a wedding website CafeMom Tickers حس منو بابایی - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

حس منو بابایی

دیشب خوابم نمی برد..اما نه مثل شب قبل که انرژیک بودم ...دیشب یه کوله بار غم رو دلم بود نمی دونم از کجا و چجوری؟ سر شب فتیم خونه مامان اینا ..موندیم تا بابایی هم بیاد و ببینمش..10 بود اومد..هیچ وقت اونقدر  خسته ندیده بودمش..آسمونم بری شد بابای من عشق من همه زندگیه من چرا اینقدر خسته  است که تو چهره اش اینقدر پیداست؟

بابایی چی شده چته؟ خیلی خسته شدی؟ بابایی هیچ وقت شکایتی نمی کنه...اما دیشب فرق داشت اونقدرخسته و کوفته بود که گفت بابایی شاگردم گذاشته رفته دور از جون مثل...دارم خودم کار می کنم..

وای خدا من چقدر دور شدم از بابام چرا به فکر نبودم این چند وقته کسی رو براش جور کنم؟ اخه از کجا جور کنم؟ خودش دنبالشه اما پیدا نکرده...3 نفر تو مغازش کار می کردن..اما درست موقه مریضی اش و بستری شدنش تو  بیمارستان اونی که بیشتر از همه بهش خوبی کرده بود گذاشت و رفت اونی که وانت رو زیر پاش گذاشته بود شبانه روزی تا راحت تر باشه اونی که اپارتمانش رو در اختیارش گذاشته بود و ماهیانه مبلغ ناچیزی از حقوقش کم می کرد اونی که مسکن ومعیشت و همه چیزش رو تامین کرده بود...بی چشم و رویی کرد و گذاشت و رفت..

بابایی پاهاشو زد بالا گفت بابا درد دارم خیلی داره اذیتم می کنه..خدایا پاهای باباییم ورم کرده بود تموم مویرگای ساق پاش پاره شدن و زیر پوستش خون جمع شده ورم کرده کبود شده..از وقتی بیماریش حاد شد هر چند وقت یه بار اینطوری میشه.خدایا چرا باباییم پسر نداره ؟ چرا نذاشتی پسراش بمونن؟.......چرا اینقدر تنهاست ؟ چرا من نمی تونم برا بابام کاری بکنم..دکتر می گه عوارض بیمای و همینطور یه سری از دارو هاست..هیچ دارویی هم براش تجویز نمی کنهکه بهتر بشه ...اما بابام خیلی داره اذیت می شه....ازون طرف دندونای پایینش رو که تازه درست کرده مشکل داره و اذیتش می کنه ونمی تونه درست غذا بخوره

دیشب تا صبح خوابم نمی برد حامی اما غرق خواب اونقدر که با صدای ناله ها وگریه های من بیدار نشد...فقط یه بار ساعت 2/5 بیدار شد دید دستمال به سرم بستم از شدت سر درد خیلی شوکه شد محکم منو بغل کرد .و گفت تو هنوز بهتری نشدی؟ منم گفتم خوبم بخواب....

می دونستم بابام درد داره می دونستم باباییم ناراحته که منم خوابم نمی بره اما بازم جرات نکردم زنگ بزنم خونمون مبادا یک در صد خواب باشن ومن نصفه شبی بیدارشون کنم

صبح 9 زنگ زدم خونه هر دو خواب بودن مامانی بیدار شد و گفت دیشب باباییت درد داشته زیاد طوری که خوابش نمی برده و خیلی خیلی دیر خوابیدیم...

خدایا من هستم . نزدیک مامان و بابام. چند تا خیابون اون طرف تر ، اما به دردشون نمی خورم ..خدایا پس خاصیت من چیه؟ منو برا چی افریدی ؟ منو برا چی زمانی که اونا اصلافکر بچه دیگه ای نبودن به اونا دادی؟ می دونم تواین سالها زحمت زیادی براشون داشتم چون اونا دیگه پدر بزرگ مادر بزرگ بودن وهمزمان باید پدر ومادری هم می کردن...زمانی که موقع آرامششون بود باید شبا به من املا می گفتن..یادمه چقدر هروقت انشا داشتم غر میزدم و دو تایی می شستن برام انشا جور می کردن..صبح خواب و آسایششون رو مختل می کردم تا برام بحانه آماده کنن و باباییم منو برسونه مدرسه...اونوقت من یه وقتایی ناراحت بودم که چرا بابایی من پیر تر از باباهای بچه هاست؟ یا وقتی یکی می پسید این پدر بزرگته میاد دنبالت؟ ناراحت می شدم البته اینها مال دوران ابتداییه...اما حالا می فهمم که چقدر بچه ها به من حسودیشونی شد که باباییم اینقدر هوامو داره اینو همکارم که تازه اومده اداره گفت که تو مدرسه ابتدایی من درس می خونده و 2 سال از من بزرگتره..میگفت اونقدر لجمونمی گرفت ما باید پیاده گز می کردیم اونوقت همیشه بابات سر ظهر یا یا روزای زوج 2/5 کلی تو گرما و سرما منتظر خانوم میشد ..تا بیایی..و یادمه یه روز ندده بودیش و رفته بودی خونه بابات تامدت ها ایستاده بود و ما بهش گفتیم دردونه رفت خونه...و کلی بهت حسودیمون شد...

تصمیم میگیرم کارم رو رها کنم...و صبح ها که همسرم نیست بتونم به پدر ومادرم برسمخصوصا بابایی..حاضر نیست مغازه رو ول کنه و بشینه تو خونه می گیم بابا اجاره بده راحت شو می گه نمی تونم تو خونه بشینم...چند بار تصمیم گرفتم کارم رو ول کنم برم مغزه اش بشینم خودم کمکش کنم بالاخره حساب کتاباشو که می تونم انجام بدم..می تونم هر لحظه کنارش باشم و یه لیوان آب بدم دستش..

اماهمه مخالفت می کننمی گن کارن رو از دست بدی یهو اول زندگی به مشکل بر میخورید....و حیفه همه دنبال همچین کاری هستن..بابا هم کم کم باید کارش رو ول کنه..هر ما منتظر بودم تا بابا دیگه خو دش رو باز نشسته کنه..اما انگار خبری نیست..

کارش رو که وول نکرده هیج داره کارگری هم می کنه جای نظارت..خدایا چرا بابام که این همه به همه خوبی کرد...الان هیچ کسی رو نداره ..همه دورادور جویای احوالش هستن  اما هیچ کس کار خاصی براش نمی کنه..حتی داماداش...که تازه دامادای خوبی هستن...

خدایا دلم داره می ترکه....یه راهی پیش پام بذار

...