a wedding website CafeMom Tickers روزانه - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

روزانه

دیروز (یکشنبه)  روز کاری خوبی رو داشتم و ساعت ٣رسیدم خونه همسری هم گفت که یه کم دیر میاد نهار هم  نداشتیم منم دست به کار شدم یه راست رفتم تو اشپزخونه و گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون اول فقط می خواستم سرخش کنم و لی وقتی دیدم همسری دیر کرد مایه ماکارونیش کردم  و ماکارونی هم درست کردم

درست وقتی کارام تموم شد یعنی ساعت ۴ همسری از سر کوچه زنگ زد که نهار چی بگیرم؟ که گفتم شما  فقط تشریف بیارید .چند روزه پشت سر هم دارم مرتب غذا درست می کنم .. واکنش همسری عالی بوده ....می گه تو همش غذاهای جدید و خوشمزه با طعم خاص دردونهدرست می کنی  کم کم دارم به خودم افتخار می کنم آخه من همسر کدبانو و خوشگل و همه چی تمومی مثل تو از کجا پیدا می کردم؟!!!.. خلاصه کلی از خودش ذوق در کرد و منو برد تو اسمونا

نماز رو با هم خوندیم و یه کوشولو استراحت کردیم بعدش مامانی زنگ زد که شوهر خواهری داره میارتشون ..اخ جون مامان بابا دارن برمی گردن ..اصلا این شهر رو دوست ندارم اونم وقتی که مامان و بابا توش نباشن انگار بی کس و کارم ظهر که تنها از سر کار بر میگشتم یهو  دیدم در و دیوتار شهر با من غریبهه ان به خودم گفتم تو اینجا چه می کنی..تو این شهر کیو داری ..به امید کی داری تو این شهر پرسه می زنی..گوله گوله اشکام میریخت پایین و اقعا بدون مامان بابا  و خونه امیدشون خفه می شم........

همسری منو گذاشت خونه مامان و خودش رفت دنبال کاراش منم یه کم مرتب کردم و خواهرم هم رسید ...سوپ شیر  درست کردم اولین بار بود برا تعداد زیاد درست می کردم..خواهرم هم حیاط رو شست و ظرفا رو هم که من کثیف کرده بودم شست و خلاصه اماده شدیم برا اومدنشون ....

قربون هر دوتا شون برم صحیح و سالم بر گشتن تو خونه شون..صبح هر دوشون دکتر قلب رفته بود برا مامان گفته باید یه محیط شاد و آروم براشون درست کنید و فقط از شوک و استرس زیاد اینطوری شده..برا بابا هم گفته خونی که تو بیمارستان بهش تزریق شده آزمایش کراسمچ روش انجام نشده بوده و با خون بابا واکنش داده ..خدا بهتون رحم کرده در این جور موارد تمام اندام ها یکی یکی کارشون مختل می شه..( ای دکتر نامرد خدا بگم چی کارت کنه..خودت فهمیده بودی چی غلطی کردی که میومدی برا ی ما آیه یاس می خوندی و روضه می خوندی که دیگه امیدی نیست!!....) خدا رو شکر بدن بابام مقاومت کرده و تونسته اون خونه بیگانه رو رد کنه و گرنه....معلوم نبود چه بلایی سرمون میومد..اصلا نمیشه به دکترا اعتماد کرد خدای من پس چی کار کنیم ؟ چطور یه دکتر تو این سطح دستور نداده بود خون برا همچین بیماری آزمایش های خاص رو ش انجام بشه اونوقت ما که می خواستیم خون بدیم اینقدر اذیت و ازمایش و گیر سه پیچ!!١.... هر دوی مامان وبابا باید برن اسکن قلب..دانش پزشکی ندارم و لی حس می کنم این اسکن چون مواد رادیو اکتیو داره وهسته ایه برا بابایی تو این شرایط ضرر داره ...

اما با دکترش تماس گرفیم گفت چون الان شیمی درمانی نمیشه مشکلای نیست بره.. آقای دکتر هم برای  مدت یک ماهو نیم دارن می رن خارج....

شب حامی اومد و دورهم سوپ شیر رو خوردیم ما برگشتیم خونه..اونقدرخونمون نظم گرفته و با این پیراهنای مبل که رنگش روشنه همه چی  انگار آرامش داره و تمیزه...اینقده دلم میخواد دکوراسیون رو عوض کنم این حامی پایه نیست..کمک نمیکنه منم تنهایی نمی تونم..چون بوفه ظرفا و میز نهار خوری رو نمی تونم تنهایی جابجا کنم..

-------------------------------------------------------------------------------------------

١) برا عید دلم هوس شمال کرده حامی میگه تنهایی حال نمی ده وای خدای من نکنه می خواد مامانش رو راه بیاندازه ما تا حالا تنهاییی با هم شمال نرفتیم تو دلم مونده..خب اخه مثلا عروس دومادیم خوب.....

صبح حامی پیشنهاد داد با یکی از دوستاش که با هم تای.ل .ند بوده بریم اونا یه بچه هم دارن من تا حالا خانومش رو ندیدم..اما یه نکته که منو دو دل می کنه اینه حامی میگه تو تای*لند که با زنش حرف می زده آخر مکالمه شون دیگه خودمونی شده و گفته (خودا نیه دارت) به جای خدا نگهدارت..  یعنی معلوم شده خودش و زنش محلیه ( داهاتی!!!) خلاصه که من نمی دونم اونا چه مدلین که باهاشون بریم حالا از تو دوستاش هم فقط اون پایه مسافرته زانتیا هم داره از نظر ماشین بهتر از بقیه است... نمیدونم چی کار کنم  ؟!

٢)مانتو خوشمل هم پیدا نمیشه که نمیشه!!! کسی اگه سراغ داره با قیمت خوب آدرس بده...تا۵٠-۶٠ تومن...

٣) سبزه ام اینقدر قد کشیده نمیشه کنترلش کرد منم دیگه فقط روزی یه بار آبش می دم...

۴) دیروز داشتم به دوستی های وبلاگی مون فکر می کردم...به تفاوت های زیادی که با هم داریم اما بازم من همتونو دوستدارم.. همش ازتون تعریف می کنم و می گم یه دوستی دارم اینطوریه  یا این کارو کرده..کلا برا همه سوال پیش اومده من چقدر دوست دارم که خانوادم و اطرفیانم اصلا  نمیشناسنشون!!!

۵) امروز عکس داشتم براتون یهو دیدم مبایلم رو جا گذاشتم...

...