a wedding website CafeMom Tickers بد قولی + مریضی عشقم - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

بد قولی + مریضی عشقم

این همه برنامه چیدم..اینهمه تدارک دیدم...خیلی راحت و ساده نیومدن..حتی زنگ نزدن عذر خواهی کنن..یخچالم اونقدر پره که هر چی که دیرتر خراب می شده رو چیدم کف آشپزخونه...خوب شد شوهرم نذاشت غذا از قبل درست کنم..گفت هر وقت اومدن خودم از بیرون غذا می گیرم..کلی دسر و ژله و ..تو یخچالم مونده..دیگه کات می کنم باهاشون..واقعا که عجب آدمایی پیدا می شنعصبانی..

پنج شنبه شب احساس کردم حامی خیلی داغه طوری که انگار یه بخاری کنارمه ومن گرمای بدنشو حس می کردم دست گذاشتم رو صورتش سوختم...خیلی داغ بود ..تب داشت..براش قرص مسکن و تب بر بردم خورد  بهتر شد...فکر کنم زیر کولر سرما خورده

صبح جمعه با کلی انرژی مثبت از خواب بیدار شدم وخدا رو شکر کردم که مهمون نداریمو یه روز رو می تونیم کامل با هم تو خونمون سپری کنیم...می دونم حامی صبحانه نیمرو دوست داره براش یه دونه درست کردم و سفره رو چیدم عشقم هم بیدار شد و رفت برامون نون سنگک تازه و آب پرتقال گرفت و یه صبحانه خوشمزه رو با هم خوردیم       

                  بعدشم افتاده بود رو مود عشق بازی...امااونقدر داغ بود که من از بوسه هاش می سوختم..هر چی می گفتم تو تب داری خیلی داغی..من نمی تونم تحمل کنم..ناراحت می شدازم..می گفت نه آتیشه عشقه...ولی واقعا داغ بودا طوری که دو بار به زور بردمش تو دستشویی و سر و صورتشو خیس کردم و دست و پاهاشو هم شستم ..اما فایده نداشت..ظهر هم مامان نهار مهمون داشت و گفت شما هم بیایید..حامی هر چی میگذشت حالش بدتر میشد گفت اشکالی نداره من نیام؟ منم گفتم بمون خونه استراحت کن ...مشکلی نیست..مریضی..اما خودش دلش طاقت نیاورد و امود..اخه این فامیلامون رییس و اعضای ستاد میر ح س ی ن تو یکی از شهر ا بودن که حامی خیلی دلش می خواست ببینتشون..خلاصه نهارو خوردیم  ومنم یه کم کمک مامن کردم و ساعت ٣ برگشتیم خونه ..وای من نمی تونستم رو تخت کنارش بخوابم اینقدر که داغ بود هر چی بهش می گم پاشو برو دکتر..گوش نمی ده...آخرش پاشد رفت هم فشارش خیلی پایین بوده هم تبش خیلی بالا بوده..خلاصه که رفته بود زیر سرم و ۴ تا آمپول..منم مشغول ژختن سوپ شدم براش..تا حالا تنهاییی سوپ درست نکرده بودم..فقط سوپ آماده...برنج و نخود فرنگی و ذرت و هویج و سبزی آش رو قاطی کردم یه کم هم جو پرک...بعدشم دیدم تو یخچال قارچ داریم و شیر و خامه..ازونا هم اضافه کردم...عالی نبود اما خوب بود خوشمزه بود برا اولین تجربه خیلی خوب بود حامی هم کلی ذوق کردده بود اصلا فکرشو نمی کرد من براش سوپ درست کرده باشم.

  .. غروب بود برگشت سفره شام رو با هم چیدیم و چلو مرغ هم از قبل داشتیم گرم کردم + کاراملو شام رو نوش جان کردیم...بعدشم یه کم تی وی دیدیم و حامی استراحت رد و من به کارای فردا رسیدم یه کم گوشت خورد کردم..برنج و که خیسونده بودم رو پختم و آبکش کردم. برا اولین بار بانایسر دایسر سالاد درست کردم..ظرف شستم..و حامی رو بیدار کردم از جلو تلویزیون و ÷یش به سوی خواب تو شب چند بار بیدار شدم بمیرم عشقم اونقدر عرق کرده بود که همه لباساش خیس شده بود..اما خب در عوض صبح حالش خیلی خوب بود..ساعت ٩ هم باهام تماس گرفت گفت خیلی خیلی خوبه و زنگ زده که روحیه هم ازم بگیره و به کاراش برسه...

امروز بعد از ظهر قراره بریم دیدنی  خونه یکی از فامیلای شوشو  آخه زایمان کرده ..شب همعروسی دعوتیم..آخ جووون

فقط ظهر که غذا رو خوردم زودی باید بپرم تو حموم و آماده بشم...

راستی این خانومی که زایمان کرده تو پاتختی ما بود بچه اولشه... همراه مادرش و خواهرش که اونم ٢ تا بچه داره اومده بودن..اما فقط مامانشون کادو گذاشت..کلا تو فامیل شوشو رسمه که یه کم که نسبتادور میشه دیگه فقط بزرگترا کادو می ذارن..و امروز هم که ما یعنی من و جاری ها همراه مادر شوهر می ریم فقط مادر شوهرم کادو می ذاره و جاری ها تا حالا جایی کادو نبردن من که ندیدم.....اما من اینطوری روم نمیشه به هر حال هر کس شخصیت خودشو داره..من نمی تونم دست خالی جایی برم.. از روز پاتختیمونهم که طرف اونا کادو کم جمع شد فهمیدم به خاطر اینکه مادر شوهرم کم می بره و عروساش هم که جایی کادو نبردن ...منم تصمیم گرفتم خودم رو ازونا جدا کنم..و مثل اونا عمل نکنم..اینطوری بقیه هم حساب منو جدا می کنن..می دونم مادر شوهرم ١۵ تومن می بره..چون برا یکی دیگه که زایمان کرده بود هم همینقدر برد..من می خوام یه چیز بهتر یا همین حدود ببرم اما عمرا من زیر ۵٠ تومن پول بذارم کف دست کسی..اصلا روم نمیشه..یا می رم یه لباس برا نی نی می گیرم ..یا یه کادوی دیگه میبرم...به نظر شما از ظرفایی که پاتختی اوردن ببرم برا چنین مناسبتی..بده؟ یا مشکلی نداره؟

پ ن: دوستایی که موفق نشدن عکسامو ببینن....مشکل باز نشدن عکسا برطرف شده..برید تو همون پست عکسا رو ببینید..با تشکر از شهرزاد جون که خبر داد..خدا برا آدم تنبل می سازه دیگه من اصلا حوصله نداشتم دوباره عکسارو آپلود کنم..خودشون درست شدن..نیشخند

...