a wedding website CafeMom Tickers امید - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

امید

دوشنبه صبح ساعت ۶ از خواب میپرم دیشب خوب نخوابیدم تا چشمام باز میشه می زنم زیر گریه انگار که یهویی دوباره به دنیا برگشته باشم..چقدر خواب خوبه کاش برای همیشه میخوابیدم و از شر این دنیا راحت می شدم مامانی میاد میگم چرا زودتر بیدارم نکردی بابییم تنهاست الان میخواد صبحانه بخوره نماز بخونه هیچ کس پیشش نیست....

سریع نماز میخونیم و یه چیزی میخوریم شیر موز و آناناس برا بابا برمی داریم ومیریم فقط مامان رو راه می دن و من ٢ ساعت تو طبقه همکف قدم میزنم و دلم پرواز می کنه پیش بابا..اما این نگبانا نمی ذارن برم..اصرار هم بی فایده است بالاخره یه جوری میرم بالا بابایی خوابیده از پشت شیشه اتاق نگاش میکنم آروم خوابیده شانس آوردم که بابام تخت روبروی دره وگرنه نمی تونستم دور از چشم پرستارا نگاش کنم یکساعت می ایستم روبروش بدون اینکه کسی مزاحمم بشه اشک میریزم و باهاش حرف میزنم باز ضربان قلب و تنفسش پایین اومده..سعی می کنم رو عدد مورد نظر تمرکز کنم و بکشمش بالا به خدا التماس میکنم  تموم خاطراتم رو با بابایی مرور می کنم اشک میریزم می ترسم بابایی بیدار بشه وبخوام برم پیشش اونوقت با این صورتی که حجمش دو برابر شده که نمیشه سرخ شدم و صورتم ورم کرده دیگه برام مهم نیست چه شکلی شدم میرم تودستشویی یه آبی به سروصورتم میزنم منتظر جواب آزمایش هستم امیدم به خواهریه...ای خدا ..خواهرم زنگ میزنه میگه آزمایش خواهری منفی بوده گروه خونیش ب هست خونش هم هیچ مشکلی نداشته اما تو یکی از ریز فاکتور ها با خون بابا واکنش میده ..سر در نمیارم فقط به خدا اعتراض می کنم که چرا حالا که یه راهی پیش پامون گذاشته درهاشو بسته من نمی تونم خواهرم نمی تونه اونم که می تونست این طوری میشه ....لی لی هم زنگ می زنه میگه یه عالمه چیز خوردم آناناس رانی صبحانه مفصل حتی آب نمک هم خوردم تا فشارم بره بالا و ازم بگیرن اما فشارم از ٩ رفته بود به ١٠ بازم ازم خون نگرفتن...

امیدم نا امید میشه دوباره اشکام میخواد سرازیر بشه که پرستار میاد وصدام میکنه ...میرم میبینم بابا از خواب بیدار شده حالش خوب نیست میگه دهنم خشک و تلخه...یه کم اب بهش میدم بعد چایی بهش میدم بعدش هم شیر موز...دوباره میخوابه نوازشش می کنم و آه می کشم اما مثلاشادابم و میخندم.و همش بهش می گم ناقلا حالت خیلی بهتره ها الکی اینجا خوابیدی ..بذار دکترت امروز بیاد میگم منتقلت کنن بخش اخه چیزیت نیست که...پرستار میاد بهم میگه دکترش گفته حتما بمونید ساعت ١٢ میاد می خواد باهاتون صحبت کنه یه کم می ترسم ...

همینطور تماس تلفنی دارم دوستای بابا فهمیدن از دیروز دنبال این بودن که برن خون بدن همه فکر می کنن یه خون دادن ساده است و تا می فهمن میگن ما الان میریم خون می دیم باید برا هر کدوم توضیح بدی که اولا باید بیایید تهران بعد یه سری آزمایشا باید انجام بشه اگه ازون مرحله مشاور و معاینه و آزمایش رد شدین اونوقت روز بعدش خون بابا رو با خون شمامطابقت میدن اگه ازین مرحله رد شدین که خواهر خودم نتونست اونوقت می تونید برید به روش مخصوص پلاکت خون رو از مسیر گردش خون جدا می کنن  بقیه خونتون برمیگرده تو رگتون و جدای از مخارج ازمایش ها ، ستی که برا هر نفر برا این کار استفاده میشه ٢١٠ هزار تومنه در نتیجه نمیشه الکی هرکی بره این روش رو انجام بده بعد خونش نخوره باید همه این مراحل به ترتیب انجام بشه..

ولی خب دوستان لطف دارن همه زنگ میزنن و این جور مواقع همه دکتر هم میشن ونسخه میپیچن که ما  خونمون o ست و این گروه خونی به همه گروه ها می تونه خون بده ...درسته می تونه اما تو شرایط بابا باید حتما ب باشه و تمام ریز فاکتور هاش هم بخوره تا بابا پلاکت رو جذب کنه وگرنه پلاکت های معمولی که هر روز داره بهش تزریق می شه تا حالا 70 واحد شایدم بیشتر گرفته دیگه حسابش از دستمون خارج شده اما جذب نمیشه و فایده نداره  اونقدر ما دیروز و پریروز شرمنده لطف دوستان و آشنایان شدیم خدا خیرشون بده برا همه شون دعا کردم یه گروه از دوستای بابا هم از زنجان زنگ زدن و دوباره من باید توضیح بدم که نمیشه میگن ما هم  الان میریم انتقال خون خون میدیم می گم پلاکت نه خون. میگه خب پلاکت می دیم تازه صبح رفتیم پرسیدیم بهمون گفتن پلاکت تا 3 روز مدت مصرف داره در نتیجه میشه به تهران برسونیم ...

خدای من اونا تو زنجان هم رفتن انتقال خون سوال کردن چقد رمردم محبت دارن..اونوقت پسر عمو ها  و دخترعموهام یه  تلفن نزدن حال بابا رو بپرسن که بتونیم بهشون بگیم اگر ب مثبت هستن بیان برن آزمایش... خدا این همه لطفتون رو خودش جواب بده من که نمی تونم از عهده اش بر بیام ..بازم  براشون توضیح می دم که این یه روش مخصوصه و گرنه پلاکته معموللی که هر روز دارن بهش می زنن...

اما  چند تا از دوستای بابا که تو شهر خودمون هستن و دستشون هم بازه و آدمای معتبری هستن از همه بیشتر مصر هستن خصوصا که حالا فهمیدن گروه خونیشون ب هست دیروز رفتن انتقال خون شهرمون و گفتن آزمایشایی که تهران 2 روز طول میکشه رو همین الان تحت هر شرایط برا ما انجام بدین تاما فردا بریم تهران یه راست بریم انتقال خون پلاکت بدیم ..حال هر چی براشون توضیح می دن که نمیشه فایده نداره ...بعدشم امروز اومدن رفتن انتقال خون و صحبت کردن تا خیلی سریع این کار انجام بشه...

وقت نماز میشه دیگه امید نمی بندم می دونم که یه اشکالی برا هر کدوم اونا پیش میاد و نمیشه میرم پیش بابا نهارش رو بهش می دم و دوباره یه عالمه لذت میبرم که بابایی از دستای من غذا می خوره نمی تونم لذتی رو که میبرم برا کسی شرح بدم از خدا میخوام اگه امکان بهتر شدنش نیست حداقل بدتر نشه و من بتونم روزی یکی دوبار غذاشو دهنش بذارم در آغوشش بکشم و نوازشش کنم تو چشمای هم نگا کنیم و تو یه سکوت مبهم یه عالمه چشمامون با هم حرف بزنن....و بابا بعد از ساعت ها سکوت جمله همیشگی اش رو به تو بگه..کی تورو قشنگت کرده؟ و هر دومون اشک تو چشمامون حلقه بزنه و هر دو مون نذاریم اشکمون بریزه

شوهر خواهرم میاد خبرای خوب داره میگه دوستای بابا دارن کارآزمایشا رو انجام می دن ...بابا رو آماده می کنیم برا نماز ..همه نگاش می کنن قلب اونا هم مثل مامی لرزه وقتی نماز خوندن بابا رو تو اون وضع می بینن...یواشکی ازش فیلم میگیرم..

بعش استراحت می کنه نگرانم چرا دکتر نمیاد چی م یخواد بگه...بالاخره میاد ...لبخند رو لبشه با نگرانی نگاش می کنم می گه چی کار کردین شما ؟ من بهتون گفتم برید ببینید شرایط افرزیس رو دارید یا نه ؟ نگفتم برید انتقال خون تهران و شهر خودتون رو به هم بریزید .اخه خانوم اقای  دکتر تو انتقال خون تهرانه..اونم متخصص خون هست ...خبرا رو اون رسونده ...گفت خلاصه مسئول انتقال خون با من تماس گرفته و گفته به صورت کاملا اورژانسی آزمایشات آقایون رو انجام دادیم و 2 تا شون که حائز شرایط بودن طبق روش مخصوص پلاکت می گیریم...وای اونقده خوشحال میشم که انگار دنیا رو به من داده باشن اما بعدش بازم تاکید می کنه که باید از بستگان باشن تا اثر بهتری داشته باشه البته نه اینکه بگم اینا بی تاثیر هستن بهتر از پلاکت معمولیه چون سلول ها زنده تر و تازه ترن و بهتر جذب می شن اما اگه بخواین خوب اثر کنه باید از فامیل باشه...

کم کم ضربان قلب بابا یه کم بهتر می شه یه 10 تایی فرق می کنه دکتر قلب هم میاد و اجازه می ده از سی سی یو مرخص بشه و بره بخش...وای خدایا یعنی عز و لابه های دیشبو امروزمون یه نتیجه ای داشته یعنی اون ختم قران اورژانسی به دست مبارک پیامبرمون رسیده که برا سلامتیه فرزندش امام زمان نذر کرده بودیم ...همین که بابا م یه کم هم بهتر بشه راضیم

ساعت 5 دقیقه به 4 دوستای بابا خسته وهلاک با یه پاکت پلاکت می رسن بیمارستان اونا خسته ان اما لبخند رضایت رو لباشونه و اون ..خدا خیرشو بده اصلا نمی تونم درست ازشون تشکر کنم سریع پاکت پلاکتا رو می گیرم می رم بانک خون بیمارستان مراسم تعارف و تشکر  رو واگذار می کنم به بقیه هر چه زودتر به بابا تزریق بشه بهتره...مسئول بانک خون که از ظهر تا حالا حرفای منو باور نکرده و میگه خانوم 72 ساعت طول می کشه کیسه رو که تو دست من می بینه تعجب می کنه و دیگه نمی دونه چی بگه  در عرض 8 ساعت این کار انجام شده ...انگار خدا همه رو مامور کرده که این کار انجام بشه معلومه که تو ظرف فکری نمی تونه بگنجه...بهش می گم تا ساعت 4/5 باید تو دستگاه باشه و گفتن 4/5 می تونه تزریق بشه لبخند می زنه ومیگه چشم هر چی شما بگید..

میرم بالا همون موقع مینو و شوهرش با سارا کوشو لو می رسن مانی هم باهاشون اومده اجازه می گیرن  و سارا خوشمل رو هم میبرن تو سی سی یو ....تا بابا رو می بینه قش قش می خنده  و براش بوس میفرسته بعد هم با تعجب خیره میشه به مونیتور بالای سر بابا ....سارا جونم تو هم مثل من خیره شدی به عددای مونیتور نگاه می کنی ؟ کاش با قلب کوچیک و بی گناهت دعا کنی و از خدا بخوای بابام خوب بشه....

همه می رن من و لی لی می مونیم و ساعت 4/5 بابا رو منتقل می کنن به بخش تموم خستگی از بدنم رفته بیرون و فقط و فقط امید و لطف خدا جاش رو گرفته همینطور مات و مبهوت لطف خدا موندم واینکه در کما ل ناامیدی دوباره یه امیدی تو دل ما زنده کرد

وقتی می رسیم تو بخش دوباره سرفه شروع میشه ازون سرفه هایی که تمام سرش کبود میشه و نفسش هم میگیره..پشیمون می شم که چرا از سی سی یو آوردیمش بیرون اکسیژن براش میارن و همزمان پلاکتا رو بهش میزنن هر دو تا کیسه پلاکت رو یاداری نگه می دارم با تمام وجود از خدا می خوام این آدمای خوب و خوش قلب رو فامیل بابا حساب کنه و اثر بخشی پلاکت ها رو با قدرت خودش دو چندان کنه..

نمی دونم چه کاری از دستم بر میاد...همینطور که پلاکت ها داره می ره قران رو باز می کنم ومی خونم ...

بعش هم بابایی نمازش رو می خونه و سوپش رو میخوره و استراحت می کنه.. من هنوز نگران نفس بابا م ومی ترسم دوباره ضربانش بیاد پایین...

حامی میرسه شام بابا و همراه رو که مونده رو میز رو با هم میخوریم میگه که چقدر این دو روزه دلتنگم بوده و اگه حتی باهاش برنگردم همینکه یک ساعتی پیشم بوده براش کافیه که خستگی رفت و آمد رو از تنش بیرون کنه...اما من با هماهنگی با مامان تصمیم میگیرم حالا که اومده باهاش برگردم...مامان خواهرم رو می فرسته بیمارستان تا پیش بابا بمونه ومن با شوهرم برگردم چون دوباره 4 شنبه و 5 شنبه باید تهران باشم و بازم پیش شوهرم نیستم...

الان ادارم و هیجانات این چند روز انگار برام کافی نبوده اینجا هم دست از سرم بر نمی دارن می خوان منتقلم کنن یه جای دیگه فکر کنم با هلی همکار بشم یعنی اونم فکر کنم تو همین بخش تو ادارشون کار بکنه  ...فوق العاده کارش زیاد و سنگینه و فکر نکنم ازونجا بتونم آپ کنم.. اصلا نمی تونم با شرایط درسی و شرایط پدرم بتونم ز عهده اش بر بیام؟..

الان خواهرم و زی زی هم رفتن بازم آزمایش بدن شاید بتونن .اخه خواهرم هیچ مشلی نداشت فقط چون کربلا رفته ردش کردن..اونم رفته صحبت کنه بگه که مطمئنه هیچ شکل خونی اونجا براش پیش نیومده که بخواد تاثیر بذاره ....خدا کنه بشه چون پلاکت بابا باید بالا بیاد وگرنه دکتر هیچ کار ینمی تونه براش انجام بده طحالش داره برگتر میشه و روی قلب و ریه اش تاثیر می ذاره

-------------------------------------------------------------------------------------------

دوستای مهربون وخوش قلبم از همتون ممنونم که تو این شرایط تنهام نمی ذارین شرمنده همتونم فعلا نمیتونم بهتون سر بزنم و جواب محبتاتونو بدم اما همه لطف و محبتاتون یادم میمونه امیدوارم بتونم یه روزی جبران کنم... و اون  دوستای عزیزی که برا پدرم نذر کردن و تو خصوصی گذاشتن واقعا نمی دونم چطوری باید ازتون تشکر کنم خدا پدر ومادراتون رو براتو ن نگه داره ..فقط می تونم دعا کنم هیچ وقت گذرتون به جاهایی که گذر من تو این چند رو ز افتاده نیوفته.......

 

 

 

...