a wedding website CafeMom Tickers تعطیلات و بابایی - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

تعطیلات و بابایی

چهارشنبه برا تولد حامی با یه روز تاخیر کیک درست کردم کیک وانیلی  و کاکائوی رشد خوب بود می تونید امتحان کنید کیک هم دو رنگه میشه..حامی هم نسکافه درست کرد و شمع براش گذاشتم فوت کرد اخه روز سه شنبه نرسیدم چون خیلی یهویی رفتیم دیدن یکی از دوستای دانشگاه که نی نی آورده بود و خیلی طولانی شد ...

پنج شنبه صبح مامان گفت حال بابا خوب نیست اخه  دو روزی بودکه سرماخورده بود یه کم هم از بینی اش خون اومده بود اولش فکر کردیم مخاط بینی اش به خاطر سرما خوردگی زخم شده اما انگار ادامه پیدا کرده بود.خلاصه هر چی اصرار کردیم فایده نداشت..بابا نمیومد بریم آزمایشگاه ببینیم وضعیتش چطوره؟  5 شنبه شب دوباره همه خونه بابا اینا جمع شدن از اص +فها*ن هم مهمون داشتیم..

جمعه صبح با اصرار زیاد سعی کردیم بابا رو ببریم من دیگه از شرایط و قرائن مطمئن بودم پلاکتش بسیار اومده پاییت خونریزی بینی به خاطر همونه ..خلاصه بابا هم نمیومد چون می خواست این نذری هر ساله اش تموم بشه اخه تا روز آخر صفر ادامه داره می گفت بذارید 3 روز دیگه بگذره من با خیال راحت میام ..اما دیگه من تحملم تموم شد یهو یادم افتاد یه شماره یادداشت کردیم یه مرکز امدادیه که تمام کارهای پزشکی رو در منزل انجام می ده حتی آزمایش ونمونه گیری..خلاصه رفتم زنگ زدم و باهاشون صحبت کردم ببینم اورژانسی می تونن زود جواب بدن ...قیمت هم پرسیدم خلاصه اینطوری شد که بابا دید انگار راه فراری نیست  کتشو پوشید و با حامی رفتیم بیمارستان  دکتر اورژانس یه آزمایش اورژانسی نوشت و جواب آزمایش رو برامون یه ربعه حاضر کردن اخه یکی ار بچه های آزمایشگاه هم بابایی رو شناخت..وقتی جواب آزمایش رو حامی گرفت برق از چشماش پرید و برگشت به اقاهه گفت نمی خواهید تکرار کنید شاید اشتباه شده باشه اونا هم گفتن نه مطمئن باش دقیق انجام دادیم سریع ببرینش بستریش کنین ..برگه آزمایش رو نگاه میکنم خدای من پایین ترین حد ممکن..سرم گیج میره برگه از دستم میافته اما باید محکم باشم تا بابایی هم محکم باشه دستشو می گیرم میبوسمش..سفت فشارش می دم می ریم طبقه بالا حامی میره دنبال کارای بستری بابا تلفنی با دکترش هماهنگ می کنن چند واحد پلاکت وخون باید براش بزنن ...یعنی فایده داره؟  بابایی میره رویه یکی از تخت های اورژانس می خابه می خوان نوارقلب و.. بگیرن نگام به دست و پاش می افته یه عالمه خونریزی ریز و کوچیک زیر پوستش شده چرا من این چند روزه ندیده بودم چرا غفلت کرده بودم..؟ اگه دیده بودم زودتر اصرار می کردم ...چون وقتی پلاکت پایین باشه امکان هر نوع خونریزی هست زیر پوستی داخلی خارجی .... بابام میفهمه وضعیتش خرابه ..همیشه امید داشت اما اینار خون دماغ شد ن مکررش باعث شد بفهمه چقدر وضعیتش حاده ...شروع کرد سفارش زندگی منو کردن و اشکش دراومد ..نگران مامان بود که تنها میشه ..اما با گریه کردن مخاط بینی اش حساس می شد و دوباره خونریزی می کرد مجبور بود بغضش رو فرو ببره..من که خودم داشتم منفجر می شدم مجبور بودم گریه نکنم و بهش امید بدم اما ...کو امید؟!!

خون رو بهش تزریق می کنن ..بعد هم پلاکت ها می رسن خدای من 10 واحد..تا حالا سابقه نداشته همه تعجب می کنن..تازه نمی دونن این مرد تا دیروز سر کار هم رفته با این وضعیت اورژانسی..!! انتقال خون 8 واحد آماده بیشتر نداشته ..تند تند پلاکتا تموم میشن و منو حامی خودمون کیسهها رو عوض می کنیم و قطره ها رو نگاه می کنیم تا به اخر برسن و دوباره کیشه بعد ...وچشمای من که دوخته شده به قطره های خون و پلاکت قطرات امید بخشی که باهاشون حرف می زنم دلم می خواد بهشون انرژی بدم تا فقط یه قطره معمولی نباشن..که اثر آنی داشته باشن دلم میخواد تموم انرژی مو بدم بهشون تا تاثیر گذار باشن برن توی خون بابام وهمونجا بمونن دوباره تعدادشون  کم نشه ...کاش می شد...............................................................................

بازم حامی با دکتر بابا تماس میگیره میگه به محض تموم شدن کارتون حرکت کتید به سمت تهران هماهنگی کارای بستری اش رو اون انجام می ده..

خونه مامان اینا شلوغه آخه چند روز تعطیلیه و همه دور هم جمعن...مامان هم به زور همه رو نهار نگه داشته ..اما یهویی اینطوری شد..همه دارن اشک می ریزن ساعت 2 برمی گردیم خونه من دیگه بغشم داره می ترکه با مامانی گریه می کنیم ...بمیرم برا دل مامانی ..بین اون همه مهمون باید خودشو نگه داره و این چند روز آخر نذری و روضه رو خودش تنهایی اداره کنه..

همه با یه بغض فرو خورده نگامون می کنن اما چشمها داره حرف می زنه جو خیلی سنگینه برام همه ناراحتن اشکای گوشه چشمای زی زی،  صورت قرمز شده دختر خاله   دلمو می لرزونه پسر خالم میگه نزدیک بایستید عکس میگیره از جمع صمیمی مون  فیلم میگیره و با بابا حرف می زنه هم خوشحالم که این لحظه ها ثبت بشه وهمه در کنارمون هستن و هم ته دلم می لرزه که نکنه این فیلم وعکس آخرین ها.................

وضو میگیریم به سرعت نماز رو می خونیم بابا نهارشو می خوره و من ومامان وسایل بیمارستان رو آماده می کنیم..موقع خداحافظی از همه باز دلم میلرزه یکی از دوستامون که از شمال اومده میاد میگه دست گل وکادو گرفته بودم بعد از نهار بیام خونه تو ..ایشالا تو یه فرصت دیگه ..یادم  ونمون می افتم که تو این چند روزه چقدر برنامه ریزیس کرده بودم بهش برسم و دوباره مثل خونه تازه عروسش بکنم ..یاد گوشت مرغی که گذاشتم بیرون تا برا شام سوفله مرغ و قارچ درست کنم همه وسایلشم دیشب خریدیم تو یخچاله ..اما فرصت نیست یه سری به خونه بزنیم 5/30 میرسیم بیمارستان میریم اورژانس هماهنگی شده ..یه کم منتظر میشیم ...تا دکتر بیاد و دستور بستری بده میریم بالا تو بخش خیلی خوته خوشحال میشم وقتی می بینم تختای بیمارستانا خالیه ..

این فکر کنم ششمین باره که بابا تو این بمارستان بستری میشه دیگه همه اون بخش می شناسنمون همشون هم بابایی رو خیلی دوست دارن..

شب خیلی سختی بود اون شب تا صبح چشمم به قطره های خون و پلاکت و پلاسما بود مخصوصا اخرین کیسه خون که تا نزدیک ساعت 3 طول کشید و از بس غلیظ بود رد نمی شد ممنون پرستارای مهربون که تا صبح تنهام نذاشتین و همه چیز بابایی رو چند بار چک می کردین..ممنون همسر مهربونم که تو همه این لحظه ها همراهم بودی و هرچی بهت اصرار کردم شب برگردی قبول نکردی  ..ممنون که هر نیم ساعت یه بار با هول واسترس از خواب می پریدی و وضعیت بابا رو چک می کردی..ممنون که تو این چند روز مثل یه فرشته دورمون چرخیدی ونذاشتی به من سخت بگذره ..هر چی فکر می کنم می بینم اگه تو نبودی چقدر به من سخت میگذشت نمی دونم بدون تو طاقت میاوردم؟

بعد از آخرین کیسه خون که خیلی هم اذیتمون کرد تا رفت بابایی لرز کرد خیلی ترسیدم پلیورش رو بهش پوشوندم دوتا پتو روش انداختم بازم بدنش می لرزید دلم نمیومد حامی رو بیدار کنم شب خیلی بدی بود بابا  رو تا حالا اینقدر ضعیفو رنجور ندیده بودم همیشه سرپا وقوی بوده...انگار یه کم گرم میشه ولرزشش کم میشه . خوابم میبره  .یهو بیدار میشم می بینم ساعت 4  می رم سراغ بابا   داغه ..فکر کنم تب داره می رم به پرستار می گم..تب برای بابا یعنی عفونت و خیلی بده میاد چک میکنه یه درجه ونیم تب داره میگه اگه  2 درجه تب داشته باشه  وضعیت خطرناکه ..سعی می کنم با دستمال خیس دست و پاهاش رو خنک کنم تا تبش بیاد پایین قرص هم بهش می دن..وقت نماز میشه هنوز تب داره اما بهتره... نمازمون رو می خونیم  من دیگه خوابم میبره ..حامی با بابا می مونه صداهاشون رو  می شنوم که دارن صبحانه میخورن و با هم حرف می زنن تا 9 می خوابم.. خداروشکر کابوس دیشب تموم شد

دکتر میاد یه عالمه دعوامون می کنه که دوباره چرا اینقدر دیر مراجعه کردیم برا بستری شدن... البته دیگه اخلاق بابایی دستش اومده وهمش باهاش شوخی می کنه..اما جدی به ما میگه که خیلی دیر آوردینش..و ما بهش می گیم که٢-٣ هفته ای هست می خواستیم بیاریمش اما دکتری که اونجا معاینه اش می کنه و دوست این اقای دکتر هم هست گفته لازم نیست..و دکتر تعجب می کنه ...

خدای من دوباره نمونه برداری از مغز استخوان !! این فکر کنم چهارمین بار باشه  دلم ضعف میره برا دردی که قراره بابایی بکشه ..دکتر منو از اتاق بیرون می کنه..چند تا نمونه برداری می کنه میر ه ..بابا اشتها نداره نمازشم نخونده وناراحته..ما نهار رومی خوریم و حامی بازم مثل همیشه با بابا شوخی می کنن و منو می خندونن حامی میره اتاق بغلی تا بخوابه .. بابا میره وضو بگیره دستاش اونقدر ضعیف شده که نمیتونه بچرخونه و پشت دستشو خوب بشوره شوهر خواهرم همون موقع می رسه می گه لازم نیست با این وضعیت وضو بگرید پس تیمم رو برا کی گذاشتن؟ اما من چون اخلاق بابا رو می دونم کمکش می کنم وضوشو بگیره ..کمکش می کنیمم تا نمازش رو بخونه ..بعدش لرز میکنه..دوباره مثل دیشب شایدم بدتر دامادمون رفته پتو برقی از خونه بیاره چون یه کم بیمارستان سرد بود  ..بابا اونقدر بدنش می لرزه که من هول می کنم میخوابونمش و 3 تا پتو میارم می اندازم روش بازم می لرزه حالش داره به هم میخوره دیگه واقعا دست و پامو گم می کنم دگمه کال رو فشار می دم و سریع به پرستار خبر می دم خودش رو میرسونه وضعیت رو چک می کنه 2 درجه تب داره بابا ..زنگ می زنه به دکتر حامی هم بیدار میشه من می گم از خون دیشبه ..اما دکتر می گه امکانش کمه..احتمالا محیط بیمارستان باعث عفونتش شده..

یاد مامانی می افتم که چقدر بهداشت رو رعایت کرده تو این مدت نزدیک یکسال همیشه پزشکا می پرسیدن تب نکردی و همیشه جواب ما منفی بود..یعنی تا حالا تب نکردی؟ نه اصلا حالا می فهمم بهداشتی که مامان تو خونه پیاده کرده و خصوصا در مورد تغذیه بابا باعث شده بوده که تا حالا تب نکنه اما خب محیط بیمارستان هر چقدر هم بهش برسن اینطور نیست..صبرمی کنن حال بابا بهتر بشه من دست و پاش رو خنک نگه می دارم و همینطور بوسش می کنم کار دیگه ای ازم بر نمیاد..آنتی بیوتیک رو براش شروع می کنن..

دو ساعت بعد خیلی بهتره ..دامادمون وحامی هم پیششن..وقتی حال بابا بهتر میشه وخیالم راحت میشه یادم میافته که چقدر بدنم خسته است..به حامی میگم یک ساعت بریم خونه خواهرم من استراحت کنک یه دوش بگیرم  حس می کنم تموم سلولای بدنم خسته و کدر شدن اما قبولل نمی کنه بالاخره با اصرار شوهر خواهرم راضی می شه شوهر خواهر م کلید ماشینشو میده بازم حامی میگه قبول نکن..چون اتوماتیکه و ما خیلی وارد نیستشم به سیستمش اما من قبول می کنم و می ریم ..یه علمه حال می کنم پشت این ماشین میشینم..واقعا خسته نباشن اونایی که ماشین اتومات دارن ..آدم خوابش میبره هیچ کری لازم نیست انجام بدی..یوهووووووووو

یه ذره حالم بهتره ووقتی دوش می گیرم عالی میشم یه کمی استراحت می کنیم و سر یک ساعت حامی می گه برگردیم لز من دلش بیشتر شور می زنه به من بود یکساعتی میخوابیدم موهامو سشوار میکنم و برمی گردیم بازم ماشین بازی و حیف که خیابونای تهران خیلی خیلی خلوته به سرعتمی رسیم بیمارستان  تا شب میمونیم پیش بابا حالش خیلی بهتره ..برا همین من که تصمیم داشتم تا آخر هفته خودم پیشش بمونم و اداره بی اداره !!  یهو یاد وضعیت بدم تو اداره می افتم و به حامی می گم منم باهات برمیگردم شوهر خواهری هم که اصرار داره شب بمونه پیش بابا ..فردا هم قراره بچه ها بیان پیش بابایی ..ما هم می تونیم دوشنبه دوباره بیاییم..شب ساعت12 تو خونه خودمونیم چقدر دلم براخونمون تنگ میشه تلویزیون رو روشن می کنیم طبق معمول رو فاری وان هست و ویکتوریا داره پخش میشه چند دقیقه ای نگاه می کنیم داستانش دستمون بیاد ومیریم میخوابیم..ومن افتحار می کنم به اینکه همراه مهربونی رو برا خودم برای ادامه مسیر زندگیم انتخاب کردم..

تو راه برگشت به این فکر می کردم که چقدر سخته آدم بدونه همین روزا دیگه باید بره البته خوبی هایی هم داره  که به فکر باشی تا حساباتو صاف کنی و بتونی خیلی کاراری نا تموم رو تموم کنی و اینکه وقتی بدونی رفتنی هستی شاید تصمیماتت برای خیلی از امور تغیییر کنه دیگه دنیایی فکر نکنی..و ...

اما می دونم که خیلی سخته ..چون این روزا دارم لمسش میکنم ..شاید سخت ترین امتحان  یه انسان همین باشه برا همینه که می گن گناهاشون ریخته میشه بدون دلیل نیست که خدا  دونستن این مساله(ساعت مرگ) رو از همه پنهان کرده وقتی بدونی باید از عزیزات دل بکنی و اونا رو تنها بذاری وقتی بدونی خیلی از کارایی رو که انجام دادی و در حال تلاش براش بودی نا تمام خواهد ماند چه حالی داری؟!! ..خیلی سخته با غول سرطان دست وپنجه نرم کنی و بازم امیدت سر جاش باشه ممنون خدای مهربونم که امید رو هنوز از هیچ کدوممون نگرفتی ..ممنون که بعد از دومین تب و لرز بابایی امید رو دوباره تو دل بابا کاشتی و قلب منو آروم کردی...

این روزا نگاه تو چشمای سبز و تیله ای بابا، نگاه به یه اقیانوس حرفه که تو چشماش موج می زنه و مهر سکوت به لبش زده و ازشون نمیگه اما بابایی جونم من همه اون حرفا رو با نگاه به چشمای قشنگت می خونم.. دوست دارم بابایی

 

...