میگه حامی گفت ما تو خونمون جای این رو نداریم می برمش خونه مامانم..من خواستم  بهش بگم اونجا بچه  برادرت (به شدت شیطون و خرابکاره) خرابش می کنه ولی هیچی گفتم فقط گفتم که دردونه می خواست این مدت ازش استفاده کنه اونجا که باشه که نمی تونه...

کفتم مامان ممنون خودم درستش می کنم و الان بهش زنگ می زنم که نبره اونجا شما نگران نباشید..وای که چقدر یه نفر می تونه آدم رو حرص بده..موبایلش در دسترس نیست..دیر می کنه و من نگرانم... ١ ساعت بعد با تردمیل میاد. فاصله خونه مامان اینا تا خونه ما با ماشین ۵-٧ دقیقه است ..عصر گفت دلم کارامل می خواد دارم براش درست می کنم می ذارم سرد بشه و می رم کمکش تا تردمیل رو سوار کنیم  هیچ حرفی نمی زنم چون طاقت یه اپسیلون کناکت رو ندارم ..بعدش کارامل رو که هنوز کامل سرد نشه رو می خوریمش دوباره حالش خوب میشه...خدارو شکر

دارم فکر می کنم که اون  حامی که امروز اونقدر با محبت باهام رفتار کرد و سنگ صبورم شد تا ناراحتی هامو فراموش کنم  با این حامی که از سر شب چه خونی به دلم کرد چقدر فرق داره؟ !!! شب بعد از مدت ها برای اولین بار ساعت ١٠/٢٠ خوابم میبره اون که باورش نمیشه من خاب باشم با سرو صدا بیدارم می کنه هر کلمه دقیقا مثل یه موچرچه ای بود که دقیقا تو س یرم روی یکی از نروام داره راه می ره و قتی تعداد کلماتش زیاد شد مجبور شدم دستم رو روس سرم بگیرم و فشار بدم تا ارتعاش نرو هام رو کمتر حس کنم ...بی حال و خسته  از ش خواهش کردم اگه خوابش میاد بخوابه اگه نه باهام حرف نزنه...عوضش صبح ساعت ۵/٣٠ -۶ خودم بیدار شدم و خوابم هم نمیومد..چقدر خوبه ادم شب زود بخوابه..

...