a wedding website CafeMom Tickers وضعیت بابایی - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

وضعیت بابایی

 

سلام

دوستان خوبم ممنون از محبتاتون این پستم در مورد ضعیت بابا ست خواهش می کنم اگه حوصله ندارید نخونین احتمالا تا بابا مرخص بشه پستام با همین عنوانه ...نمی خوام خسته تون کنم یا کامنت در یافت کنم برا همین کامنت دونی رو می بندم این پستا رو می نویسم تا این روزا ثبت بشن.

چهارشنبه صبح زود من و مامان رفتیم تهران و مامان رو تا یه جایی رسوندم و ازونجا تاکسی گرفت رفت بیمارستان منم که دانشگاه م دیر شده بود بود پیش به سوی اولین جلسه ترم دوم..تا ظهر دانشگاه بودم و یه عالمه از استاد محبوبم استفاده کردم چقدر دانشگامونو دوست دارم خدایا شکرت ...بعد هم به سرعت رفتم دنبال کارای وام که تا ساعت ٢-٣ طول کشید و انجام نشد و بعد هم بیمارستان بابایی هر روز بهش پلاکت می زنن و یه مقدار کمی پلاکتش اومده بالا اتاقش هم باید ایزوله باشه چون سیستم ایمنیش خیلی ضعیف شده..اما نمی دونم چطوری شده که سینه اش خس خس می کنه وسرفه های عمیقی می کنه طوری که تمام سر و صورتش کبود میشه..گفتن احتمال داره ریه اش عفونی شده باشه و دکتر عفونی اومد ویزیتش کرد و براش آنتی بیوتیک قوی داد..شب تا صبح دو سه بار لباساش از تعریق زیاد بدنش خیس شد و لباساشو براش عوض کردم ولی الحمدلله تب نکرد و شب بدی نبود خون و پلاکتش رو هم عصر بهش زده بودن در نتیجه شب می تونست استراحت کنه..نمی دونم چطوری میشه که یهو لرز می کنه و تموم لباساش خیس می شه...

فردا صبحش با هم یه صبحانه خوشمزه خوردیم و دل و قوله دادیم ومن ساعت ٧ باید می رفتم دانشگاه مامانی اومد و یه برگه هم برا کارای وام میخواستم حامی برا شوهر خواهرم فاکس کرده بود مامانی بهم داد و من رفتم خدا رو شکر بعد از کلاس تونستم کارای وام رو انجام بدم و یک میلیون تومان وام گرفتم خدا خیرشون بده وزارت علوم برا دانشگاه آزادی ها هم وام بعد از فراغت از تخصیل گذاشته و این ترم خیلی هم زیاد بود و تقریبا هر کس می خواست وام بگیره تونست از ش استفاده کنه..

بعدش همرفتم بیمارستان با بابایی اینا نهار خوردم و دکتر بابا اومد صورت بابایی گل انداخته بود و قرمز بود دکتر معاینه کرد و آزمایش هاشو هم دیده بود و بعد شروع کرد به خنده و شوخی با بابا ولی موقعی که می خواست از در بره بیرون با انگشتش به من اشاره کرد ..منم رفم بیرون از اتاق دنبالش ..گفت باباییت الان ممکنه هر عفونتی رو بگیره واگهالان با این وضع گلبول سفید عفونت کنه بدنش هیچ کاری نمی تونم براش بکنم این صورتشم امروز منو خیلی ترسوند من احتما ل قارچ و عفونت می دم اگه این باشه ممکنه تمام بدنش رو بگیره و بعد هم خونریزی کنه ÷لاکتش هم که ÷ایینه بعد هم سرش رو انداخته بود پایین و هی سرش رو تکون می داد مثل آدمای شرمنده..و دستاشم بهم می مالید ..فهمیدم استرسی شده...فکر می کنید  من چه حالی شدم وقتی این حرفا رو بهم زد؟خودم تعجب کرده بود یه مقاومت خاصی اومده بود تو وجودم و به جای اینکه گریه کنم و دستپاچه بشم گفتم دکتر این اتاق فقط اسمش ایزوله است ما تو خونه شرایط ایده آل تری رو می تونیم براش مهیا کنیم ..ممکنه عفونت رو از بیمارستان گرفته باشه..گفت دیگه شرایط و امکانات همینه با این وضعیت که نمی تونم اجازه بدم تو خونه ازش مراقبت کنید بایدهمینجا باشه چون خون و پلاکت می گیره...فقط اگه گلبول های سفیدش بیاد بالا وضع بهتر میشه ..گفت و رفت..منم با خوشحالی وخنده انگار نه امگار که دکتر با پتک تو سرم کوبیده رفتم تو اتاق و شروع کردم به خندیدن ومسخره بازی درآوردن بابا خیلی جدی گفت رفتی به دکتر چی گفتی؟ هیچی گفتم وضع اتاق ایزوله نیست و باید بیشتر رسیدگی بشه..همین ..

یه ١٠ دقیقه که گذشت انگار تازه مغزم اطلاعات رو پردازش کرده باشه دلم شروع کرد به شور زده یعنی چی این حرفایی کهدکتر زد اگه یه درصد بشه چی میشه؟ من باید چی کار کنم..با اینکه صبح اتاق رو تمیز کرده بودن و دستشویی رو هم شسته بودن...به فکرم زد که تموم شیرالات رو خودم ضدعفونی کنم خوشبختانه کارمندای بیمارستان خیلی باهامون همکاری می ککنن و مواد ضد عفونی و بتادین رو گرفتم و ÷اچه ها مو بالا زدم و تموم دستگیره ها شیرآلات و جاهایی که ممکن بود بابا دست بزنه رو شستم و بتادین زدم و بعد هم مایع ضدعفونی کننده مخصوص تجهیزات بیمارستانی..بعدش لی لی اومد دیروز هم اومد یه تبخال کوچیک کوشه لبش زده بود خب تبخال هم یه بیماری عفونی و واگیر هم داره بهش گفتم دکتر چی گفته و نباید اصلا ماسکش رو برداره ...ادم اینطور موقع ها نمی دونه با بیه چطور رفتار کنه ..خوب تبخال داری نیا ...حالا باید با کلی مراعات بهش می گفتم یه وقت نزدیک بابا نره و ماسکش رو بر نداره ..تو دلم غوغا بود یه لحظه از فکر حرفای دکتر بیرون نمی رفتم تا از اتاق بیرون می رفتم اشکم سرازیر می شد زطرف یکی از خواص برا بابا گل فرستادن خواهرم رو تو مشهد تو ضریح امام رضا دیده بود و خواهرم بهش گفته بود بابایی حالش بده اونم از همونجا تل زده بود که گل بفرستن به همراه تبرکی از امام رضا (ع) اما گفتیم خودش نیاد بهتره چون بابا ملاقاتی نباید داشته باشه..گل هم نمیشه تو اتاق نگه داشت و گل رو بردیم خونه اینگده هم گشنگ بود..

مامان رو فرستادیم بره و کم کم لی لی رو راضی کردم که بره ..من موندم و بابایی و یه دنیا سکوت و فکر!!! خدایا رحم کن بابایی من که همه عاشقشن که اینقدر با ایمانه که اینقدر مرد بوده و هر کی باهاش برخورد داشته می میره  براش  باید اینطوری بره باید بذاری عفونت تموم بدنش رو بگیره تموم واحدای خونش بیاد پایین وهیچ کس نتونه کاری بکنه طحالش همینطور بزرگ بشه و دکتر هر روز دست بذاره ونچ نچ کنه..پس تو چی کاره ای ..تو ای که درد رو دادی درمونش رو هم بده..توکه اسمت شفاست به کدوم اسمت بخونمت تا بابام رو شفا بدی..اشک از گوشه چشماممیریخت ملافه رو کشیده بودم تا بابا نبینه ..بابایی هم تو یه سکوت مبهم فرو رفته کمتر حرف می زنه و کم می خنده  دیگه کمتر ارتباط عاطفی باهام برقرار می کنه و به قول خودش می گه چی کار کنم کهیه کم کمتر دوسم داشته باشی..تموم دغدغه ام اینه که من برم چی به سر تو میاد با ین علاقه ..یه کم باید کم کنی این علاقه رو برو دنبال زندگیت ..اینا حرفایی بوده که قبلا بهم زده و الان دیگه نمی گه فقط با چشماش باهام حرف می زنه..

شب بدی بود صدای خس خس سینه بابا مثل ناله بود و با هر نفسش یه ناله می کشید و جگر منوخون می کرد..آروم آروم اشک می ریختم ومجبور بودم بغضم رو بخورم ازون طرف عروسی یکی از فامیلای حامی بود و چقد ردوست داشتم تو اون عروسی می بودم اما ظهر بعد از حرفای دکتر دیگه منصرف شده بودم از رفتن حامی هم چند بار زنگ زد و گفت منم دلش رو ندارم ونمی رم بدون تو برم اونجا چی بگم اما می دونستم علاوه بر فامیل دوست صمیمی اش هست که از بچگی با هم بزرگ شدن. اصرار کردم که بره و گرنه ناراحت میشم..

دلم نمی خواست بخوابم دلم می خواست تا صبح بابا رو نگاه کنم همینطور که کنارش خوابیده بودم با خدا حرف می زدم و سعی میکردم تمرکز کنم رو اینکه بابا خوب میشه و عفونت از بدنش میره و گلبولاش میاد بالا ..چون سکوت بود و فرصت خوبی بود برا تمرکز..

با هر تکون بابا لرزه بهم می افتاد پا میشدم..ببا با معذب شده بود و می گفتاز ترس اینکه تو نپری ..من نمی تونم یه تکون بخورم تو بگیر بخواب من قول می دم اگه  کاری داشتم صدات کنم..اما من که می دونم بابا اخلاقشه که از کسی درخواستی نمی کنه مثلا سر سفره نمی گه برام آب بریز حتی اکه ازش دور باشه سعی می کنه خودش این کار رو انجام بده تا اونجا که بشه به کسی دستو رنمی ده واز کسی نمی خواد کاری رو برا ش انجام بده برا همین من بید گوش به زنگ باشم اونشب یه بار لباسش رو عوض کردم تب نکرد ولرز هم نکرد فقط یه بار خیس عرق شد نزدیکای صبح هم بی خوابی زد به سرش ومندیگه خوابم برد از آزمایشکاه صبح زود میان برا نمونه کگیری دیگه رگ بابا پیدا نمیشه . تموم دستاش هم سیاه و کبود شده ...نماز رو می خونیم و دوباره یه صبحانه خوشمزه با هم میخوریم ...منم می رم براش اب انبه میگیرم و برعکس ایمن چند روزه که اشتها نداره وهمه چی رو به زور می خوره از این یکی خوش اومد و ٢ تا لیوان خورد...

وضعیت بابا رو خوب چک کردم خودم با اینکهدکتر نیستم و از پزشکی سردر نمیآرم اما حسم بهم می گفت قرمزی های صورت بابا قارچ وعفونت نیست ..مال سرفه های عمیقشه حتی پوست سرش هم بنفش شده مال اوناست اما دیشب که کمتر سرفه کرد صبح دوباره صورتش سفید بودومشکلی نبود ..صبح سوپر وایزر اومده بود برا سرکشی منم رفتم بهش گفتم توقه از اتاق ایزوله باید چی باشه برا من بگید من بدونم...اخه نمی خواستم مثل بقیه غر بزنم واعتراض کنم خداییش خوب رسیدگی می کنن...گفت مشکلی دارید..وضعیت بابا رو براش گفتم و اینکه ریه اش چرک کرده و تب کرده و اینا تو بیمارستان اتفاق افتاده گفت تو پرونده دیده بهش گفتم ما با همین سرایط تو خونه ازش مراقبت می کردیم اصلا تا الان تب نکرده بود ..اونم آرومم کرد وگفت نکران نباش ما توهمون اتاق مریصش داشتیم که اصلا گلبول سفید نداشته..

خلاصه بعدش بابا رو فرستادن عکس از ریه اش بگیرن..و پرستار گفت عفونت ریهاش در حد یه سرما خوردگی بوده و مشکل خاصی نداره...دکتر باب اومد و گفت خدا رو شکر گلبولای سفیدش حدود ١٠٠٠ تا رفته بالا واگه همینطور با همین روند افزایش پیدا کنه خیلی عالیه ....بعد هم دستور داد دکتر ریه بیاد بابا رو ببینه و رفت-

حامی و داداشش اومدن این برادر شوهر ١ هم عاشق بابامه و با اینکه گفته بودیم ملاقات نداره اصرار کرده بود و اومد بالا دم در اتاق وضعیت ایزوله رو که دید چشماش قرمز شد و گریه اش گرفت..چند دقیقه مکث کرد و بعد ماسک زد اومد داخل..بعد هم حامی اومد..و من رفتم توحیاط قدم زدم ..دیگه کنترل اشکام دست خودم نبود برام مهم نبود کسی منو ببینه ...فقط می خواستم خدا درموندگی ام روببینه..

ساعت ۴/۵ به اصرار بابا ومامان من مجبور شدم با حامی برگردم سر یه موضوع الکی هم حامی ت ماشین باهام دعوا کرد و اصلا هم مراعات حال و روزم رو نکرد منم سکوت کردم گفتم آروم میشه اما بد تر شد من که سکوت کرده بودم اون فکر کرده بود حق باهاشه و هی ادامه داد تا کله ام منفجر شد اصلا عصبانیتش و حرفای چرت و پرتی که بهم می زد برام مهم نبود چه اهمیتی داره که بخوام جوابش رو بدم اونقدر سکوت کردم تا از رو رفت و یکساعت هم خوابم برد تو ماشین بعدش خودش مهربون شده بود..ولی اون سکوته برا من باقی مونده بود ..رسیدیم خون رفتم دوش گرفتم و بعد حامی شام درست کرد و خوردیم ..و یه عالمه باهام مهربونی کرد انگار نه انگار اونهمونیهکه چند ساعت پیش بدون ملاحظه حرف می زد..دارم عادت می کنم به اخلاقش دیگهوقتی شلوغ می کنه خیلی ناراحت نمیشم...سعی کردم بهش مهربونی کنم اونم این روزا برا بابا ناراحته وهمیشه باهام همراهی کرده من تنهاش می ذارم واون صبوری میکنه ....

الان با مامان تلفنی حرف زدم دیشب بهم هیچی نگفتم..بابا رو بردن ccu

ما که رفتیم دکتر ریه اومده و گفته ریه اش مشکل چندانی نداره .. ..معینه کرده و گفته احتمال می ده طحالی که بزرگ شده به ریه فشار اورده و این فشار باعث سرفه های عمیق می شه که اونم به مغز بابا فشار میاره و سرش و صورتش کبود میشه..

غروب بابا می گه نفسم می گیره  و براش دستگاه اکسیژن میارن قلبش رو هم چک می کنن و می بینن یه کم مشکل داره اخه قلب بابا تا جمعه هفته پیش که چک کردن هیچ مشکلی نداشت  بعد خود پرستارای بخش میان و می گن وضعیتشون حاد نیست شما هم کهمی خواستین یه جای بهتر و ایزوله تر ببریدشون اگه باعث ناراحتیتون نمیشه برای کنترل بهتر وضعیتش ببریمش ccu اونجا هم تمیز تره هم مراقبت بستر و قلبش رو هم با دستگاه کنترل می کنن..جالبه مامانم اصلا نگران نبود وگفت می دونستم الان اگه یهویی به یکی از شما بگم هول میشید اما من که همه اونجا بودم و همه مراحل رو دیدم آرومم واصلا هم جای نگرانی نیست ...حال بابات هم خیلی خوب بود و فقط برای مراقبت بهتر بردنش اونجا..

نمی دونم امروز برم تهران یا نه امروز تا 5 و 6 باید اداره باشم و دیگه شب میشه تا برم از طرفی فکر نکنم راهم بدن ..اگر همنرم که دیوونه میشم ...وای خدایا بابام یه وقت غصه نخوره ..نا امید نشه.. خدایا چقدر صدات کنم.....گلوم گرفته از بس این چند روزه بغض داشتم ..می دونم که می شنوی صدا مو ...................................................

 

 

...