a wedding website CafeMom Tickers سفر- مهمونی - ارتباط دلنشین - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

سفر- مهمونی - ارتباط دلنشین

اخر هفته گذشته با ندا و علیرضا قرار یه سفر کوتاه رو به اصفهان گذاشتیم خیلی خوش گذشت البته من دودل بودم چون هر دوشون از فامیلای حامی هستن و تقریبا من غریب میوفتم اونقدر هم حس ناسیونالیستی رو فامیلشون دارن که اگه حرف بزنی خفه ات می کنن..گفتم شاید حرفی حدیثی از توش دربیاد ولی دیگه رفتیم... ندا یه اخلاق های خاصی داره خیلی برامون جالب بود یهو یه حرفی می زد در مورد شوهر یا خانوادش بعد که علیرضا بدش میومد شروع می کرد نیم ساعت حرف می زد تا اون حرفش رو جبران کنه یعنی می رفت رو اعصابمون مگه ول م یکرد به قول حامی موتورش روشن می شد و ماله رو دست می گرفت تا چیزی رو که خراب کرده درستش کنه...بعد لابلای همون حرفا دوباره امکان داشت حرف اشتباهی بزنه و یهو می دیدی ٢ ساعت داره حرف می زنه تا درستشون کنه...دیگه از دستش روده بر شده بودیم از خنده..

پنج شنبه شب شام رو کنار رود خونه خوردیم و تا ٢/۵ شب بیرون بودیم بعد  هم رفتیم  آپارتمان ما و اونجا  خوابیدیم..صبح هم من  بیدار شدم و تلویزیون رو روشن کردم وهمشون رو بیدار کردم تا به یه جایی برسیم.. صبحانه حامی رفت آش شله قلمکار گرفت خیلی خوشمزه بود اما خیلی سنگین بود و هضمش مشکل بود بعد با هم رفتیم صفه ...به هوای تله کابینش رفتیم که نمی دونم چرا بسته بود..بعدش رفتیم پارک ناژوان و میوه خوردیم فراوون هندوانه و انبه و طالبی و آجیل کنار آب نشستیم و بازم این ندا موتورش رو روشن کرد . دیگه گوشامون درد گرفته بود..

بعد رفتیم بربونی گرفتیم غذای مخصوص ا ص ف هان و رفتیم تو آپارتمان خوردیم و به چرتکی  زدیم از بس این غذا چربه آدم فوری بعدش خوابش می گیره ...بعد هم میدون نقش جهان و یه گشتی زدیم و گز و پولکی خریدیم و رفتیم یه قهوه خونه سنتی که تو یکی از بازارچه اش هست خیلی قشنگه و از در و دیوارش چیزای عتیقه آوییزونه واقها جالبه من و حامی هر بار که می ریم امکان نداره که یه سری به اونجا نزنیم ...آقایون قلیون و ما هم دوغ و گوشفیل سفارش دادیم من که عاشقشم ...به زور چایی هم برامون آورد خیلی خیلی اینبار شلوغ بود و چند تا توریست هم اونجا بودن...بعد هم برگشتیم و لی نتیجه اخلاقی اینکه با فامیل شوهر زیاد نباید قاطی شد ..من سعی کردم حساس نباشم تا بهم خوش بگذره اما ازین به بعد دوستندارم باهاشون سفر بیشتر از یک روز برم همون قرار ها و گشت وگذار شبونه که باهاشون داریم کافیه ....تنها حسنی که دارن اینه که تنها کسایی هستن که تو فامیل شوهر درجه تحصیلاتشون به ما میخوره و میشه باشون رفت و آمد کرد...

یک شنبه و دوشنبه هم که روضه رفتم و درس نخوندم خونه داری شدم بیا و ببین ..خیلی با حاله....

دیشب هم با حامی اومدیم تهرانو حامی امروز سحر برگشت من امروز و فردا کلاس دارم یه نوبت دکتر هم صبح شنبه دارم اینجا ..نمی دونم پنج شنبه برگردم و شنبه صبح دوباره بیام..یا یه سره بمونم اینجا؟

-----------------------------------------------------------------------------------------

فردا هم بعد از یکسال با یه زوج از دوستامون قرار داریم کلا سالی یکی دوبار تلفنی باهاشون تماس داریم  یکی دوبار هم تا حالا باهاشون قرار گذاشتیم دوستای سفر مکه دانشجویی مون هستن ....چون خاطره اون سفر موندگاره هر از گاهی یا ما از اونا یاد می کنیم یا اونا از ما حالا هم یه نی نی خوشمل دارن که ما تا حالا ندیدیمش احتمالا فردا بریم خونشونالبته خیلی بد قول هستن و یه دفعه خودشون گفتن میخوایم بیاییم خونتون و یه شب هم بمونیم منم تدارک همه چی رو دیدم خیلی راحت بدون حتی یه تماس تلفنی نیومدن...ازون موقع قرار شد که ارتباطمون کات بشه اما حامی برای برقراری ارتباط نظر خودش رو به من تحمیل می کنه ..

من دوست ندارم با کسی که برای من و وقت و انرژی ام ارزش قائل نیست حتی یک ساعت وقت بگذرونم اما همیشه تو این مواقع تسلیم تصمیم حامی باید باشم

هنوز نشده بتونم یه ارتباط دلنشین با یه زوج مورد علاقه ام داشته باشم یا باید با دوستای حامی و خانوماشون که برا من غریبه ان رفت و امد کنیم و یا با فامیل اونها..در مورد فامیل من هم که میدونید دیگه چه رفتاری داره با بعضی ها که اونقدر کینه داره که جواب سلامشون رو هم نمی ده بقیه هم که ازشون خوشش نمیادو یا اگه در حد یه بستنی خوردن بریم بیرون انقدر عین خاله زنگا حرف از توش در میاره که من ترجیح می دم دیگه ادامه ندم.... در مورد دوستای خودم هم اونقدر عیب دهاتی و شهرستانی و اله و بله رو شوهراشون می ذاره و همه رو مسخره می کنه  که من منصرف می شم از برقراری ارتباط..

اما من در این مواردبر عکس اون   خیلی انعطاف پذیر هستم خیلی خوب با هر کسی حتی اگه کمتریم وجه اشتراک رو با من داشته باشه ارتباط برقرار می کنم  اما الان حس می کنم من دارم زیادی امتیاز می دم و هنوز نتونستم با اونی که دلم می خواد و به دلم میشینه ارتباط داشته باشم...می دونید اینطور دوستی ها اگه دوستت رو خوب انتخاب کنی خیلی عالیه وقتی رد پای سال ازش می گذره ارزشش بیشتر معلوم میشه اگه زوج مقابلت  باهات وجه اشتراک زیادی داشته باشن می شن محرم زندگیت من نمونه های زیادی رو ازش دیدم .مواقعی که حرفت رو نمی تونی حتی به خانوادت بزنی اونا چون در جریان زندگی و خصوصیات شما هستن می تون تو مشکلات و سختی ها بهتر از هر کسی کمکت کنن و مردا با هم از مشکلاتشون می گن و زن ها هم محرم راز هم می شن...

نمی دونم شما ها کدومتون تا الان تونستین یه همچین ارتباط دلنشینی  و موثری رو با یه زوج برقرار کنید؟ اینطوری در آینده بچه ها با هم بزرگ می شن ومسافرت ها هم دسته جمعی می شه و خلاصه تاثیرات خوبی رو زندگی همدیگه میتونن بذارن....

 

...