a wedding website CafeMom Tickers روزانه - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

روزانه

 به خاطر تغییرات و تحریکات  هورمونی که برام پیش اومده  و البته عوارض این قرص ها علاوه بر وضع جسمانیم که به هم ریخته است  ، وضع روحی خوبی هم ندارم...افسرده عصبی خوابآلود..و مشوش هستم..حوصله حامی رو هم ندارم..انگار ازش خسته شده باشم اینطوری ام....بیچاره فعلا داره منو تحمل می کنه...بازم خیلی صبر و حوصله اش خوبه مخصوصا شبا اونقدر بد اخلاقم تا میگه آخه چرا اینطوری شدی..گریهام می گیره..دیشب حالت تهوع هم داشتم .خدایا 17 روز ازعروسیمون گذشته و من.....

دیشب ساعت 11/5 می گم من شیر می خوام من ضعیف شدم دختر خالم گفته شیر و با زرده تخم مرغ وعسل و کاکائو قاطی کن فوق العاده برا این حالتات خوبه .....رفته برام شیر گرفته..بعد می گه با عسل برات درست کنم بخوری؟ می گم..نه نمی خورم حالم بههم می خوره ...اسمشم دیگه نیار!!!

خدایا زودتر خوب بشم ..خاله پری هم هنوز نرفته..خسته شدم..بهش می گم این مورد تا حالا برا من پیش نیومده بود  که اینقدر طولانی ومشکل باشه..شرمنده ام...ناراحتخودش گفت می دونم  در ک می کنم..الان به خاطر استرس های عروسی و .. هست که اینطوری شدی عوضش من اونقدر برات ارامش درست می کنم که دیگه هیچ وقت همچین مشکلی برات پیش نیاد....دیشب می گفتم حس می کنم دیگه مثل قبل اون حس های ناب سراغم نمی یاد چون صبح تا شب با هممیم یعنی ظهر تا شب دیگه انگار برا هم عادی شدیم..من اینطوری دوست ندارم....بعدشم که شرایطی که من پیدا کردم باعث شده رسما خواهر و برادر بشیم...یعنی اون حس های خوب دوباره بر می گردن؟

یه کم فکر کرد و گفت معلومه عزیزم الان تو اینطوری شدی ..خوب که بشی اون موقع تموم اون حس ها رو میارم جلو چشمات!..فکر کردی اینطوری می مونه؟ کور خوندی!!از خود راضی

دیروز مامانم روضه داشت...یهو پریشب خواب دید و دیروز زنگ زد همسایه ها رو دعوت کرد..حالا روضه خون گیرنمیومد..یه اقای سیدی روتو خواب دیده بود که انگاری بهش گفته بود برا موسی ابن جعفر مجلس بذار...مامان هم تو خواب شرمنده اون آقا شده بود و گفته بودخودم می خاستم این کارو بکنم اما روضه خوان گیر نیاوردم..میشه خودتون قبول کنید ..اون آقا هم لبخندی زده بود و قبول کرده بود..بالاخره یکی از دوستای مامان با یکی هماهنگ کرده بود و وقتی اومد دیدیم یه آقای سیدی هست...من همیشه به دل صاف مامانم ایمان دارم..خلاصه  ایشالا نذر مامانی قبول شه و باباییم خوب شه...دختر خالم ساندویچ الویه اش رو تقبل کرده بود و پذیرایی هم با شربت و کیک و اب میوه بود..خوب بود بعد عروسی همه دخترا دوباره دور هم جمع شدیم و یه کم حرفای خانومانه زدیم..کلی از پچ پچای قبلشون سر درآوردم آخه دیگه من وارد جمع مرغا شدم و راحت جلوم حرف  می زدن...نیشخند

 

...