a wedding website CafeMom Tickers بیماری- فکر یه ماشین بهتر - دل خونی - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

بیماری- فکر یه ماشین بهتر - دل خونی

 سلام صبح پنج شنبه تو ن بخیر

بچه ها  ها  من خل شدم باور کنید...چند روزه دارم فکر می کنم من که سفر نامه نوشتم پس چرا سافاری  رو اصلا توش ننوشتم..حالا که نگاه کردم دیدم دقیقا یه روز از سفرم رو جا انداختم..الانم دیگه خیلی بی مزه است که تعریف کنم...باشه سر فرصت بین پست های سفرنامه می ذارمشون ولی حتما بخونیدش چون اون روز بهترین روز سفرمون بود..

سه شنبه بعد از ظهر حامی منو آورد تهران و خودش برگشت حتی یک ثانیه هم از ماشین پیاده نشد بیاد یه چایی بخوره دلم براش سوخت...خیلی خسته میشه ..خداییش من راضی نیستنم هر بار اون بیاره منو و بعدشم ۵ شنبه بیاد دنبالم ..خودش اصرار داره می گه دلم نمیاد تنها تو جاده باشی با اتوبوس و سواری هم همش دلم زیر هوله..

ش.شب از دلشوره امتحان اصلا نتونستم درس بخونم خواهرم  اینا هم مهمون داشتن ..دیگه به کل حواسم پرت شد..نصف شب ۴-۵ بار از خواب پریدم خاله پری هم اومده بود فکر می کردم از دل درد اونه رفتم یه قرص بروفتن خوردم دیدم نخیر هر لحظه دردم بیشتر میشه..دل درد و کمر درد خاله پری به اضافه دل شوره امتحان و علاوه بر اون دل پیچه هم داشتم...بالاخره به هر جون کندنی بود صبح با آژانس رفتم دانشگاه و امتحان رو دادم وقتی کارم تموم ش و استرسه خوابید  و دل درد خاله پری هم بهتر شده بود فهمیدم که دیشب یه چیزی خوردم که مسموم شدم حالت تهوع داشتم و نتونستم برا کلاس آخر بمونم دانشگاه سریع تاکسی گرفتم و برگشتم خونه خواهرم ...وای فکرشو بکنید تو اون حال خراب من خواهرم هم خونه نبود بالاخره کلید رو از خونه مادر شوهرش برام آوردن و رفتم تو خونه نه نهاری به کار بود و کسی که منو ببره دکتر یا بهم رسیدگی کنه..خیلی حالم خراب بود و ضعیف شده بودم..

حامی هم خیلی نگرانم بود خلاص پیشنهاد داد زنگ بزنم یه پرس کباب برگ سفارش بدم..منم همین کار و کردم و نیم ساعت بعد غذام رو آوردن خوردم...یه کم استراحت کردم ساعت ٢/۵ خواهر زاده ام از مدرسه اومد...بهش پول دادم بره برام نوشابه بخره اونقدر غذا های دیشب تو معده ام سنگینی می کرد که حس می کردم فقط نوشابه می تونه ردشون کنه...از طرفی می ترسیدم یه پسر ٧ ساله رو اون ساعت بفرستم تو خیابون ولی دیگه چاره ای نبود..نوشابه فانتا برام گرفت و تا حالا هیچ وقت اینقدر احساس نیاز به نوشیدن نوشابه پیدا نکرده بودم.... خواهرم که اومد دیگه خوابم برده بود ساعت ٧ بیدار شدم حالم خیلی بد بود اما خب روم نمی شد بگم منو ببرین دکتر..اونا هم خوشون پیشنهاد نمی دادن..خلاصه خواهرم یه استکان آب و آبلیم داد بهم گفت اینو بخور..۵ دقیقه بعد حالم به هم خورد و جونم اومد بالا بهخدا تا حالا اینقدر حالم بد نشده بود...تا ساعت ١٢ شب کم کم بهتر شدم...

الانم از دانشگاه دارم پست رو می ذارم...این دو هفته اخیر برا دانشگاه اومدنم خیلی اذیت شدم دیگه انگار داره سختم میشه بیام خونه خواهرم..نمی دونم چی کار کنم بخوام شب برگردم و دوباره صبح فرداش بیام هم ایت می شم  هم خواهرم ناراحت میشه که چرا خونشون نموندم ...یا بخوام برا یه شب خوابگاه بگیرم..که اصلا منطقی نیست..

.............................................................................................

۶ -٧ ماهه که حامی قراره یه ماشین بخره این ٧ ماههه قرار بو د مامانش یه پولی کمکش کنه تا بتونه یه ماشین خوب بخره  خوب یهعنی از پراید بهتر!! یه وقت جدی نگیرید ها..حالا مامانش ۴- ۵ میلیون بهش داده ..خودش داره دست دست می کنه..ماشین من ۵ سالشه و پراید هم هست برا تو جاده خیلی اعتباری بهش نیست خداییش  الان وقتشه دیگه حامی یه ماشین بخره..واقعا جلو فامیلام خجالت می کشم ٢ سال دوران عقد که ماشینم همش زیر پاش بود بعد از عروسی خداییش فکر نمی کردم بازم روش بشه اما خودش که هیچ خانوادش هم این ماشین رو ماشین خودشون می دونن و ی وقت می خوانم برن مهمونی یا دکتر زنگ می زنن راننده  شون (حامی) که بره دنبالشون..

اونوقت الان که من به یه ماشین بهتر احتیاج دارم تا راحت تو جاداه برم و بیام حامی دریغ می کنه و پیش خودش می گه ماشین دردونه که هست چرا ماشین بخرم رفته اون پولی که مامانش داده رو ریخته تو کار..و الان هم می گه نمی تونم بکشم بیرون ضرر می کنم..هر چقدر هم بهش اصرار کردم که قبل از عید تا هنوز بیمه نکردیم ماشین رو بفروشیم هی طفره رفت و نفروخت..تا موعد بیمه اش رسید و کلی هم هزینه بیمه دادیم  و مجبور شدیم لاستیک هاش رو هم نو کنیم الان هم می گه حیفه بذار چند ماه ازش استفاده کنیم........دیگه اعصابم پاک به هم ریخته...شیطونه می گه مدارک ماشین رو بردارم ببرم یه روز خودم بفروشم ..کاش شرایط بابا مثل قبل بود ..

خداییش قبل از ازدواجم نشد من چیزی رو بخوام یا تصمیمی نگیرم که یه روزه بابا برام اجراش نکنه..هیچ وقت امروز و فردا نکرد همیشه باهامون رو راست بود و در خدمت خانوادش بود...الان هم بهش بگ آشنا داره  با یه تلفن میان ماشین رو خودشوون می برن و قیمت می ذارن و ی فروشن اما نمی خوام فکر کنن من  با شوهرم مشکلی دارن چون همه تعجب م یکنن که مگه شوهرش چلاغه که نرفته این کارو انجام بده..ازون طرف حامی هم شاکی میشه..ولی چرا همش من باید ناراحت باشم؟ چرا همیشه من باید به این فکر کنم که یه وقت حامی ناراحت نشه؟

جاری ١ یک ماه هست ی که یه آشوبی راه انداخته  قبلا هم گفته بودم من و جاری هام از هیچ نظری با هم تناسب نداریم..هر کدوم انگار مال یه قاره متفاوتی هستیم برا همین در حد سلام و احوالپرسی بیشتربا هم حرف نمی زنیم ...یعنی حرفی نداریم که بزنیم..حالا من نمیدونم ایشون یه حرفایی رو از کجاشون درآوردن از قول من به برادر شوهر بزرگه زدن و خلاصه برادرای حامی هم خیلی خیلی دهن بین هستن و ازونا که زود بهشون بر می خوره... خلاصه حسابی کینه من رو تا ما دبی بودیم انداخته تو دل برادر حامی از وقتی هم که اومدیم همش تلفنی برادر حامی داد و بیداد که بیا و ببین زنت که اینقدر تعریفش رو می کنن چه آدم بدیه و فلان حرفا رو در مورد من زده و باید بیاد روبرو بکنه و خلاصه سرتون رو درد نیارم..حامی هم اولش یه کم داشت تحت تاثیر قرار می گرفت ..ولی خدا رو شکر مامانش طرف من دراومده و گفته این اصلا اهل این حرفا نیست و جاری ١ از رو حسودیش این حرفا رو زده( برادر شوهر کارش دوبی هست و  چند ساله که هر  ماه لا اقل یک بار می ره دبی ولی تا حالا زنش رو نبرده ..اونم خیلی شاکیه ازین قضیه ..خب لاید صلاح نمی دونه زنش رو ببره اونجا...به هر دلیلی..اونوقت حالا که ما رفتیم دبی خب  اونجاش خیلی سوخته که ما رفتیم و دوست برادر شوهر هم بردتمون یه نیم ست طلا خریدیم و خیلی چیزای دیگه که تو زندگی من هست و اون داره حسرتش رو می خوره ..همه افرادی که دور و برمون هستن اگه این موضوع رو تو این بازه زمانی بشنون متوجه می شن که از رو حسودی داره این حرفا رو می زنه  )  ..خلاصه حامی هم که بچه ننه است نه برا اینکه فکر کنید خیلی عاشق منه ..به خاطر اینکه تاییده مادرش رو از من دیده .اونم با برادرش برخورد جدی کرده  و گفته اینا حرفای زن من نیست و حرفای زن خودته که از رو بد جنسی  و حسودی اش زده  خلاصه دود این ماجرا  رفت تو چشم خود جاری ١ و همه باهاش بد شدن..البته قرار شد من اصلا به روی خودم نیارم که این حرفا به گوش من رسیده و برخوردم باهاشون عادی باشه...

روزی که سفره مادر شوهر بود من اصلا به روی خودم نیاوردم اما حامی مثل همیشه با جاری احوال پرسی نکرد ..به هر حال موقع برگشت بعد از شنیدن اون همه حرفای زشت از طرف جاری من فکرشم نمی کردم که ما باز هم باید ایشون رو برسونیم اما در کما ل نا باوری حامی پیشنهاد داد و  جاری ١ هم ک می دونست چه حرفای بدی زده خودش شوکه شده بود از تعجب که ما بازم بریم اونو برسونیم ..هی تشکر می کرد و می گفت نه من خودم می رم و مزاحم نمیشم هی حامی اصرار بی مورد می کرد و منم رفتم تو اتاق بهش گفتم تا حالا این حرفا بینمون نبوده ماشین من ماشین تو هم بوده و اصلا من و تویی تو کارمون نبوده اما فقط همین یه بار  این رو از من قبول کن که داری اشتباهمی کنی..درسته که قرار شد من به روی خودم یارم اما من اصلا راضی نیستم تو اونو ببری برسونی...به خدا قسم راضی نیستم.. فکر می کنید حامی چی کار کرد؟ خیلی راحت گفت راضی نباش مدیونیش گردن  من !!!! و رفت سوار ماشین شد منم دیگه لباس هام رو پوشیده بودم نمی شد که نرم..خلاصه دوبارهما دراز گوش شدیم و رفتیم ایشونرو رسوندیم ولی خداییش خیلی حرصم می گیره وسط راه گفتم مسر رو عوض کنه منو بذاره خونه مامانم...دلم نمی خواست برم تا دم در خونشون برسمونمش...

همه ازدواج میکنن . صاحب یه موقعیت بهتر میشن ...اما .........خودم الان می تونم با پس اندازم یه ماشین بهتر بخر..اما خداییش زورم میاد بازم بیوفته زیر پای اینو اون..

دلم می خواد همینو هم بفروشم وخودم همه جا با آژانس برم تا ببینم کی به فکر می افته..اا م یترسم خوابش سنگین باشه و من برا دانشگاه اومدن خیلی اذیت بشم.......

همه اینا رو شنیدین( خوندین)....حالا ببینید چقدر دل من داغونه ..تازه دیشب َآقا یه فکر دیگه هم به ذهنشون رسیده که من هر چی پول دارم بدم ...ایشون هم پول پیش خونه رو به اضافه پولی که برا ماشین گذاشته کنار و یه مقدار پس انداز خودش بذاره رو هم بره یه آپارتمان تو یه شهرک بخره...یه مبلغی هم وام داره بقیه اش رو هم که کم نیست مثل همیشه رو بابای من حساب کرده......

...