a wedding website CafeMom Tickers کدوم عروسیه که تا 40 روز سفید بخت نباشه؟!! - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

کدوم عروسیه که تا 40 روز سفید بخت نباشه؟!!

زندگی دو نفره مون خیلی شیرینه و شوهرم خیلی هوامو داره...برا مامانم که تعریف میکردم بهم گفت از قدیم گفتن کدوم عروسیه که تا ۴٠ روز سفید بخت نباشه....کلی این حرف منو به فکر فرو برد..یعنی بعد از ۴٠ روز کم کم جذابیتها کنار می ره و دعوا ها شروع میشه؟ اخه من همیشه تو خونه تنها بودم حامی هم براخودش آزاد بوده..همیشه فکر میکردم همخونه که بشیم اولاش همش دعوا داشته باشیم..سر کار کردن سر بی نظمی حامی ..وخیلی چیزای دیگه به خاطر همین خودم رو آماده کرده بودم..به حامی هم گفته بودم آماده باشه اول زندگی تا عادت کنیم به هم همه یه سری اختلاف سلیقه دارن...اما تو این مدت ١١ روز که مشکلی نداشتیم ...هر دومون خیلی هوای همدیگه و زندگیمونو داریم...مثلا اون اب میخواد من براش میارم ..من که اب می خوام اون برام میاره..سفره رو جمع می کنه ظرف می شوره..غذا از بیرون میگیره که من خسته نشم..و همش می گه آخه تو عروسی باید که کار کنی...خسته میشی...

دیروز البته یه بگو مگویی داشتیم ...ما برا پنج شنبه مهمون داشتیم دو تا زوج جوون از دوستامون ...حالا دیروز عموش از اصفهان زنگ زده برا پنج شنبه شب دعوتمون کرده بریم اصفهان مثلا پا گشامون کنن...مامانش هم از طرف ما قول داده..حامی هم قبول کرده بود من خیلی عصبانی شدم اخه ما خودمون برا زندگی خودمون برنامه داشتیم..ما نباید برنامه زندگیمونو بههم بزنیم..اما حامی می گفت دیگه قو دادیم و اونا هم بقیه عموها رو دعوت کردن..اون یکی دختر عو شوشو هم که تازه عروسه دعوت کردنن زشته بگیم نمی یاییم...و زنگ زد به دوستامون ازشون عذر خواهی کرد و برنامه رو گذاشتن برا هفته بعد..می دونم اون دوستامون ناراحت نمی شن..اما خیلی لجمم گرفت که حامی حاضر شد قرار و برنامه زندگیمون به مین راحتی به هم بریزه ....به خاطره.......

عصر که اومد دنبالم خیلی عصبانی بودم..اما اونقدر مهربونی کرد که حالم خوب شد...به هر حال ÷یش میاد خیلی دلم می خواست نمی رفتم اماهم عادت می کنه  به جدایی و تنها با خانوادشرفن....هم وقتی اون می رفت و من نمی رفتم برا من بد می شد..هر چی هم باش حرف زدم که منصرف بشه نشد..می گفتتو سختته اجباری نیست اما من نمی تونم نرم... بههر حال اینم گذشت..

ظهر رفتیم خونه مامانم برا من که خاله پری مهمونمه و خیال رفتن هم نداره!!! کباب برگ گذاشته بود براخودشون هم ماهی قزل الا...سارا کوچولو هم اونجا بود..سارا عشقه منه  با مامانش اونجا بودن..بادیدنش و خنده های قشنگش..کلی روحیه ام عوض شد اونقدر نازه که همهمی میرن براش..بعد از نهار هم من خوابیدم و حامی مامان رو برد دکتر چشم..خوشبختانه مشکل خاصی نداشته..دو تا مژه از قسمت انتهایی چشمم برگشته بوده رفته بود تو چشمو بعد هم گیر گرده بودهو مژه ها کنده شده بودن و تو یه لایه از چشم موندگار شده بودن...به قول حامی شغله خوبیه ها ١۵ تومن گرفته دو تا مژ ه رو در آوردهنیشخنداز خود راضی..خدا رو شکر به خیر گذشت...

حس خوبیه که همراه زندگیت اونقدر هواتو داره که به زور می گه تو استراحت کن خسته ای من مامانت رو می برم دکتر..اونقده اون خواب بعد از ظهر بهم چسبید.... بعدشم حامی اومد دنبالم و رفتیم خونمون یه کم لباس  شستم یه کم به کارای خونه رسیدم باهم تی وی دیدیم خییلی با حاله یه رختخواب تو حال انداختیم جلو تی وی کلا اونجا پلاسیم   الان چند روزه رختهخوابه پهنه ..چون جلو کثیف شدن  فرش رو می گیره گذاشتیم همونجا باشه.من که همش دراز کشیدم..دیگه شب اونقدر حوصله مون سر رفت که زدیم بیرون قرار بود بریم بگردیم که نمی دونم چچطور از خیابون خونه مادر شوهر سر درآودیم...حامی گفت برم یه سر به مامانم بزنم...اصلا از قبلش نگفت می خواد بره اونجاسوال بعدش گفت تو اگه سختته پیاده نشو من فقط یه سر به مامانم می زنم ۵ دقیقه ای میام..نمی شد که تا دم در اومدم پیاده نشم..رفتیم زنگ زدیم کسی نبود..نه مامانش  نه داداشش اینا نبودنزبان دست از پا دراز تر برگشتیمنیشخند بهش گفتم اگه قرار بود بریم خونه مامانت بایدخب از قبل هماهنگ می کردی!!!...چشمک

نمی دونم شاید چون من خیلی رو مامان بابام حساسم و اونا دلتنگ من می شم..می خواد بگه منم خیلی مامانم رو دوست دارم..پدر من خیلی از لحاظ احساسی به من وابسته است منم همینطور وخود حامی خیلی خوب این موضوع رو می فهمه وخودش پیشنهاد می ده که الان بابات از سر کار اومده ..و دختر نداره ها)این تکه کلام باباست هر وقت بیاد و من خونه نباشم..با غصه می گه من دختر ندارم!!!)..یعنی الان بابات  دلتنگته..بریم پیشش... در صورتی که تو خونه اینا اینطور نیست مثلا اگه یکی بره مسافرت کسی زنگ نمی زنه تا وقتی برگرده اما ما ثانیه به ثانیه با هم در ار تباطیم..اونوقت حالا داره تازه از ما یاد می گیره که به مامانش محبت کنه... مثلا دو شب که من رفتم به مامانم اینا سر زدم احساس کمبود کرده و اونم می خواد بره هر شب به مامانش سر بزنه.خیال باطلچشممتفکر به همین منظور چوندیشب مامانشون رو نتونستن ملاقات کنن قرار گذاشتن فردا ظهر بریم اونجا نهار..دیگه نمی خوام اونجا نهار بخورم...بعدش شروع می کنه به حرف زدن...و خاله زنک بازی....

شام هم من میل نداشتم حذفش کردیم..فقط حامی یههات داگ خورد رفتیم تو÷ار ک نزدیک خونمون نشستیم و بعدشم خونه و لا لا....

پ ن:یه اتفاق بدی افتاده ...اداره به من یه فلش مموری ٨ گیگ تحویل داده که برا کرامون لازم میشه...من چند وقتی بود اداره باهاش کاری نداشتم گذاشته بود م تو کیفم بعد  وقتی خواستیم بیاییم خونه مشترک تموم عکسامون رو از لب تاپ من و کام÷یوتر حامی رو روش ریختیم که بریزیم رو سی دی..ععکسا همه توش موند...می خواستیم فورمتش کنیم که الان ر چی می گردم نیست...بد بخت شدم تموم عکسامون ..اگه گم شدهه باشه..هر نوع استفاده ای ازش میشه...و از طرفی اون فلش مال اداره است.. و برچسب اموال داره و برامدرد سر میشه دیروز رییسمون م سراغش رو گرفت چون مال همه ٢گیگه فقط مال منه که ٨ گیگه ...و اونم بهش احتیاج داشت..همه جا رو دیشب گشتم ماشین خونمون کیفام... تا روز آخر هم قبل از مرخصیم یادمه تو اداره باهاش کار کردم و انداختم توکیفم ولی الان نیست احتمالا از کیفم افتاده بیرون حامی داره خودشو میکشه از ناراحتی به خاطر عکسا..اونقدر دیشب بهم غر زد الان هم زنگ زد ببینه تو اداره نبوده ..همش دارهبهم سر کوفت می زنه که تو همه چیزو گم می کنی...وای اگه پیدا نشه..عکسامونناراحتنگران.................................................................................

...