a wedding website CafeMom Tickers استراحت - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

استراحت

شنبه حامی ظهر زنگ زد که یه اردوی آموزشی براشون گذاشتن خارج از شهر یه جای خوش اب و هوا و شب هم باید بمونن....گفت که نمی خواد بره  و دلش نمی یاد شب منو تهنا بذاره و بره یه جای دیگه بخوابه و لی انگاری مجبور بود بره.

منم ظهر از سر کار اومدم  خونه یه کم وسایل برداشتم رفتم خونه مامان اینا ..تا ٣ هم صبر کرده بودن شاید من بیام با من نهار بخورن ..با اینکه قرار نبود من برم اما همش مامان بابا چشم به راه من هستن..وقتی رسیدم خوا ب  بودن... بابایی وقتی چشماشو باز کرد ومنو دید کلی خوشحال شد ..شب اونقدر غصه داشتم ..اخه بعد از عروسیمون اولین شبی بود که بدون حامی می خواستم بخوابم..تازه فهمیدم چقدر به هم وابسته شدیم..بدترین قسمتش این بود که اونجایی که حامی بود انتن نمی داد ونمی تونستیم با هم صحبت کنیم فقط ساعت ٨ اومده بود یه جایی بالای یه تپه دو کیلومتر هم راه رفته بود فقط اون نقطه آنتن داشته و به من زنگ زد و احوالپرسی کرد.

شب من تصمصیم گرفتم که فردا رو روزه بگیرم..مامان گفت الان باید بگی هیچی برا سحر نداریم ..گفتم من نون و پنیر  می خورم گفت اخه نون هم نداریم..گفتم حالا یه چیزی می خورم خیلی مهم نیست..سحر بیدار شدم دیدم وایساده یک ساعت روی پاش برا من چلو کباب زعفرونی درست کرده...خدایا چقدر این بابا مامان  منو شرمنده می کنن؟ اخه کدوم مادری همچین کاری می کنه اونم تو سن و سالی که مامان من داره...به هر حال یه چلوکبابی به بدن زدیم به همراه آب انبه که عاچقشم و روزه دار شدیم..صبح هم خونه مامان اینا خواب موندم..دیرم شد..روم نمی شد بیام اداره و به خودم مرخصی دادم گفتم اخه روزه ای نمی خواد بری سر کار عزیزم هوا گرمه اذیت می شی...تشنه ات میه بعد ممکنه از روزه گرفتن ماه رمضون بیوفتی و خاطره بدی برات بمون..خلاصه که خودم رو قانع کردم که تو خونه بمونم و نرم سر کار.... ساعت ١٠/٣٠ بود که دیدم موبایل مامان زنگ می خوره حامی بود ای وای بیچاره کلی هم نگران شده بود اخه موبایلم رو ویبره بود ومحل کارم هم نبودم..خلاصه اینکه اونقدر تعجب کرد من تو خونه هستم..اخه قرار بود تا بعداز ظهر بمون اما یه ماشین میومدهحامی هم باهاش اومده بود..خلاصه گفتم بیاد دنبالم بریم خونمون..اونقده نگران شده بود همش فکر می کرد من یه چیزیم شده که نرفتم سر کار...وقتی اومد کلی از دیدنش..نیشخنداین شکلی شدم..یه عالمه جلو تلویزیون خوابیدیم و عزیز دلم چون من روزه بودم هیچی نمی خورد بعد هم رت تلویزیون مامان اینا رواز تعمیر گاه گرفت و برد خونشون و اومد÷یشم دیدم توپش پره..خودش طاقت نیورد و شروع کرد به تعریف ..خیلی ناراحت بود ..از دست خواهرم..نمی دونم باید چی کار کنم این خواهرم با حامی کنتاکت دارن...همیشه دعواهامون سر این خواهرمه ..اصفهان رو یادتونه تو ماشین دعوامون شد و حامی نمی خواست با خانواده من باشه..دلیلش این خواهرم بود ...الان هم تلویزیون رو که برده بود خواهرم اونجا بوده روشن می کنهمی بینه هیچ کانالی رو نمی گیره ..اعتراض می کنه به حامی که پس این که اینطوریه؟ مثلا بردین درستش کردین حامی هم گفته لامپ تصویرش سوخته بوده الانم که درست شده ..کانال هارو باید خودمون تنظیم کنیم ..خواهرم هم  گفته  بود خب تا اونجا بود می دادین درستش می کردن...حامی هم با تلویزیون ما بلد نبود کانال یابی کنه...یه کم ور رفته بود دیده بود نمی تونه خواهرم هم بهش تیکه انداخته بوده که وا بلد نیستین ؟!! و چند تا از دامادا رو مثال زده بود که اونا بلدن و چطور شما نمی تونید کانال یابی کنید ..حامی هم با توپ پر گفته بود برید به همونا بگید بیان درستش کنن.. وای اونقدر با من دعوا کرد می گفت تو چرا طرفداری خواهرت رو می کنی در صورتی کهمن بهش حق رو می دادم فقط می گگفتم خواهرم اخلاقش اینه تو هم یه کم حساس شدی...اصلا انگار نه انگار من روزه ام...و توخونه موندم استراحت کنم...اونقدر دعوامون شد..که من گلوم خشک شد  و اشکم دراومد..درست بعداز نیم ساعت میاد و اظهار پشیمونی می کنه کهمن اصلا تصمیم گرفته بودم اذیتت نکنم و اصلا به تو نگم نمی دونم چطورشد که گفتمو این کارا رو کردم.. خلاصه گذشت ...بعداز ظهر هم حامی خوابید و من مشغول پختخورش قیمه برا نهار امروز شدم..وای مگه این گوشتو لپه می پزه..چقدر طول می کشه؟  افطار هم رفت از بیرون گرفت مزغ کنتاکی طبق معول برا خودش و ÷یتزاهم برا من هر چی گفتم من اشتهاندارم فکر کرد تعار می کنم..یه کم تابیادنون و پنیر و سالاد خوردم و یه کم از مرغ کنتاکی و سیر شدم اونقد رتو وقش خورد پیتزا همینطور دست نخورده موند..اخرش خودش رفت سر وقتش و نصفشو خورد..

خیلی ناراحتم نمی تونم به خواهرم چیزی بگم چون اون خیلی از من بزرگ تره...حامی هم یه کم ذهنیت بد داره هر چی که این بگه بد برداشت می کنه..مثلا باهاش سلام واحوالپرسی می کنه..می گه دیدی چطوری احوالپرسی می کرد؟ خدایا هر کسی یه مدلیه تو جرا می خوای بگی غرض داره..همش می گه اینخواهرت با من غرض داره..حالا این خواهرم خیلی برا من زحمت کشیده و به من محبت کرده ولی از اولش با ازدواجم مخالف بودو بعد از ازدواج رابطه امون مثل قبل نیست چون تو این ٢ سال کلی با شوهرم سر این خوارم دعوا کردیم هر حرکتی که خواهرم کرده پشت بندش مادعوا داشتیم مثل دیروز..

مثلا خوشحال شدم که بیشتر از ۴٠ روزه عروسم و بازم احساس خوشبختی می کنم..خودم رو چشم زدم قابل توجه شهرزاد جونم..

...