a wedding website CafeMom Tickers روز مرگی - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

روز مرگی

کلاسامون تشکیل شد همش...باور می کنید به این زودی تشکیل بشه اخه همه دانشگاه ها تا ١۵ مهر تق و لقه...

باید کمر همت رو ببندم و سفت و سخت به درس بچسبم ٢ رو زتو هفته هم نمی تونم بیام سر کار..فعلا تا مرخصی دارم حرفی نیست ولی از بعدش برام مشکل ساز میشه خصوصا که فقط یک روز به رییسمون گفتم..اما اینجور که دستم اومد استادامون خیلی گیر هستن و  حضور در کلاس خیلی براشون مهمه..حتی یکی از استادا دو نفر رو ترم گذشته فقط برا ٢ جلسه غیبت انداخته بود...اگه دیدم کارم داره به درسم لطمه می زنه رهاش می کنم...

----------------------------------------------------------------------------------------------

اما زندگی مشترک

چهارشنبه  تو مسیر به طرف تهران دعوامون شد الکی الکی..دوباره به یکی از دختر خواهرام گر داد که چرا جلو ایشون دراز کشیده و خوابیده..به ایشون بی احترامی شده بود..خلاصه منم گفتم نه اینطور نیست ما راحتیم منم جلو شوهر خواهرم ممکنه جلو تلویزیون پامو دراز بکنم یا بخوابم..خلاصه الکی یه دعوا راه انداخت که تو نباید ازون دفاع کنی باید بگی حق با منه..آخه اصلا این مساله چه ربطی به تو داره من نمی دونم ..اگر هم کار اشتباهی کرده به خودش مربوطه این همه ادم اونجا بودن چرا به تو بی احترامی شد؟ خلصه هر چی از دهنش دراومد به خوانواده خواهرم گفت..

بهش گفتم برا کار اشتباهی که یه دختر ١۶ ساله انجام داده این همه به بیشعوری و .. متهمش کردی اما اقای با شعور اگه فرهنگ خانوادگی داری یه کم کلاهتو قاضی کن ببین تو جریان این بحث چقدر شعورت رو به نمایش گذاشتی ...برا اینکه بیشعوری کس دیگه ای رو ثابت کنی..خلاصه مثل همه بحثامون بعد از نیم ساعت به خودش اومد و عذر خواهی کرد و گقت اصلا مساله مهمی نبود نمی دونم چرا بهش گیر دادم..!!!

نمی دونم چرا یهویی عقلش زایل می شه وهی ادامه می ده یا گیر می ده به همه چی..بعد یه ساعت دوباره مغزش برمی گرده سر جاش..حتی آخرای دعوا داشت می گفت تقصیر منه که گذاشتم تو بری دانشگاه؟ فکرشو بکنید این آدم تو دعوا چقدر بی منطق میشه این چه ربطی به اون داره...؟ اصلا مگه قرار بوده تو بذاری من برم دانشگاه یا نذاری؟ ما اصلا چنین بحثی نداشتیم.. دیگه اینجای قضیه بود که من خندم گرفت از بی منطقی اش..

جمعه هم نمایشگاه رفت و تا ساعت ۴ منو معطل گذاشت بعدشم برگشتیم خونمون..اول سر راه گفت من باید برم خونه مامانم..اونقدر رو این کلمه باید استرس نشون داد..که من فکر کردم اتفاقی افتاده...اصلا هم تعارف نزد که منم برم..گفت تو برو خونه یا خونه مامانت!! منم از خدا خواسته رفتم خونه مامانم..اونقدر بابام سر حال شده خدارو شکر..کل مدارک پزشکی اش رو جمع کردم و تو یه پاکت گذاشتم آخه امروز شنبه از یه دکتر دیگه براش وقت گرفتیم شام رو در کنار مامان بابا خوردیم و پیش به سوی خونه اخر شب هم سر یه سو تفاهم یه کم اعصاب من به هم ریخت ودیر خوابیدم...

-----------------------------------------------------------------------------------------------

فریزرمون اونقدر پره داره می ترکه...دلیلشم اینه که دردونه خانوم خیلی آشپزی نمی کنه...دو تا ماهی بزرگ داریم آخه من بلد نیستم درست کنم تازه کی بخوره اون ماهی بزرگ رو ...لوبیا سبز و باقالی و نخود فرنگی هم به مقادیر زیاد داریم ..اصلا بلد نیستم باهاشون غذا درست کنم..همینطور مونده ..

بازی وبلاگی

چند  تا وبلاگی که دوست دارم نویسنده اش ر و ببینم:

پرنیان جون..که خیلیاحساس نزدیکی می کنم بهش و امیدوارم به زودی همو ببینیم.

دخملی جون که اصلا رخ نشون نداده بهمون اصلا هم عکس نمی ذاره حتی از خونه جدیدشون هم عکس نذاشت

پریناز جون... که خیلی دلم می خواد زندگی اش یه تغییر اساسی بکنه

و مهربانوی عزیزم ..که حس می کنم یه پرنسس تشریف دارنمژه

و همینطور سمیر عزیز که خیلی دوست دارم ببینم واقعیت چقدر با ساخته های ذهن من مطابقت داره

تقریبا با خوندن وبلاگای دوستان از همشون یه تاثیراتی گرفتم و یه چیز هایی یاد گرفتم..

خواننده خاموش وبلاگ سحر بانو و همسرش و فلفل بانو هستم فعلا اینا رو یادم می یادالبته من  قبلا خیلی براشون کامنت گذاشتم ولی اونا نیومدن وبلاگم ..

پ ن: امروز خیلی وبلاگستان سوت و کوره..چه خبره؟ نه کسی پست جدید می ذاره نه کسی نظر می ده....

راستی از همه دوستان عذر می خوام به خاطر اینکه یه مدتی هست که کمتر کامنت می ذارم چون سرم خیلی شلوغ شده ..انشاء... بعدا جبران می کنم..

 

 

 

...