a wedding website CafeMom Tickers شناگر - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

شناگر

سلام

اخ جون بالاخره دیروز با دختر خواهرم رفتیم استخر

اینقدر که این لیندایی از استخر گفت منو به هوس انداخت..تازه فهمیدم امیر اقا که مربیه و استادیه در این رشته چه حالی می کنه

اولش چون خیلی وقت بود نرفته بودم می ترسیدم شیرجه برم و عرض استخر رو شنا کنم اخه ماهم برا خودمون یه پا شنا گر دوره تکمیلی بودیم

ولی کم کم ترسم ریختو شیرجه زدم یوهووووو

بعدشم رفتم تو مود سوزنی که مثل یه سوزت بپرم تو قسمت عمیقو پامو بزنم به کف استخر و بیام بالا و ای با عینک اینقدر حال می داد زیر آب چشماتو باز میکردی

و همه جا رو دید می زدیعینکچشمک

یه کم هم سونا جکوزی رفتم فقط مایو مو جا گذاشته بودم و مجبور شدم بخرم بعد اومدم خونه دیدم من فقط یه کشو مایو دارم خیلی حیف شد الکی پول دادم مایوش هم خیلی ساده است ازین پاچه دارا فقط ازین مدلا داشت...

بعدشم اومدم خونه دیدم به به شوهر گلم انباری رو مرتب کرده و اب هندونه هم گرفته

منم یه کم خونه رومرتب کردم و لباسام رو عوض کردم ونماز خوندم  و پشت بندشم نماز مغرب و خوندیم وقرار شد هیج جا نریم بمونیم تو خونه عشقولانه باشیم قلب

نصف بسته جوجه هم داشتیم گذاشتیم بیرون تا یخش باز بشه و شب جوجه بخوریم..

مادر شوهر زنگ زد..یه بلیز داشتی روش خیلی کار شدهبود همون سبزه که از فلان جا خریدی با تموم خصوصیات وسایل منو حفظه از خودم بیشتر ..

اونو بده حامی بیاره اگه لباس خوشکلتری هم داری که روی سینه اش کار شده اونوهم بده اخه برادر شوهر 1 داره می ره دبی بگم برا من بیاره..باید حتما ببینه تا بتونه بخره.

گفتم کی می رن گفت فردا شب میره..خب ما هم گفتیم چشم ..بعدشم فکر کردم گفتم فردا  عصر که از اداره اومدم میبریم میدیم بهشون.. جوجه رو درست کرد عشقم

و منم سفره انداختم و ظرفا رو شستم و برنج هم درست کردم با هم مشغول خوردن بودیم که دوباره تلفن...پس لباس چی شد؟ الان ساعت 11/15 شب؟

نمیشه هم حرف زد میگن حساس نباش..حامی رو مجبور کرد اون موقع شب پاشه بره اونجا..اونوقت م یگید نرید خونه ماماناتون من که پدرم مریضه نرفتم بهش سر بزنم امااین خانوم به هر بهونه ای شده حامی رو باید بکشه خونشون.

بیچاره حامی درست غذاشو نخورد ومنم تنهایی غذامو خوردم ساعت 12/10 دقیقه برگشته..

اما خب مهم اخلاقه خودشه که خیلی باهام خوبه و هوامو داره مثلا قرار بود من امروز روزه بگیرم صبح زودتر پاشده غذامو گرم کرده سفره انداخته نوشابه برام گذاشته ومنو بیدار کرده ..عمرا من خودم بتونم اون ساعت صبح بیدار  بشم اصلا شنواییم تعطیل میشه نه زنگ ساعت میشنوم نه تلفن ونه موبایل..

اونقده ذوق کردم وقتی پاشدم دیدم عشقم خودش که نمی خواست روزه بگگیره به خاطر من پاشده ..یه عالمه ازش تشکر کردم که اینقدر باهام همراهی می کنه بعدش گفتم شما دیگه برو بخواب انگار که منتظر حرف من بود لبخندی زد و  رفت خوابید خوش به حالش 30 ثانیه نمی کشه خوابش می بره من اون ساعت بیدار شم دیگه خواب زده می شم..

 

عشق مهربونم خیلی عاشقتم..عاشق همین مهربونی هاتم...

 

پ ن: خوش به حالتون فردا تعطیلین..من باید بیام سر کار.......ناراحتکلافه

...