a wedding website CafeMom Tickers حامی کدبانو می شود!! - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

حامی کدبانو می شود!!

جمعه خیلی خوبی رو گذروندم..پر از حس زندگی اصلا هم از خونه بیرون نرفتم اصلا هم حوصله ام سر نرفت..پنج شنبه شب به اتفاق مادر حامی اومدیم تهران دیدن عموش که از مکه اومده یه ناراحتی هم بینشون پیش اومده بود ..گفتیم پیش قدم بشیم تا زودتر بر طرف بشه..شام رو اونجا خوردیم و یه کم نشستیم عکسای مگه ومدینه رو دیدیم و حسابی حسرت خوردیم به روزایی که مرداد پارسال اونجا بودیم ..ومعلوم نیست دیگه کی قسمتمون بشه...خیلی دیر شد 12/5 بود که پاشدیم...حامی خوابش میومد هر چی می گفتم من می رونم قبول نمی کرد..دلم می خواست یه عالمه مثل همیشه با همسرم حرفبنم تو ماشین و شیطونی کنم که خواب از سرش بپره اما مامانش عین این.... اومده بود سرشو از عقب کرده بود لای  صندلی های ما ...با دستاشم صندلی حامی رو محکم گرفتته بود..من چند بار بهش گفتم اینطوری کهمعذبین تکیه بدین به صندلی و بخوابین گفت می ترسم اخه حامی خوابش ببره گفتم نه من که هستم باهاش حرف می زنم...اما فایده نداشت که مثلا حامی یه جمله می گفت از عقب بر می گشت می گفت.هان؟ چی ؟ مثلا می گفت وای ماشین پشتیه چقدر چراغ می زنه..مامانش از عقب سرشو میوورد جلوتر..هان؟ چی گفتی؟ اخه کسی با تو نبود..چراغ چی ؟ پلیسه؟ حالا بیا و براش توضیح بده نه ماشین پشتیه که چراغ می زنه..حالا تازه می پرسه برا چی چراغ می زنه؟ بیا و توضیح بده...حامی هم عادت داره به این اخلاق مامانش و اصلا اذیت نمی شد و براش توضیح می داد.تازه سر به سرش هم می ذاشت می گفت آشناست داره چراغ می زنه؟ تازه مامانش یه عالمه سوال دیگه براش پیدا می شد؟ که این آشنا کیه؟ و ماچرا داریم می خندیم و بهش نمی گیم... اما من رسما دیگه داشتم دیوونه می شدم..نمی شد یه کلمه حرف با هم بزنیم باید سه برابرش رو توضیح می دادیم به خانوم ..هان؟ چی ؟ چی گفتین؟ دقیقا یاد پسر خاله تو کلاه قرمزی افتاده بودم....هااااینن؟؟!!

بالاخره من فرمون رو از حامی گرفتم تا بگیره بخوابه وسوال و جوابای مامانش تموم بشه..

ساعت 2 رسیدیم خونمون و خوابیدیم..صبح هم با یه عالمه حرکات عشقولانه از تخت خواب اومدیم بیرون و حامی جونم رفت نون بربری ویژه تازه برام گرفت..یه نانوایی ازین بربری ازاد ها کوچه کناریمون باز شده..اونقدر نونش خوشمزه و بزرگه..اما دونه ای 300 تومنه..اما حسابی باهاش طعم صبحانه رو می فهمی...بعد از صبحانه افتادیم به جون خونه یعنی من پشنهادش رو دادم خیلی به هم ریخته شده بود و در کمال تعجب دیدم شریک زندگیم از من بیشتر داره کار می کنه..من وسطاش خسته شدم اما اون ول کن نبود تمام اتاق کوچیکه رو ریخت به هم ومرتبش کرد رختخوابار و درست جا داد و یه سری هدیه که برامون اورده بودن و جا نداشتن رو بالای کمدا جاسازی کرد..تا من تو اتاق مشغول کارام بودم...ظرفا رو هم شسته بود...من از تعجب داشتم شاخ در می آوردم اخه حامی اصلا کاری نسیت..اما یه اشکال داشت همینطور راه می رفت به من گیر می داد خسته شدی؟ به این زودی؟ عزیزم اگه از اولش درست همه چو سر جاش بذاری مرتب کردن خونه اینقدر طول نمی کشه..ببخشید با من بودی؟ آره با  توام من ظرفا رو شستم تو هنوز داری لباس تا می کنی؟ اتاق کوچیکه مرتب شد؟ تو حتی این سطل اتاق خواب رو هم خالی نکردی...ببین عزیزم نایلونا جاشون زیر چرخ خیاطی نیست بهتره یه جای بهتر براشون پیدا کنی....سوال    تعجبمنو می گید همینطور بهتزده و کلافه نگاش می کردم و اون رو دور تند کار می کرد..بیا ببین اینا رو کجا می ذارم بعد دنبالش نگردی ها... دیگه رسما کم آورده بودم وگرفتم جلو تلویزیون خوابیدم بعدشم مامان زنگ زد که از اصفهان مهمون داریم  و خواهرت اینا هم اینجا نهار هستن..شما هم بیاین...حامی رو به زور راضی کردم از کار خونه دل بکنه و راهی خونه مامان شدیم کباب و جوجه و فسنجون...حالی بردیم اساسی...و بعدش به مهمونا تعارف زدیم بیان خونمون.. و اونها هم ساعت 6-7 بستنی وکادو به دست با مامان اومدن خونمون ...بعدشم که دیگه همه جا تر وتمیز ومنظم بود ومامانی حسابی کیف کرده بود. حامی گفت بریم بیرون اما من دلم می خواست یه روز جمعه رو که تو خونه ایم فقط تو خونه باشم واز بودن در کنار همسرم لذت ببرم..هر چند روز یه بار یه لباس جدید می پوشم..اونقدر لباس نو وجدید تو این دوسال تهیه کردم و برا خونه عشقمون کنار گذاشتم که حامی هنوز خیلی هاشو ندیده دیشب هم یکی ازونا رو که از مکه خریده بودم پوشیدم یه تاپ و شورت قرمز و مشکی اسپرت. هی راه می رفت از استیلم تعریف می کرد می گفت مثل این قهرمانای شنا شدینیشخندبغل...شام هم برام یه چیپس و پنیر مخصوص چف حامد درست کرد با سبزیجات..انگشتامونم میخوردیم الانتقریبا ما یه شب در میون داریم چیپس و پنیر می خوریم..اونقد که ما دوتا این غذا رو دوست داریم ..یه عالمه چیپس بزرگ و پنیر پیتزا کیلویی و ژامبون و فلفل سبز  خریده ذرت هم که داشتیم از قبل ..دیگه شبا من راحتم و حامی خاون 5 دقیقه ای چیپس و پنیر درست می کنه هر سری هم یه ایتکاری می زنه زیتون روش میریزیه..اینبار گوجه رو بانایسر دایسر ریز کرد و توش ریخت با فلفل سبز...کلا چون وسایل خونه نو هست حامی بیشتر از من وق داره باهاشون کار کنه..و همین انگیزه ای شده که تو کارا خیلی کمک کنه..و من بیشتر استراحت کنمخجالتزباننیشخند..

اما باز دیشب تاساعت 3 خوابم نبرد..بدیش اینه که دیگه از 2/5 کهرد میشه حالتام طبیعی نیست می رم تو ماوراء .به یه چیزایی فکر می کنم..در موردش نگم بهتره..

...