a wedding website CafeMom Tickers این هفته ما - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

این هفته ما

پنج شنبه با سختی و به سرعت برگشتم مجبور شدم بعد از مدت ها سوار اتوبوس بشم از تنهایی سوار شدن اتو بوس بدم میاد خصوصا از ترمینال و محیطش خوشبختانه آژانس تا پای اتوبوس منو برداما موقع برپشت باد وحشتناکی می وزید و تاکسی هم گیر نمیومد هیچ کسی هم نیومده بود دنبالم اونقدر دلم گرفت که خدا می دونه وقتی بابام حالش خوب بود امگان نداشت دختر یکی یه دونه اش تنهایی ساعت ٣ بعد اط ظهر تو یه همچین جایی اسیر بشه و راننده های سبیل کلفت بریزن دور و برش ....

به راست رفتیم خونه مامان اینا نماز خوندم و یه کم که حالم جا اومد شوهرم هم رسید اونم خسته و هلاک بود روز سخت و بدی برا هر دومون بود اونم یه کاری خارج از شهر داشت و چند ساعتی زیر آفتاب تو بیایون معطل شده بود با  هم بابا رو بردیم بیمارستان باید سریع براش خون می زدن خیلی خواب آلود و بی حال بی حال بود.

اونقدر کم خون بود که اصلا نمی تونستن رگش رو پیدا کنن گاهی هم که سرنگ می رفت توی رگ هیچ خونی بیرون نمی اومد و یه پرستار افتاده بود رو دستشو فشار می داد تا به روز و فشار و ضربه کمی خون بیاد بیرون برای آزمایش فیل از تزریف خون...

خدای من دیدن همچین صخنه ای برای من شکنجه بود خصوصا اینکه از چهره بابا فهمیدم خیلی دردش گرفته ولی به خاطر ما اخ هم نمی گفت..بالاخره بعد از اینکه ٣ تا پرستار اومدن و رفتن  تونستن آنژیو کت رو بزنن ..حامی هم رفت دنبال جواب آزمایش گه من افتادم رو سینه باب و بغلش کردم کنترلم رو از دست دادم و بغضم ترکید اصلا اختیار اشک هام دست خودم نبود همینطوری سرازیر می شدن رو سینه و صورت بابایی ..بابا هم گریه اش گرفت ..می گفت دیگه نمی دارم باهام بیای بیمارستان ..دل تازک تو طافت نداره دیگه نمی خوام باعث ناراحتی تون بشم...

یک واحد خون برا بابا با هموگلوبین ٩/۵  خیلی کم بود امان از این دکتر ها روز یکشنبه دوباره بردیمش دکتر یهواحد خون دیگه داده بود من باهاش نبودم گفتن احتمالا دیگه فردا می زنیم ...ولی ساعت ٩ شب فهمیدم بابا رو بردن بیمارستان خواسته که به من نگن ...حامی ٩/٣٠ اومد با هم رفتیم خدا رو شکر اینبار اذیت نشده بود خیلی و خون هم راحت رفت ...

امروز هم بابا برا انجام یه آزمایش رفت تهران همراه یکی از دوستاش رفت خدا خیرش بده صبح ساعت ٣٠/٧ رفتن وساعت ١٢ بابایی تو خونه بود ...

----------------------------------------------------------------------------------------

شب جمعه خسته و کوفته با حامی از بیمارستان اومدیم خونه فرار گذاشتیم فردا هیچ کجا نریم و با کسی هم فرار نداریم مبایل هامون رو هم خاموش کردیم

جمعه تا ساعت ١٢ خوابیدیم و هنوز از تخت بیرون نیامده بودیم که تلفن خونه زنگ زد علی بود دوست و فامیل حامی ...صدای خوابالود منو که شنید غش غش خندید و گفت شما هنوز خوابید می خواستیم باهاتون بریم بیرون برا نهار خارج از شهر...منم حامی رو صدا کردم و چون خوب خوابیده بودیم تصمیم گرفتیم باهاشون بریم ٢٠ دفیفه ای آماده شدیم و علیرضا و ندا اومدن دنبالمون... نهار رو رفتیم یه رستوران سنتی و فلیون هم کشیدن و و بعدهم رفتیم یه جای خوش آب و هوا نشستیم و میوه و جای خوردیم خوش گذشت .. بعد هم ندا و علیرضا حاضر نبودن از ما جدا بشن می گفتن شب هم بریم بیرون ..خلاصه به زور خودشون رو انداختن خونه ما فرار شد برا شام بیام و من هم پستزا درست کنم...

اومدیم خونه به کم با حامی دعوا کردم که چرا قرار رو قبول کردی مثلا فرار بود امروز رو برا دخودمون باشیم اما بعد رضایت دادم و مشغول تمیز کردن خونه شدم حامی هم تو خورد کردن مواد پیتزا کمکم کرد شب اومدن و دور هم شام خوردیم و خوش گدشت یک کیلو بستنی سنتی هم برامون آورده بودن ساعت ١٢ شب دیگه حامی کم کم گفت من داره خوابم می گیره اما مکه می رفتن بالاخره حامی یهو ولو شد رو زمین گفت با اجازه من دراز می کشم شما هم تشریف داشته باشین این دردونه تا صبح قابلیت داره که ازتون پذیرایی کنه بالاخره رضایت دادن و رفتن

فگرگمک چه بخوایم چه نخواهیم اینا دارن می شن همون زوجی که قراره یه عمر باهاشون ارتباط داشته باشیم......هفته پیش اصفهان باهاشون بودیم و اخر هفته هامون رو هم برنامه ریزی می کنن....

...