a wedding website CafeMom Tickers دو روز پر از آرامش - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

دو روز پر از آرامش

سلام دوست جونی ها

صبح قشنگ شنبه تون بخیر امیدوارم همه امروز روز خوبی داشته باشین

این دو روز جزو روزای خوب سال 88 بودن روزای معمولی ای بودن اما بعد از پشت سر گذاشتن روزای سخت  ادم قدر داشتن یه روز پر از آرامش رو خوب می فهمه..

بابایی چهارشنبه رفته بود دکتر و خدا رو شکر آزمایشش خیلی بهتر از اونی بود که دکتر فکرشو می کرد..خود دکتر که گفته بوده معجزه شده من اصلا فکر نمی کردم بهتر بشی...ولی الحمدلله برگشتی به  وضعیت یکی دو ماه قبلت ....خلاصه از خوشحالی نمی دونیم چی کار کنیم.. شب قرار شد شوهر خواهرم بابا مامان رو بیاره خونه ..بابایی  بعد از 22- 23 روز داشت میومد خونه....من رفتم خونه شون و بخاری ها رو روشن کردم خونه رو مرتب کردم و با حامی رفتیم یه گلدون گل خوشگل برا مامانی گرفتیم که خیلی دوست داره و یه دست کت و شلوار بهاره هم برا بابا....دیر حرکت کردن در نتیجه ما دیگه رفتیم خونمون..صبح پا شدیم رفتیم دیدنشون ...با دیدن بابام روی صندلی همیشگی کنار اپن خدا انگار خدا دنیا رو به من داد..نمی دونم چطور باید از معبود مهربونم تشکر کنم..که بابام رو با پای خودش برگردوند به خونمون..

صبحانه رو اونجا خوردیم و دیگه مگه دلمون میومد بریم جای دیگه..بابایی ضعیف شده اما همون بابای شیطون خودمه..الهی قربونش برم...

این دو روز بیشتر خونه بابا اینا بودیم و کم کم همه دارن میان دیدن..ملاقات زیاد براش خوب نیست اما چه میشه کرد دوستان محبت دارن ومی خوان بیان..

خونه مامان همسری هم رفتیم روز عید 2 بار رفتیم! حامی میگفت حس می کنم خیلی تنهاست(تنها نیستا..برادر شوهر پیششه همش هم به مولودی و روضه خونه فامیله کلا اگه روزی 3-4 ساعت تو خونه اش باشه) منم باهاش همراهی کردم هم پیش از ظهر رفتیم هم اخر شب...کلا وقتی زیاد خونه ما باشیم اونم احساس کمبود می کنه هی می خواد بره خونه مامانش ..تفاوت موقعیت ها رو هم درک نمی کنه که  چراغ خونه ما بعد از 23 روز روشن شده و خونه مامانش مثل همیشه است .. مادرش هم یه تسبیح قرمز بهم عیدی داد..

عصر روز جمعه حوصله دوتامون سر رفته بود اخه ما مدتیه عادت نداریم وقت اضافه بیاریم..اگر هم قت اضافه ای داشتیم میخوابیدیم..اما این دو روزه خوب خوابیدیم و استراحت کردیم ...و من بدون استرس و هیجان خاصی با عشق پدر و مادرم نظاره می کردم و این بزرگترین و دوست داشتنی ترین هدیه  و عیدی ای بود که پیامبر رحمت روز میلادش بهمون داد...

خیلی دلمون می خواد برا عید بریم آذربایجان ولی هنوز همراهی پیدا نکردیم که باهاش بریم از طرفی هیچ کاری نکردیم منظورم گواهینامه بین المللی و شماره بین المللی برا ماشینه ..چون اگه بریم لذتش اینه که با ماشین بریم..کسی اگه اطلاعاتی داره لطف کنه راهنماییمون کنه

دیشب تبلیغ یه کنسرت رو تو دبی کرد کامران هومن- هیفا و آرش.. این اسم ها بد جوری وسوسه مون می کنه که تو عید با وجود این قیمت های گرون بریم دبی..

پ ن: جمعه کتاب قانون رو دیدم.. اولش خوشم نیومد اما هر چی رو به اخر می رفت بیشتر خوشم میومد در نهایت خیلی اثر عمیقی روم گذاشت...نمی دونم بتونم این تاثیر رو تا کی حفظ کنم؟!..

...