a wedding website CafeMom Tickers تغییرات - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

تغییرات

ممنون از دوستای گلم که تو ناراحتی تنهام نمی ذارن و همیشه با هام همراهی کردن

خدا رو شکر با یه کم بی محلی و بی توجهی خیلی به خودش اومده ...سه روزی باهاش همینطور برخورد کردم نه اینکه قهر باشم با هم بیرون می رفتیم تی وی می دیدیم حرف می زدیم  براش غذا درست می کردم....همه چی سر جاش بود فقط  از عشق فراوون  و بی دریغی که هر روز به پاش می ریختم خبری نبود ...

هر روز می گفت من دردونه خودم رو می خوام ...تو چرا عوض شدی..حالا دارم قدر محبت ها تو می دونم هر روز هم از سر کار زنگ می زد بازم عذر خواهی می کرد تا وقتی برمی گرده خونه من مثل قبل باشم...اما تازه یاد گرفتم نباید زیاد خودم رو بهش وابسته کنم و این جریان تلنگر خوبی بود....

از صبح دوشنبه ساعت ٧ که بیدار شد بره سر کار  اوضاع خیلی بهتر شد چون همون موقع  خواهرم  یه اس ام اس برام داده بود و از ساعت ٧ صبح نهار اون روز من رو که رژیمی بود و من مواد لازمش رو نداشتم برام درست کرده بود ( و اس ام اس داده بود که حاضره میای ببری یا برات بیارم؟ ) حامی اس ام اس رو که خوند انگار یه جرقه تو  ذهنش زده  بشه به خودش اومد که من چه خواهر مهربونی دارم کله صبح غذای منو آماده کرده  و گفت برا نشون دادن تغییر تو خودم می خوام از خواهرت شروع کنم(همون خواهرمه که باهاش مشکل داره) گفت از این به بعد دیگه هیچ ناراحتی تو دلم  نیست و خیلی هم خواهرت رو دوست دارم..و اینو بهت ثابت می کنم و تو رفتارم نشون می دم  ..رو خودم کار می کنم تا دیگه اتفاقات گذشته پیش نیاد خلاصه دیروز هم که روز خدا حافظی بود دیگه آشتی آشتی شدیم..........اما ته دل من که دیگه مثل قبل نمیشهدل شکسته حالا قرار حسن نیتش رونشون بده تا ته دل منرو هم درست کنه...

می گه می خواد ماشین بخره منم بهش گفتم مبارکه گفت نظر منو می خواد ٢٠۶ بخره یا ۴٠۵ ؟ منم گفتم هر چی خودت دوست داشتی ماشین توئه ..مثل خونه تو ..همونی که هر وقت بخوای کلیدش رو از من می گیری...خلاصه دقیقا متوجهش کردم که چه کار زشتی کرده و اونم متاسف بود وگفت جبران می کنم و ماشین رو به نام تو میزنم...

اما من نمی ذارم این کار و بکنه چون قسمتی از پول ماشین رو مامانش داده .نمی خوام بعدا حرف و حدیث بشنوم در همین حد زبونی که گفت ازش قبول کردم......

دیگه هیچ کدوم از مسئولیتهایی که به عهده من نیست رو انجام نمی دم .مثلا هر وقت جلوی در پارکینگ می رسیدیم...یا می رفتم در رو براش باز می کردم یا اینکه اون می رفت ومن میشستم پشت رول و ماشین رو تو پارکینگ پارک می کردم ...اما الان به من چه خودش هم در رو باز کنه هم دوباره بیاد بشینه ماشین رو پارک کنه هم بره در رو ببنده.....

یا یکی از اقوامشون فوت کرده بود تو مراسمش با مامانم شرکت کردم بعدش جاری هم همزمان با ما می خواست برگرده خونه....حامی به من اشاره کرد که برسونمش..منم بدون هیچ تعارفی گفتم شرمنده من میخوام مامانم رو برسونم .و اگر هم تنها بودم بازم ایشون رو نمی رسوندم هم تاکسی تو خیابون زیاده هم می تونه آژانس بگیره....

یا برا غذا درستکردن وقت زیاد نمی ذارم همونطور که مامانشون باهاشون برخورد کرده ...حالا که اینقدر قدرشو م یدونن پس منم کم کاری می کنم شاید بیشتر عزیز بشم..یاوقتی می گه من الان میل ندارم تو دلم م یگم من که میل دارم میشینم و تنهایی غذام رو می خورم اصلا هم ناراحت نمی شم ..بعدش هم اون تنها میخوره..عئض دفعه بعد خودش رو لوس نمی کنه برام..

حسابی تو این چند روز دستش اومد که همین زندگی که ما داریم می تونه رنگ دیگه ای هم داشته  باشه ...و الان خودش اعتراف میکنه که بیشتر از قبل قدر محبت هامو می دونه...همش می گه دردونه من تازه دردونه ام رو یافتم.....انگار دوباره پیدات کردم

------------------------------------------------------------------------------------

خدا رو شکر امروز دکتر بابایی اومده و بابا رومی بینه یه کم دلم آروم میگیره چون از این داروی جدید یه کم می ترسم ...اگه این دکتر هم تاییدش کنه یعنی خیلی خوبه  و انشاءالله تو روند بهبودی بابا موثر هست.......فقط یه عوارض بدی داره مثلا پاهای بابایی ورم کرده و درد می کنه ...

 

 

...