a wedding website CafeMom Tickers B+ - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

B+

 

آسمان ممنونم از تو که همراهم اشک ریختی و باریدی.... آسمان ممنونم از تو که همزمان با تپش های سهمگین قلبم رعد زدی و غریدی ممنوم از تو که رنگ آبی آسمانیت را همرنگ دلم تیره  و غبار آلود کردی تا احساس تنهایی نکنم  من و آسمان ظهر شنبه در سکوت مبهم جاده از اداره تا خود بیمارستان باریدیم  همسرم ممنونم از تو که با سکوتت گذاشتی خالی بشم ممنونم که همراه  ب ا من گلوت بغض داشت و برا اینکه منو بی تاب تر نکنی پنهانی اشک میریختی..میرسیم بیمارستان بابا رو بردن سی سی یو خودش کمی ترسیده ضربان و نبضش که تا دیروز ظهر عادی و طیعی بود حالا خیلی کم شده ..ریه اش عفونت داره وخس خس می کنه ضعیف و بی جون شده تو سی سی یو آقایون جا نبوده آوردنش تو سی سی یو خانم ها یه گوشه غریب و تنها افتاده

بابایی چطوری جلوی اشکامو گیرم وقتی کاری غیر از اشک ریختن از دستم بر نمی آد

چطوری غریبی و تنهایی ات رو ببینم و رو پا بایستم...دکتر میاد ررسی می کنه مامان صبح تلفنی باهاش حرف زده و یه عالمه سفارش کرده ..دکتر من وحامی رو صدا می زنه می گه لطفا در مورد بیماری بیشتر برا مادرتون توضیح بدین ایشون انگار هیچی نمی دونه من چکار می تونم کنم وقتی پلاکته مریض زیر ١٠ هزار و مغز استخوانش سلول های درست نمی سازه این بیماری دیگه به سختی مهار میشه و اندام های دیگه رو هم در گیر می کنه من باید عین این آدمای تحصیل کرده و روشن فکر ا یه ژست عاقلانه خیلی راحت و ریلکس حرفای دکتر رو گوش بدم  و بگم شما از دست مامان ناراحت نشین بالاخره نگرانه اما تو دلم غوغاست پیش خودم میگم ما خدا رو داریم اصلنم ه حرفای تو گوش نمی دم تا الان هم خیلی ازین حرفا زدی  ولی خدای من بزرگه اما دکتر یه چیز دیگه هم می گه یه یه کم دلم روشن میشه از اولشم همش می گفتم کاش شرایط طوری باشه که خودمون بتونیم به بابایی خون بدیم گفت دیگه هرچی پلاکتمی زنیم جواب نمیده شاید اگه از ستگانش پلاکت تازه دریافت کنه جواب بده رید انتقال خون اینم نامه اش راهنماییتون می کنن...

سعی می کنم خیلی هم امیدوار نباشم ولی تمام سلولام باهام حرف می زنن ومیگن دردونه بهت قول می دیم اگهه بریم تو رگای بابییت خوبش کنیم همونجا بمونیم و همه چی رو درست کنیم

 همه رو بیرون می کنن باید بابایی نازنینمو بذارم و برم ..کجا برم؟

با حامی میریم انتقال خون البته احتمال داره دیگه تعطیل باشه اما میریم هستن راهنماییمون میکنن که یه عالمه شرایط می گن ..آه می کشم نه چزا؟ خدایا تنها امیدم رو نا امید کردی...من نمی تونم خون دم چون اخیرا جراحی دندون داشتم میریمخونه تو اقوامونزدیکا  شرایط رو بررسی می کنیم خواهرم تو راهه داره از مشهد بر میگرده اهدا کننده مستمر خونه همه امیدم به اونه..اون یکی خواهرم هم گروه خونیش می خوره اما تازه کربلا بوده شک داریم حائز شرایط باشه

میرم بیمارستان یه سری به بابا میزنیم وای که چقدر اذیت می کنن تا راهمون بدنبا پرستارا هماهنگ میکنم که یه نمونه ازمایش مخصوص برا فردا میخواهیم برا انتقال خون و تاکید می کنم حتما فردا همراه با نمونه گیری روزانه ازش بگیرن..همینطور سرسری میگه باشه ولی من اینطوری قوبل ندارم همونموقع یه جا تو سی سی یو آقایون خالی میشه ومیرنش جای قبلی خیلی تمیز تر و بهتر بود..با یکی از بهیار ها که خوش اخلاقه و ا بابایی هم خیلی رفیق شده میریم آزمایشگاه بیمارستان مسئول نمونه گیری سی سی یو رو پیدا میکنیم و ازش می خواهیم فردا حتمااینکارو تانجام بده که مجبور نباشیم یه بار اضافه ابا رو اذیتکنیم چون دیگه رگ سالمی راش نمونده وتموم دستاش کبوده خیالمون رو راحت می کنه لبخند می زنه ومیگه همون آقای مهرونی که صبح دعام کرد ازم تشکر کرد و گفت خیلی خوب رگمو گرفتی بقیه اذیتم میکنن بعد هم به من دعا کرد خیالم راحت شد که یادش می مونه

خواهرم وشوهر خواهرم از مشهدمی رسن یکراست میان بیمارستان خواهرم معلومه تو راه گریه کرده باا رو می ینن و می ریم خونه...حامی و شوهر رخواهرم رومی فرستیم برن صبح باید برن سر کار...

هممون بغض داریم اما نمیخواهیم جلوی هم گریه کنیم ..خواهرم پیشنهاد ختم قران می ده همه استقبال می کنیم وهر کدوم چند جزئی میگیریم هر کس همکه زنگ میزنه احوال پرسی یکی دو جزئی می گیره..تصمیم داریم همون ش یکجا تمومش کنیم...

صبح تقسیم کار می کنیم تا به کارای انتقال خون و آزمایش های مخصوص برسیم من ومامان می ریم یمارستان نمونه خون بابا رو می گیرم و دو تا خواهرم میرن انتقال خون برامشاوره یکی از خواهرام که همونطور که فکر می کردیم رد میشه در تیجهخیلیهای دیگه هم رد میشن چون فکرکنم نصفه اقوام تو سال اخیر سفر زیارتی داشتن و بقیه هم کهنداشتن بالاخره یه سفر خارجی که داشتن ..اینطوری تعداد کمی برامون می مونن

اون یکی خواهرم هم دیروز حالش بد شده شوهرش هش قرص داده آسپرین بوده و این قرص ه شدت پلاکت رو میاره پایین تا ٢ روز دیگه باید صر کنه تا اثر این قرص ره اما چون اهدا کننده مستمر خونه شرایط رو داره  لی لی هم از سر کار رفته آزمایش ده مطمئن بشه گروه خونیش می خوره زنگ می زنهو با خوشحالی میگه B+ !!

خواهرم رو می فرستن یه آزمایشگاه مخصوص دیگه تا ریز فاکتورهای خونی اش رو با نمونه خون ابا مطابقت بدن شوهر خواهرم ماشین طرح دار هم داده ومن راحت توخیابونا میچرخم خودم رو ه خواهرام میرسونم جوا آزمایش میره را فردا دوباره میریم انتقال خون را یه سری آزمایش دیگه..من ومامان دوباره می ریم خونه چقدر این ماشین طرح دار به دردمون خورد ...برا بابا آمیوه میگیرم و من میرم یمارستان قاچاقی و با کلی ترفندمیرم بالا چقدر دلم برا بابا تنگ شده دون از صح چشمش به در بوده یکی از ما رو ببینه خوشحال میشه اولش ازم اون سکوت این چند روز اخیر رو داره و لی کم کم خوب میشهومیگه که حال عمومیش خوبه اشتها هم داره خدار وشکر آ میوه اش رو می خوره اذان میگن...سنگ تیمم براش آوردن تیمم میکنه ومن اشک میریزم میگه باایی تخت رو بچرخون رو ه قبله تا اونجا که راه داره و صدای ژرستارا در نیاداینکارو می کنم مشغول نماز میشه تمام وجودم میلرزه ........................................................................

نهارش رو قاشق قاشق بهش میدم لذت میبرم وقتی میینم مثل قبل اشتها داره..اصلا هم نگران ماشین نیستم که جای بدی گذاشتمش آخه جا پارک نبود دوبل پارک کردم امامزاحم کسی نبود ماشین هر دو تا ماشین راحتمی تونستن یادن بیرن از پارک گفتم فوقش جریمه می کنه که فدای یه تا رموی بابام

می مونم تادکتر بیاد معاینه میکنه و آزمایش رو میپرسه و میگم ما هر کدوم یه مشکلی داشتیم نمیشه از غریبه تر ها هم بیان میگه چاره ای نیست بیان ...

معلوم میشه دیشب هم پلاکت کم داشتن برا بابا کم زدن دکتر عصبانی میشه و میگه وضعیت هیچ کس از ایشون یشتر اورژانسی نیست ..و بازم سفارش می کنه..و میره قراره دکتر ریه بیاد من میرم دنبال  نماز و یه جزو باقی مونده از قران دیشبم  ساعت 3 تا 4 وقت ملاقات سی سی یو هست میرم بالا بابامیگه دکتر ریه اومده..ناراحت میشمکه چرا نبودم ازش بپرسم ...براش یه قرص داده پرستار گفت یه آزمایش هم داده..کم کم همه میان برا ملاقات ..چقدر اشک وآه و گریه وزاری میینم چند تا مریض بدحال هست..

بابایی خودش حس میکنه حالش هتره ومیگه نمی دونم چرا دکتر از سی سییو منتقلم نمی کنه..نمی تونیم بهش گیم آزمایشاش چطوریه ..اما نگاه من به مانیتور بالای سرشه ه تعداد ضربانونبضش که کم شده آخه چرا..خب بیا بالادیگه...اما فایده نداره ه حرف من نیست..

عصر میاییم خونه تنها کاری که ازمون برمیوده این بوده که از خون خودمون به بابا پلاکت دن که اینم از دستمون برنیومده خواهرم باید تا پس فردا صبر کنه .مریم هم گروه خونیش می خوره اونم B+  هست ولی وزنش 48 کیلوئه اید الای 50 کیلو باشه ..لی لی هم که همه شرایط رو داشته وبهش امید داشتیم فشارش 8 بوده بهش خندیدن وگفتن یه وقت نمیری..برید چند تا مرد بیارید..ما تعدا مردای همخونمون کمه...اونایی هم که هستن شرایط رو ندارن مخصوصا اون شرط مسافرت همه تویکسال اخیر یه جایی رفتن خوب..

بابام یه برادر بیشتر نداشته که اونم فوت کرده چه هاش هم 2 تا شون می دونیم تو یکسال اخیر جراحی داشتن بقیه هم حتما خارج رفتن چون یا خودشن تحصیل کرده اونجان یا بچه هاشون خارجن..

همینطور داریم 2 2 تا 4 تا می کنیموحسابمون غلط درمیاد 2 تا از دوستای بابا B+ هستن ازشون تشکر میکنیم و می گیم خیلی دردسر داره حداقل 2 روز کاریتون میره مخصواکه اونا تهران هم نیستن..ولی اونا میگن نمی دونید چقد ر خوشحال شدیمکه می تونیم یه کاری انجام بدیم... هر چند از فامیل بهتره و لی از غریبه هم که با این روش بگیرن چون سلولها زنده تره و فوری  به بابا میزنن احتمال جذبش بیشتر هست

اگه خوشبین باشیم بابا بااین روش 3 روز دیگه میتونه پلاکت دریافت کنه خدایا تا 3 روز دیگه به خیر بگذرون حالا تازه فهمیدیم هر ستی که برااینکار استفاده میشه 210 هزار تومنه وچون در جریا گردش خون فقط پلاکتهارو از خون جدا می کنه و بقیه خون برمی گرده به بدن فرد دهنده...  خیلی سفارش کردن اگه کسی حائز شرایط نیست نیاد خون بده چون به درد نمی خوره وهزینتون هم از دست میره ..

من یهوخوایم میبره از خستگی گلوم هم درد گرفته مامان میگه از غصه ست یهو از خواب میپرم انگار که دوبارهبرگشتم ه این دنیاوغم عالم رو سرم خراب شده بی اختیار می زنم زیر گریه ازینکه بابام اونجاتنها افتاده و پسرنداره براش خون بده از اینکه اینقدر غریب ومظلومه دلم میگیره صبح تو انتقال خون برا یهمریض 22 نفر اومده بودن که بشترشون مرد بودن اونقدر دلمون گرفت  از این 22 نفر 11 نفر حائز شرایط شدنورفتن که خون بدن..

خوابم نمیبره ...دلم پیش باباست ..خدایا چقدر باها حرف بزنم خودمامروز توقرانت خوندم که خودت گفتی اگر اراده کنی ر چیزی همین که گویی باش،میشود  ((ا اراده شیئا ان یقول له کن فیکون))

خدایا تنهامون نذار خدایا به تنهایی مادرم رحمکن نگاش کن چقدر لاغر شده نگاش کن توهمین هفته موهاش نصف شده  و ریخته...خدایا خیلی زوده خودت می دونی من طاقتو صبرش و ندارم ازم نخواه که صبر کنم تو کمی صبرکن........

 

...