a wedding website CafeMom Tickers شاید اخرین پست سال - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

شاید اخرین پست سال

این پست شاید اخرین پست سال ٨٨ باشه سالی که سال شناخت بود برای من سالی که من توش خانوم خونه خودم شدم و مسئولیت های زیادی روی دوشم افتاد سالی که به یکی از بزرگترین آرزو های سالای قبلم رسیدم و فوق لیسانس تورسته و دانشگاهی که دوست داشتم قبول شدم.. سال پرباری بود برام  یه روز حتی فکرشم نمیکردم که هم کار کنم هم درس بخونم هم زندگیمو بچر خونم هم یه پام بیمارستان باشه هم دلم خون باشه و چشام اشکی بشه..هم لبخند بزنم و سعی کنم  عروس خوبی  باشم  و خوب شوهر داری کنم

دیشب تا ساعت ٢ بیدار بودم تشویش ونگرانی تمام وجودم رو گرفته بود گریه می کردم اما گریه آرومم نمی کنه مامان و بابا پریشون هستن دوباره یه مقدار پلاکت بابا اومده پایین وضعیت روحی هممون خرابه...وقتی می رم خونه مامان اینا همش انگار بدهکار باشم همه ( مامانم خواهرام و بقیه ) ازم طلبکاری می کنن چرا دیر اومدی ؟ چرا صبح نرفتی جواب آزمایش رو بگیری؟ چرا دو ساعت مامان رو تنها گذاشتی که غصه بخوره؟ چرا فلان کارو نکردی؟  حقشون هم هست من خیلی دختر وظیفه شناسی نیستم و مامانم  دیگه واقعا خیلی از کارا از عهده اش برنمیاد ......اما من خیلی روحیه حساسی دارم و به هم میریزم ..........

 با خودم فکر می کنم که قول داده بودم بابام برگرده از بیمارستان همه زندگیمو تعطیل کنم و کمر همت رو ببندم و خدمت کنم به پدر ومادرم اما خب  منم دم عیدی دلم می خواد چند ساعتی بعد از ظهر تو خونه خودم باشم مثل همه خونه تکونی کنم ظرفای کریستال تو بوفه رو تمیز کنم که دیگه اشکشون دراومده بس که خاک روشون نشسته و بهم دارن التماس می کنن.کمد ها و کشو ها رو رتب کنم تاذهنم از آشفتگی شون آروم بگیره . سفره مو بچچینم..ماهی مو بخرم تو خونم بوی عید بپیچه ....آخه سال اولمونه!!

اونقده دلم می خواد تو خونم باشم که اگه شرایطش پیش بیاد مطمئنم یه هفته تو خونه می مونم و فقط به خودم و خونم و همسرم میرسم..

از  طرفی یه مشکل اساسی هنوز بینمون حل نشده و این یه خلا هست تو زندگی زناشویی ..اصلا حتی فرصت نداشتم یه  ساعت مشاور ه براش برم و مشکلم رو حل کنم همش از بعد عروسی استرس بوده و کار و درس و امتحان..و بیمارستان و..

 شب ها بهم سخت می گذره  مامان وبابا تنهان و من اینجا تو خونه عشقم تو تختی که برام واقعا جای آرامش بوده و هست و باید باشه  در کنار همسرم  جایی که باید راحت باشم و آسوده و اگه الان طعم شیرین آرامش رو نچشم نمی دونم تو کدوم برحه می شه چشید؟!، ...خوابم نمی بره.. آرامش ندارم...نگرانم.... تمرکز ندارم..حتی دیشب به این فکر می کردم که یه پست از سال ٨٨ بذارم باور کنید ذهنم تمرکز این رو هم نداره..

تو این شرایط دارم به این فکر می کنم که بریم خونه مامان اینا زندگی کنیم ...اونطوری شاید آروم بگیرم اما این بحث مفصله روحیه همسری طوری نیست که بتونم خیلی راحت این کاررو بکنم قبل از اینکه کسی حرفی زده باشه یا کاری کرده باشه همسری گارد داره نسبت به اطرافیانم وهمش می خواد جواب همه رو بده...

این شرایط رو سخت می کنه و می ترسم اگه بریم اونجا تنش های زندگی ام بیشتر بشه..

خدایا همه اینا رو گفتم اما بازم شکرت می کنم ..شکر می کنم که پدر ومادرم سالمن و من باهاشون دارم عشق میکنم و اون برق محبت و عشق رو تو چشماشون میبینم ..با شادی میرم خونشون که خونه امیدمه. می پرم تو بغله هر دوشون و ثانیه ها رو می شمرم و نمی خوام بیام بیرون محکم همو می فشاریم انگاری یه ندایی  می گه این لحظه ها رو بچسب شاید دیگه پیداشون نکنی..

خدایا توسال جدید شفای بابام رو ازت می خوام و اینکه قلب مامانی رو آروم کنی..سلامتی رو به خونشون برگردونی و آرامش رو به دل من ..

ازت می خوام طعم شیرین خوشبختی و همدلی رو به من و همسرم بچشونی..

می بینی که چیز زیادی ازت نخواستم ...........آشفته ام غصه دارم نمی خوام سال جدید رو اینطوری شروع کنم حامی امروز صبح رفته شهر دانشگاهشون برا ی کارای پایان نامه، عصر هم تا شب باید بره سر کار..ومن شب می بینمش..کارا همه می مونن برا 5 شنبه شاید نیام سر کار تا 2-3 ساعتی صبح پنج شنبه به کاراری خونمون برسم

دعا کنید سال 89 سال شفای بابای دردونه باشه  ازتون می خوام سر سفره موقع تحویل سال همون لحظه که دعای یا مقلب القلوب و الابصار  یا محل الحول و الاحوال خونده می شه منو از یاد نبرید و برامون دعا کنید منم قول می دم به یاد همتون باشم

خیلی خوشحالم که شما رو دارم و این وبلاگ رو.

از دوستان یه خواهشی دارم هر کس تواین سال 88 خواننده خاموش یا روشن وبلاگم بوده ازش می خوام یه نظر کوچیک هم شده حتی خصوصی بذاره اگه نکته خاصی به نظرش میرسه بهم بگه در مورد خودم و شخصیتم نکته مثبت یا منفی هر چی که به نظرتون می رسه در مورد دردونه بگید که بتونم خودم رو اصلاح کنم برا سال جدید  یا اگه حرفی زدم که کسی رو ناراحت کرده...و دوستی بینمون مانع شده اون روبا من مطرح کنید ..خواهش می کنم بهم بگید ..اصلا فکر کیند این یه بازیه برا م مهمه که دوستام یا خواننده های وبلاگم در مورد من چی فکر میکنن و چه ذهنیت و نظری  دارن...

منتظرم

 

...