a wedding website CafeMom Tickers دعا کنید خوکی نباشم - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

دعا کنید خوکی نباشم

<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:595.3pt 841.9pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:35.4pt; mso-footer-margin:35.4pt; mso-paper-source:0; mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 {page:Section1;} -->

شب ساعت 10/30 رسیدیم خونه عمو اصفهان ..یه کم دیر شد برا اینکه بابا یی نوبت دکتر داشت ازش آزمایش گرفتن وجوابش اصلا خوب نبود..دکتر هم اجازه نداد برا مسافرت دیگه بابایی گفت سالگرد برادرمه نمیشه نرم..دکتر هم حسابی به ما سفارش کرد که باید مراقب بابا باشید خصوصا اینکه سرما خوردگی عفونی و خیلی حادی هم داره...و تو این وضعیت که سیستم ایمنی اش ضعیفه و دوباره پلاکتش اومده پایین خیلی خیلی باید مراقبش باشید..خلاصه ما دیگه برا شام شب سال رسیدیم.بعد از شام هم یه گپ و گفت و گویی با اقوام بابا داشتیم و بعد هم پیش به سوی آپارتمان خواستنی من..راستی خواهرم هم که از قبل رفته بود اصفهان در این بین به ما پیوست..شب بابایی حالش خوب نبود کولر رو خاموش کردیم خوابیدیم ..برا نماز که بیدار شدم دیدم وایی گلوم خیلی درد می کنه و خشک شده(فکر کنم از بابایی گرفتم)..اب نمک قرقره کردم فایده نداشت برا صبحانه هم بابایی رفت حلیم و عدس مخصوص جمعه های اصفهان رو گرفت  دور هم خوردیم ..من و حامی که اصلا حال نداشتیم بریم سر مزار هی پسر خواهرم رو بهونه می کردیم میگفتیم ای وای گناه داره اینو دیگه بیدارش نکنید بذارید بخوابه..من می گفتم حامی هم پیشش بمونه ..خلاصه هی تعارف به هم زدیم که یه جوری یکی بگه شما نمی خواد بیاین  ولی فایده نداشت..بعد از اونجا هم پیش به سوی خونه..وای تو راه حس می کردم هر لحظه حالم داره بدتر میشه.اما به زور اصرار کردم که بخشی از مشیر رو من ÷شت رول بشینم وچون سرعتم بالا بود با اجازتون ٢٧ هزار تومن جریمه شدم.عینکوقت تمام.بعد از ظهر توخونه افتاده بودم وناله می کردم بالاخره غروب رفتیم دکتر و گفت وضعیت گلوت خیلی التهاب داره ..فشارم هم خیلی پایین بود..بهم توصیه کرد اگه تا دو روز دیگه بهتر نشدی دوباره بیا بازم وضعیتت بررسی بشه..( می دونید که منظورش چی بود؟ احتمال این انفولانزای اسمشونبر...)

شب تا صبح از درد گلو که حالا سر درد و بدن درد آبریزش و سوزش هم بهش اضافه شده بود نخوابیدم..ساعت 4صبح بود که  چایی دم کردم، سوپی رو که مامان شب برام درست کرده بود و اضافی اش رو هم برا سحر داده بود گرم کردم و سحری حامی رو هم آماده کردم بیدارش کردم..اصلا فکر نمی کردم اولین سحر ماه رمضون باهم بودنمون اینقدر با حال باشه..بر عکس همیشه که خونه بابا بودم اصلا خوابالو نبودم و  کلی ذوق داشتم . هر دومون تصمیم گرفتیم تو این ماه علاوه فیض بردن از برکاتش ..یکی دوتا از خصوصیات اشتباهمون رو ترک کنیم وهمدیگه رو تو ترکش کمک کنیم.

 و یادی هم  کردیم از ماه رمضون 4 سال پیش زمانی که اولین جرقه های دوستی مون زده شد ومن هر سحر برا سحری بیدارش می کردم ..چه حال و هوایی داشت اون ماه رمضون...

 صبح هم تا 7/45 خوابیدیم البته من جون کندم به جای خوابیدن حالم هر ساعت بدتر میشد حامی می گفت روزت رو بخور. حق نداری هم بری سر کار. منم با صدایی که از ته چاه درمیومد..و حس می کردم گلوم داره پاره میشه اصرار می کردم که باید برم سر کار بعدشم گریه ام گرفت خواست منو ببوسه منم سرش داد زدم (با همون صدا) مگه نمی دونی من  خوکیم..منو نبوس .حامی: تو چی هستی؟ .خوکی ام.. ..خلاصه الان سر کارم..و پشیمون..

ساعت 12 می رم خونه احتمالا روزه ام روهم نتونم نگه دارم...

خدایا کمک کن خوکی نشم

...