a wedding website CafeMom Tickers طرح جدید - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

طرح جدید

این هفته برا اومدن به دانشگاه همسری یه حال اساس بهم داد صبح چهارشنبه با همحرکت کردیم به سمت ته ران  و همسری کرج یهکاری دتاشت منئ تا در دانشگاه رسوند و رفت پنج شنبه هم تا کلاسم تموم شد باید برمی گشتم چون عصرش تولاد دعوت بودم که مامان اینا زنگ زدن جواب آزمایش بابا اماده شده حتما بگیر و بیارش در کمال ناباوری جوابش منفی بود یعنی دکترا و سیستم در مانی دیگه اوج خودشو به ما نشون داد یک ماهه و نیم پیش هنوز دکتر بابا از خارج نیومده بود و به دکتر دیگه  که دوست دکترشه همینجا می دیدش اون براش یه آزمایش نوشت  گفت اگه مثبت باشه می تونه از داروی جدیدی که اثرات بهتری داره استفاده کنه ما هم کلی نذر و نیاز..البته من استرس هم داشتم که بدون مشورت با پزشکش داروی جدیدی رو شروع کنه ..ولی خب جواب مثبت شده و آقای دکتر هم خیلی خوشحال شد و داروی حدید رو تجویز کرد ..این مدت بابا مصرف می کرد تا دکترش اومد و گفت من این آزمایش رو یکسال قبل داده بودم منفی بود و تعجب می کرد که الان مثبت شده چون یه آزمایشیه مربوط به   سلول های خونی...خلاصه که این مدت روز به روز حالا بابا بدتر شد و هی بی حال تر می شد به دکتر اصلیش گفتم حس می کنم این داروی جیدد خیلی موثر نبوده گفت هنوز زوده برا فضاوت...دیگه تو اون هفته که حال بابایی بد شده بود و هموگلوبینش خیلی پایین بود پیش اون یکی دگتر رفتیم و اون گفت به باره دیگه برید آزمایش و آدرس یه آزمایشگاه تو آزادی رو داد ..جالبه آزمایشی که همین یک ماه و نیم قبل مثبت بود الان منفی شده ..حالا معلوم نیست کدوم آزمابشگاه اشتباه کرده اما دکتر داروشو فطع کرد...واقعا داره با جون مردم بازی میشه..نمی دونم باید برم ازون ازمایشگاه شکایت کنم یا نه.....؟

==================================================

اینروز ها یه حس و حال عجیبی دارم حس و حالی که انرژی درس خوندن رو ازم گرفته دلم میخواد حالا که بی کار هستم و فرصت دارم بیشتر به بابا و مامان برسم ..هر روز برنامه ریزی می کنم که صبح روز برم خونه مامان اینا و کمکش نهار رو درست کنم بعد هم ساعت ١٠ بابا رو ببرم مغازه اش یه سر بزنه و ظهر برش گردونم ..اما نمی دونم چرا همت نمی کنم ..فقط می رسم برم یه کم کمک مامان بکنم ..

ولی این عذاب وجدان داره منو می کشه علاقه عجیبی به خونه خودم  و تنهایی  دارم اما تا پامو می ذارم تو خونه یه عالمه فکر و خیال سراغم میاد که پدر ئ کادرم تنها هستن و همین لحطه که من راحت و ریلکس پای تی وی نشستم یا دارم خوش می گذرئنم اونا ممکنه یه اتفاقی براشون بیوفته یا شدیدا به کمک من احتیاج داشته باش..چقدر بده که فرزند اخر باشی با سال ها فاصله از خواهر و براردرای دیگه ات..نا شکری نمی کنم خوبیای زیادب هم برا من داشته من همیشه گل سرسبد خونه بودم و رو چشمای پدر و مادرم جا داشتم و خیلی بیشتر از همه برای من زحمت کشیدن اما این باعث حس وابستگی شدید عاطفی ما به هم شده عاطفه ای که هبچ کجا نطیرش رو ندیدن   بابام عاشقه منه از بچگی اینطوری بودیم مامانم تعادل بهتری داره و تو احساسش منطقی تره اما من و بابا خیلی احساس هستیم ...هر چی به گذشته فکر می کنم می بینم بابایی برا من بیشتر از یه بابا بوده یه مشاور همراه ..یه دوست خوب یه همبازیه شیطون و بازیگوش ..سایه افتداری که همیشه بهش تکیه  کردم و تا اسمش بافیه و روی من هس ت می تونم همه جا سرم رو بالا بگیرم

حالا این روزا یه فکری تو سرم افتاده همسری هم مشوقمه می گه یه سری وسایل لازم رو بردار و بریم اونجا زندگی کنیم البته خونمون رو دست نمی زنیم چون اینجا جای آرامشمونه و نباید از دستش بدیم که به وقت پشیمون بشیم...فقط برا اینکه من احساس بهتری داشته باشم از صبح برم اونجا و تو اتاق خودم درس بخونم همسری هم نهار بیاد اونجا و استراحت کنه و باز بره دنبال کاراش...شبم بنابه شرایط تصمیم بگیریم که بمونیم با بریم خونمون.......اگه با این شرایط بتونم عملیش کنم حس کنم  طرح خوبی از آب در بیاد هم استقلالمون حفط میشه و هم می تونم پیش مامان بابا باشم...

--------------------------------------------------------------------------------------------

یه خبر خوب"

ایشالا اگه خدا بخواد حامی می خوا د ماشین بخره ...خیلی خوشحالم...فقط احتمالا من مجبور بشم ماشینم رو بفروشم..دعا کنبد یه ماشبن خوب گیرمون بیاد

...