a wedding website CafeMom Tickers اخر هفته - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

اخر هفته

دیروز از سر کار اومدیم نهار رو گرم کردیم وخوردیم چه خوبه که ویکتوری رو ساعت ٣-۴ هم پخش می کنه...همزمان با نهار ماست و اگه شب قبل ندیده باشیم باعث خوشحالیمون میشه.

بعدشم خسته و هلاک خوابیدیم حامی رفت به کاراش برسه و ساعت ٧ اومد منم حاضر شدم و رفتیم سر راه سبد گلی که حامی سفارش داده بود رو گرفتیم و پیش به سوی تالار..خیلی خوش گذشت خانوم  همکارش هم بود میشد جاری عروس قرار بود اون از من استقبال کنه  با اون باشم اما خیلی روحیه سردی داره..خشک و یخه..دختر خوبی من ازش خوشم میاد اما مثل ماست می مونه..خلاصه یه بشقاب میوه گذاشت جلومو رفت پی کارش..بعد حامی زنگ زد که یکی از فامیلاشون هم احتمالا تو عروسی هست و اگه اومدن خبرم میکنه برم پیش خانوماشون..که همینطور هم شد و از تنهایی دراومدم..

داماد کت سفید پوشیده بود(نمی دونم چرا خوشم نمیاد) و هر دو عروس و دوماد خیلی خیلی ذوق زده بودن وهمش وسط بودن هر چی ارکستر داماد رو صدا می زد که بیا دیگه ول کن نبود ومی گفت من نمیام.....شام رو خوردیم و برگشتیم قرار بود همون موقع راه بیوفتیم به سمت تهران...چون من چهارشنبه کلاس دارم ..اما چون خیلی خسته بودیم گفتم صبح بریم که حامی گفت صبح اصلا نمیشه کارم دیر می شه و مدیر عامل(برادر داماد) و اون یکی همکار نمیان باید حتما اول وقت اونجا باشم..خواهش کرد که این بار بی خیال کلاس بشم..دلش هم نبود  که تنهایی برم خلاصه منم خوشحالش کردم و قید کلاس فردا رو  زدم..گرفتیم تخت خوابیدیم...

امروز بابایی باید بره ازمایش و بعد هم دکتر اگه آزمایشش مشکلی نداشته باشه اجازه می ده بیاد خونه وگرنه باید همچنان تهران و در دسترس دکتر باشه..اگه موندگار شد ما هم می ریم تهران ..فردا سالگرد قمری ازدواج مامان بابامه..دلم میخواد براشون یه جشن بگیریم....کاش بشه...

...