a wedding website CafeMom Tickers ماهگرد - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

ماهگرد

دیروز خونه مادر شوهر عصر ختم انعام بود...من و همسری هم نهار خونه مامان دعوت داشتیم بعد از صرف نهار به یه سطل قند شکسته راهی خونمون شدیم ..تا حالا نشده برم خونه مامان دست خالی بیام یا اونا دست خالی بیان.. بعدشم به همسر جان گفتم سکوت می کنی من خوابم میام یه کم بخوابم که جلو مردم توخونتون کسل نباشم..آی شیطونی کرد ...آی شیطونی کرد این بشر هی حرف می زد و منو به حرف می گرفت...اخرش سرش داد کشیدم!!خوب حرصم داد دیگه بعدش همین داد کشیدن منو بهونه کرد برا یه عالمه حرف زدن دیگه..خلاصه نزدیک یک ساعت خوابیدم بعد بیدارم کرد..خودش می گه تو اصلا مجبور نیستی بری و هر وقتدوست اشتی برو هر وقت نخواستی نرو..امااین فقط تو حرفه...کاملا دوست اره که من حتما برم..و می دونم که اگه نرم اونهم یه جاهایی کم می ذاره و نمی یاد..عملا فقط شعار می ده..خلاصه رفتیم بد نبود...بعدشم رفتم خونهه خواهرم که از مشهداومده بود و دیگه ساعت ١٠ بود که اومد دنبالم هر دومون خسته بودیم و داشتیم فکر می کردیم که شام چی بخوریم..رسیدیم خونه حامی پیاده شد در پارکینگ رو باز کنه که یهو من یادم افتاد امروز ماهگردمون بوده و خودش بهم گفته بود روز ماهگردمون بریم بیرون شام بخوریم..ازون طرف در ÷ارکینگ نگام می کرد که بشینم پشت رول  وماشین رو بیارم تو خونه..خیلی دوست داره اینکارو بکنم...اونقدر ذوق می کنه ازون طرف در پارکینگ رو که باز می کنهمی بینه من نستم و سریع ماشین رو میارم تو خونه و اون درو می بنده...می گه کلی خستگی ام در میره این کارو می کنی...

منم هی براش دست تکون می دادم که بیا...اونم فکر می کرد می خوام نشینم پشت رول و اذیتش کنم اومد سمت ماشین بهش گفتم راستی امروز ماهگردمون بود...یهو چشماش یه برقی زد و دوید در پارکینگ رو بست و سوار شد ÷یش به سوی هر جایی کهدردونه خانوم دستور بدن..خلاصه رفتیم یه فست فودی که خیلی وقت بود نرفته بودیم من پیتزا مخصوصش رو سفارش دادم و اون طبق معمول کنتاکی که می میره براش..همون موقع بود که اعرافات آقایان هم در حال پخش بودو بحث میان ما در گرفت و خلاصه غذا اونقدر که باید به من نچسبید...یعنی همش فکرم مشغول بود...بر عکس سفارشمون من از مرغ کنتاکی اون خوشم اومده بودو اون از پیتزای من ...خلاصه در هم خوردیم و اومدیم خونه...و بازهم بحث سیاسی..حوصله ندارم در موردش حرف بزنم.

یک ماه از هم خونه شدنمون گذشت و این یک ماه چقدر به هر دویما خوش گذشت..چقدر از این یک ماه با هم بودن سرشاراز حس های خوبیم.....کلی دل دادیم و قلوه ستاندیم!!

تو راه برگشت همش سر به سرم می ذاشت که ببین عزیزم این ماه ماه عسل بود ..دیگه تموم شد از فردا روی دیگه منو می بینی ..دیگه از تنبلی و لوس بازی خبری نیست!!

نصفه شبا یه حس خوبی دارم که تازه دارم تجربه اش می کنم وقتی غلت می زنم یا یهو از خواب می پرم با تکون من تو هم نیمه بیدار می شی..و انگار که یهو یادت اومه که با خواب کوتاه مدتت ..یه کم از من دور شدی یهو منو محکم بغل می کنی و جند تاماچ آبدار ازم میگیریو من تو آغوش تو دوباره گرم می شم و خوابم میبره...

...