a wedding website CafeMom Tickers رمز دار؟ - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

رمز دار؟

 

 

 

منو نزنید باور کنید امروز می خواستم با عکس بیام اما باید حامی عکسای دوربین رو به کامپیوتر منتقل کنه و این کارو انجام نمی ده یه کم هم به من شک کرده آخه دیده من از همه چی هی عکس می گیرم یه بار هم یه عکس تو کامپیوترم مونده بود از سفره هفت سین و جهاز یکی از بچه ها دید ..گفتم مال دوستمه از وبلاگش برداشتم گفت نکنه تو هم ازین عکسا بزاری ها ...پس بگو هی از همه چی عکس می گیری برا چیه؟...خر نشی عکساتو بذاری تو اینترنتا...خلاصه نمی تونم زیاد بهش اصرار کنم ..سیم ارتباط دوربی وکامپیوتر هم تو سامسونتش هست..و از طرفی با هم میاییمخونه یه دقیقه هم منو تا حالا تنها نذاشته...

دیروز ظهر اومد دم اداره دنبالم ماشینم هم بردم بابام خیلی اصرار کرد بعد از اینکه از کیش اومدیم گفتم امروز ماشین رو می ذاریم خونه بابا اونم هیچی نگفت...ولی بابا مامان اینقدر بهمون چیز گفتن ...و اصرار کردن که مجبور شدیم با ماشین برگردیم مامانم گفت تا وقتی بتونه یه ماشین دستو پا کنه ماشینتو نفروش این برا راحتیه خودتو تو عادت نداری تو افتاب خسته و کوفته منتظر تاکسی واوتو بوس باشی...

قرار بود بریم یه جا نهار بخوریم اما اینقدر خسته بودیم ومنم دلم یه دوش می خواست تا حال بیام پیشنهاددادم زنگ بزنیم همون جایی که مرغ سوخاری های خوشمزه داره و سرویس رایگان هم داره بیاره برامون تا من دوش گرفتم غذا هم اومد 7 تیکه کنتاکی با یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده...نهار و خوردیم و یه کم عشقولانه شدیم و خوابیدیم تا ساعت 7 بعدشم حامی دوش گرفت و تی وی تماشا کردیم.مامان شب عروسی دعوت داشت..منو هم تعارف زده بودناما برا ما کارت نداده بودن..مامان اصرار کرد کهتو همبیا ..اگه نیایی منتنهایی نمی تونم برم ..از طرفی حامی هم می گفت برا ما کارت ندادن تو برا چی میری..اما من به خاطر مامان تصمیم گرفتم برم.چون بااونا راحتیم و تازه خواهر بزرگم هم دعوت بود ونمی تونست بره ومشکلی نبود من جای اون برم...خلاصه که رفتیم اما خیلی دیر عروس خیلی ناز شده بود آرایشش معمولی بود اما شینیونش خیلی قشنگ بود...موهاشو شرابیه تیره کرده بود و من تا حالا شینیون عروس این رنگی ندیده بودم خیلی قشنگ  بود...20 دقیقه که نشستیم شروع کردن به چیدن میز شام ..و خلاصه در کل 1 ساعت بیشتر طول نکشید. وزنگ زدم حتامی اومددنبالمون...دیشب هم تا 3 بیداربودم سرگرم فیلم دیدن بودم یهو حامی بیدار شد و کلی تعجب کردکه من نخوابیدم هنوز ونگرانم شده بود که چرا خوابم نبرده؟ صبح هم 7/20 بیدار شدیم خیلی دیرمون شده بود...

مامانی چشمش قرمز شده انگار که تو چشمش خون باشه..و می گه خیلی می سوزه..حامی از یکی از دوستاش وقت یه دکتر خوب رو گرفته که دامادشونه امروز قراره ساعت 4 ببریمش..خواهرم قبلا بهم گفته بود مامان احتمالا چشمش آب مرواریده و لی هنوز کامل نشده وقتی دیدش تار شد بهمون خبر بده باید بره عمل کنه..اما الان قرمزه نمی دونم اینم مربوط به همون آب مرواریده.؟..

...