a wedding website CafeMom Tickers اولین پست سال89 (طولانیه) - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

اولین پست سال89 (طولانیه)

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

سلام دوست جونی ها..

سال نوتون مبارک صد سال به این سالها

سال ٨٩برا من خیلی عالی شروع شد اخرین غصه ها و دلمشغولی های سال ٨٨ رو سپردم به خودش و با عشق و مهربونی وارد سال ٨٩ شدم امیدوارم سال خوبی برا همتون باشه ..

از روز قبل از سال تحویل شروع می کنم

صبح جمعه منو و وحامی تصمیم گرفتیم بالاخره بعداز مدتی دکوراسیون خونه رو عوض کنیم منم خیلی از تمیز کاری هام مونده بود دست به کار شدیم تمام ظرفای پذیرایی و بوفه رو ریختم بیرون و جای میز نهار خوری و بوفه رو عوض کردیم وهمه چی اون وسط ریخته بود که مانی زنگ زد آرایشگاه الان وقت داده

منم اول رفتم همون موقع مامانم زنگ زد که بابایی حالش خوب نیست و خون دماغ شده ..

نمی دونستم به خونه ام برسم یا برم ارایشگاه که دیگه وقتی برا اینکار ندارم یا برم پیش بابا؟

سریع رفتم آرایشگاه کارم رو سریع انجام داد ابروهامم کوتاه کردم و یه کم روشنشون کردم مانی و مینو رسیدن گفتن احتمالا بخوان بابا رو ببرن بیمارستان ..

سریع رفتم خونه به حامی نگفتم دلم پیش بابا بود اما خونه ام هم مهم بود نمی خواستم موقع سال نو خونم درهم برهم باشه خواهرم و شوهرش پیش بابایی بودن..

ظرف یک ساعت  دقیقه خونه رو جمع کردم و سفره هفت سینم هم تکمیل شد اونقده دوکوراسیون جدید خونم رو دلباز کرد....کلی ذوق کردیم 

لباس پوشیدم حامی گفت کجا؟ بهش گفتم.گفت نباید زودتر می گفتی چطوری طاقت آوردی خونه تکونی کنی و بری ارایشگاه؟ بهش گفتم عزیزم دل و روحم پیش بابا بود اما نمی خوام تو زندگی تو هم چیزی برات کم بزارم

اولین عید مشترکمونه می خوام احساس کنی رو ابرایی از خوشبختی و ارامش

اونقدر حرفم به دلش نشست

رفتیم اورژانس بابا و شوهر خواهری اونجا بودن یه ازمایش از بابا گرفتن تا نتیجه اش بیاد دنیا چند بار دور سرم چرخید فکر اینکه وضعیت بابا بدتر شده باشه و مجبور بشه بستری بشه و من سبزه وهفت سین رو تو بیمارستان بچینم داشت دیوونم میکرد

اما هممون با روحیه و شاداب و قوی نشسته بودیم تو آزمایشگاه بیمارستان وصدای خنده مون همه جا رو پر کرده بود خدا رو شکر وضعیت بابا یه کم از چند رو زقبلش بهتر شده بود و نیازی به تزریق پلاکت نداشت...برگشتیم خونه

تو مسیر برگشت من و حامی از یه چلو خورشتی غذا گرفتیم و حامی پیشنهاد داد غذا رو ببریم خونه مامانش و  منم قبول کردم  بعدشم تا شب تو خونم راه رفتم تا شد   دسته گل!!

شنبه هم بازم کار داشتم نمی دونم این همه کار کجا بود تو خونه ما که اصلا معلوم نبود قرار شد سال تحویل رو تو خونه خودمون باشیم و بعد بریم عید دیدنی

دو ساعت مونده به سال تحویل مامان ی زنگ زد که تصمیم گرفته با خواهری اینا برن سر مزار رفتگان خاک و بابا هم می خواد تو خونه بمونه ..لاصه که ما باید می رفتیم پیش بابایی دوست داشتم سال تحویل خونه خودمون باشیم کنار سفره ای که با عشق چیدیمش..دوست داشتم پیش بابام هم باشم نمی دونم بازم فرصت دارم که سال تحیلدیگه ای کنارش باشم یا نه؟

خوشبختانه حامی باهام همراهی کرد و گفت ما پیش بابات می مونیم می دونستم اونم دلشمی خواد تو خونه خودمون باشیم ..همه از خونه رفتن بیرون و ما سه تا موندیم حامی تونست بابا رو راضی کنه بیاد خونه ما و بابایی هم راضی شد   ممنون بابایی که اینقدر انعطاف پذیر و مهربون و با شعوری قربونت برم !!

این شد که سال تحویل تو خونه عشقمون بویدم و من کنار پدر مهربونم  همراه با دعاهای خیرش برا زندگی سال نو  رو شروع کردم

از ذوق نمی دونستم چی کار کنم خدایا شکرت نمی دونستم کوچکترین خواسته هام رو به این سرعت اجابت میکنی خیلی برام مهم بود ممنونم شاید به ظاهر خواسته کوچیکی باشه اما توموقعیت من بهترین عمیق ترین خواستم بود و چوناز ته قلبم بود خدا اجابت کرد..با هم سر سفره عکس گرفتیم و همراه با بابایی قران خوندیم و بابایی بهمون عیدی داد

بعدشم برگشتیم خونه مامان اینا و شام همه خونه مامان دعوت داشتن بعد از شام هم یه سر خونه مادر شوهری رفتیم و بعد هم لالا

یکشنبه ظهر خونه مادر شوهری دعوت داشتیم و شب هم مادر و برادر های  حامی رو دعوت کردیم برا شام  صبح ژله و سالاد و سالاد ماکارونی درست کردم خورشت قرمه سبزی هم بار گذاشتم و برنج رو هم خیس کردم و رفتیم .. نهار رو که خونه مادر شوهری خوردیم سریع پا شدیم رفتیم میوه خریدیم و بعد هم با کمک حامی ظرفای شام و میوه ها و وسایل پذیرایی  رو آماده کردیم حامی انصافا  خیلی کمک کرد

شب وقتی مهمونا اومدن هیچ کاری نداشتم برا انجام دادن قرار بود کباب هم حامی بگیره که چون مادرشوهرم خیلی فسنجون دوست داره ومن بلد نبودم مامانی یه فسنجون عالی برام درست کرد و فرستاد الهی قربونت برم مامانی گلم !

خلاصه دیگه مادرشوهر اینا نذاشتن حامی بره کباب بگیره و گفتن همه چی عالیه و زیاد هم هست خیلی مهمونی خوبی شد و اولین مهمونی سال ٨٨ به خوبی برگزار شد جاری ١ هم از حسودی حتی پا نشد سفره هفت سین رو بببینه و هی یه کارایی می کرد که حامی هم فهمید خیلی اوضاش میزون نیست..

دوشنبه  دختر خالم همه رو دعوت کرده بود بیچاره فکر کنم ۴٠ نفری مهمون داشت خیلی خونش خوش گذشت حیف که یه کم ذود پاشدم  چون برا شب   مامانم اینا و خواهرام رو دعوت کرده بودم برا شام  که یکی از خواهرام براش مهمون رسید و نتونستن بیادن به جاش زنگ زدم خالم رو دعوت کردم اونم قبول نکرد بیاد

ماهی درست کردم و مرغ و با یه عالمه سیب زمینی سره کرده قرمه سبزی ه از دیشب زیاد بود که اونم گذاشتم ..مهمونی اون شب هم خیلی عالی بود خواهرم اینا برامون یه گلدون گل یه سینی سیلور و ۶ تا استکان از این  گیره دار ها آوردن

سه شنبه عصر هم همکار حامی اومد خونمون خیلی زن و شوهر نازی بودن ازشون خوشم اومد شاید بعدا بیشتر ارتباط داشته باشیم

خونه خاله رفتیم خونه خواهرم رفتیم و بعدشم خونه مادرشوهر

 چهارشنبه صبح رفتم بابا رو به زور بردم اورپانس بیمارستان دوباره ازش آزمایش بگیرن یکساعت معطلمون کردن و بادیدن آزمایش قبلی بابا رو تو اورژانس خوابوندن ...خدای من دوباره پلاکتش اومده بود پایین هر دو تا دکتر هاش هم مسافرتن یکیشون که خارج از کشوره دشتم از تنهایی و غصه تو بیمارستان می مردم !! حامی هم خواب بود تو خونه به دکتر مومی بابا زنگ زدیم بیچاره روز تعطیل پا شد اومد بیمارستان خدا خیرش بده که اینقدر  با وجدانه..نظر و دستور دکتر متخصصش رو می دونست و گفت نباید پلاکت بزنیم و با یه دکتر متخصص دیگه هم تلفنی صحبت کرد من و دکتر اورژنس  دلیلش رو نفهمیدیم که وقتی اینقدر  پلاکتش پایین اومده چرا نباید بهش تزریق کنن؟ دوز دارو های بابابب رو فقط کم کردن  یواشکی به دکترش گفتم با اجازتون من ٢ روزی هست خودم سر خود اینکارو کردم ....از تعجب دهنش باز مونده بود براش دلیل و مدرک آوردم و با استناد با روند کاهش و افزایش فاکتور های خونی گفتم تشخیصم این بوده که باید  دوز داروش کاهش پیدا کنه..اولش می خواست دعوام کنه اما بعدش دید کار درستی کردم.. دیگه به کار بابا وارد شدم.. الان هم می دونمکه تا ٢- ٣ روز دیگه باید بازم دوزش رو کم کنیم و گرنهدوباره همه فاکتورهاش یهو  افت می کنه و می شه همونطوری که دفعه قبل شد... از بیمارستان برگشتیم خونه با یه علامت سوال بزرگ؟

یعنی چرا به بابام پلاکت نزدن چند شب پیش خوابشو دیده بودم که دکتر م گفت لازم نیست بزنید و من به پاشمیوفتادم که تو رو خدا بزنید دکترش هم میگفت اصرار نکن فایده نداره دیگه اثر نمی کنه و من بازم التماسش می کردم صحنه خوابم برام تنداعی شد اما توبیداری به هیچ کس التماس نکردم تابع دستورات پزشکی شدم..

امیدوارم بدم بابابیی مقاومت کنه  مغز استخوانش پلاکت بسازه شاید می خوان فعالیت مغرز استخوان رو بسنجن که تا چه حد فعاله؟ خدایا دکتر بابایی زودتر از سفر بیاد ..

شب هم  قرار شد دختر خالم و خالم و پسر خالم بعد از مغرب بیان عید دیدنی ما.. پسر خالم که اص ف ه انه بار اولی بود که میومد خونمون و برام یه میوه خوری پایه دار وال*تر آورد خالم هم دو بسته گز

شوهر دختر خالم هم رفته بود تو نخ ترمه کار شده من و از بس هنر دوسته از تو نخش بیرون نمیومد... لی لی اینا هم اومدن اونا هم نرسیده بود عروسی من بیان ١۵٠ هزار تومن کادو بهمون داد..و ما هم شام نگهشون داشتیمبه همراه مامان بابام و اون یکی خواهرم هم کهاونشب نتونسته بود شام بیاد رو دعوت کردیم و حامی رفت پیتزا گرفت خواهرم هم یه گلدون گل شب بو برام اورد  خلاصه دیشب هم شب خوبی بود خیلی بهمون خوش گذشت

از همه بهتر ارامشی بود  تو این تعطیلات داشتیم  خیلی با حال بود با اینکه ما یه کم مهمونداری داشتیم اما یکی از بهتریم نوروز های زندگیم بود برا حامی که مثل اینکه بهترین نوروز زندگیش بوده اینطور که میگه

الان با انرژی پشت میز کارم هستم

 

 

...