a wedding website CafeMom Tickers اولین سالگرد - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

اولین سالگرد

امروز ١١ تیر بود اولین سالگرد ما ..روز قشنگ وارومی بود به خاطر اینکه درست وسط امتحانا هستم  و بای هی برم تهران وبیام نتونستیم برنامه بچینیم...خصوصا که من ۵ شنبه یه امتحان خیلی سخت داشتم که ۵٠ ساعت فبلش فشار زیادی بهم وارد شد مجبور بودم این مدت رو تهران خونه خواهرم بمونم در حالی که امتحانم اونقدر سخت بود که حتی ١ ساعت وقت هم برام غنیمت بود و راضی نشدم که برم و برگردم اونوقت فکرشو بکنید برا خواهرم اینا مهمون اومد اونم مهمون بچه دار شب هم موندن منم مجبور شدم شب نخوابم و از سکوت شب استفاده کنم کل فرداش رو هم با دوستم قرار گذاشتیم دانشگاه از ٧ صبح تا ٧ شب نهار هم نخوردم دوباره شب هم تا صبح بیدار بودم صبح هم دچار دل پیچه شده بودم تازه اینجا بود که نبود مامانم رو حس کردم که جقدر تو روزای امتحان بهممی رسید ....تا ساعت ١١/۵ که این امتحان لعنتی رو دادم و راحت شدم خیلی هم خوب دادم...یول

فکر کنید با احوالاتی که براتون گفتم جالا ساعت ١٢ است یه بستنی با بچه ها خوردیم و دیگه باید برگردم وای فکر ٢ ساعت رانندگی تو جاده دیوونم می کرد خوابه خواب بودم ولی چاره ای نبود دوق وشوق ماشین جدید یه کم برام راحت ترش کرد صدای ضیط رو هم بلند کردم که تو اتوبان خوابم نبره پفک هم خریدم و تو راه خوردم راه حل خیلی خوبیه برا بیدار نکه داشتن یه راننده شیطون که تخمه هم دوست نداره!!زبان خلاصه ساعت ٢ خونه مامانم اینا بودم حامی هم اومد و نهار رو با هم خوردیم .و رفتیم بالا زیر کولر گازیشون لا لا کردیم کولر مامان اینا خیلی خوبه ازین ایستاده هاست که برای فضاهای بزرگ می ذارن خونه رو می کنه یخچال!!! دیگه پتو رومون انداخته بودیم ...عینک

من همش تا شی در حال استراحت بودم از خستگی  منتها شب خوابم نبرد چ.ون برنامه خوابم بهم خورده داشتم فکر می کردم برا فردا (جمعه) که سالگردمونه چی کار کنیم دیدم شهر ما که جز رستوراناش جای خوبی نداره یعنی جای با صفایی نداره فقط رستوران های خوبی داره ما هم که همشون رو تجربه کردیم به برکت اشتهای خوب حامی..دلم یه جای جدید می خواست توی طبیعت یه جای با صفا یاد یکی از مدیرامون افتادم که یکسال قبل رفته بود برا بازدید از یه منطقه جدید گردشگری که یک ساعت با شهر ما اختلاف داره خیلی تعریف کرد از دریاچه مصنوعی و یلاهای زیبا یی که درست کردن فقط اون موقع هنور تگمیل نشده بود منم گفتم الان ١ سال گذشته ختما تکمیل و افتتاح شده نصفه شبی برا اینکه مطمون بشم رفتم تو نت درموردش سرچ کردم دیدم بله چه سایت با کیفیتی هم داره و همراه با عکس های خیلی زیبا و رویایی.. تبلیغ رستوران و کافی شاپش رو  هم کرده بود سایتش هم به روز بود..

صبح ١١ تیر ساعت ١١ از خواب بیدار شدیم وحامی رفت اصلاح کرد و نون کرفت  و منم یه نیمرو مشتی با روغن حیوانی درست کردم خوردیم و بعد هم پیشنهادم رو بهش گفتم....گفن کطکونی را  افتاده..گفتم آره یشب خودم عکساشو تو نت دیدم...خلاصه همسری هم چون برنامه خاصی برا این روز نریحته بود فوری قبول کرد و تو این شرایط بی بنزینی..رفتیم که بریم ته مونده بنزین ها رو هم بسوزونیم ......این همه راه رفتیم ..وفتی رسیدیم واقعا حالمون کرفته شد..هنوز در حد یه دریاچه خالی و چنذد تا ویلا بود اما هیچ خبری از رستوران و کافی شاپ و قایق سواری و اون همه عکسی که تو سایتش گذاشته بودن نبود..واقعا که ادم نمی تونه اصلا اعتبار کنه به ایتنر نت !! خیلی حالمون گرفته شد اونجا هم نزدیک یه روستا بود نمی تونستیم بریم تو روستا نهار پیدا کنیم محبور شدیم به پیشنهاد حامی تا شهر کوچیک بعدیش بریم اونجا هم رستوران خوب نیود ما هم گرسنمون بود بالاخره یه جای خوب! در حد رستوران های خیلی معمولی شهر خودمون پیدا کردیم و نهار خوردیم .نتیچه اخلاقی اینکه اگه شهرمون با صفا نیست حداقل رستوران و فست فود هاش عالین همین سر خیابون خودمون لااقل ۵-۶ تا رستوران و فست فود با بهترین کیفیت غذا و دیزاین هست  و نتیجه اینکه قدر داشته هامون رو بدونیم ........تو راه برگشت من خیلی شرمنده بودم از پیشنهاد بدی که داده بودم اما همسری غیر از یه بار که به شوخی سر به سرم گذاشت دیکه به روم نیورد که ناراجت بشم این کارش خیلی برام ارزش داشت هر  کس دیگه ای بود کلی سر زنش غر می زد حتی اگه خودم بودم و یکی دیگه اینکه صبح تا من پیشنهاد دادم پذیرفت اینم برام ارزشمند بود کلا همسریم زوری تو زندگی رفتار می کنه که من راحت ترین و آسوده ترین شرایط رو داشته باشم و احساس رضایت کنم....

عصر هم ترجیح دادیم تلفن ها رو جواب ندیم و برا خودمون باشیم و از روز قشنگمون در کنار هم لذت ببریم...شب هم هر کدوم رفتیم سر خانواده هامون...

بابایی من یه کم اخماش توهم بود با شوخی سعی کردم زیر زبونش رو بکشم ببینم از چی ناراحته...بعد فهمیدم توقه داشته ما دعوتشون کنیم یا بریم با اونا غذا بخوریم.یا حداقل یه حرکتی برا سالگردمون بکنیم که اونا هم بتوننن تو شادی ما شریک باشن..فکر نمی کرده من برنامه ای نداشته باشم و هیچ مراسمی هم نگیرم  الههی قربونش برم براش توضیح دادم چون تو امتحانامه نمی تونم . بهش گفتم تازه سالگرد عروسی که مهم نیست سالگرد عقدمون چند روز دیکه است و منم بعد از امتحان اخرم می خوام یه برنامه ریزی خوب برا سالگردمون بکنم و جشن بگیرم...

شب حامی زنک زد که اماده شو با هم بریم فلان رستوران کهخیلی خیلی عالی و تلافی ظهر رو دربیاریم ..منم فبول نکردم گفتم خرج اضافی ممنوع ..تازه ظهر هم خیلی خوب بود وخوش گذشت و خاطره شد برامون .پیشنهادت رو نگه دار برا سالگرد عقدمون که ١۴ تیره ...

 

...