a wedding website CafeMom Tickers امتحان می کنیم.... - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

امتحان می کنیم....

خب دیروز قرار بود تا 6 اداره بمونم ...عخش مهربونم هم ساعت 3/20 دقیقه با دو تا ساندویچ اومد دم ادارمون هر چی بهش گفتم من اینجا یه چیزی می خورم ..توهم برو خونه نهارتو بخور استراحت کن تا من بیام..اما کو گوش شنوا؟ یه ربع از اداره زدم بیرون و توماشین یه نهار عشقولانه عجله ای  خوردیم و من برگشتم تو اداره دیدم همه یه کتاب دستشونه و دارن خارج می شن....به به!!! امتحان داشتیم و بنده از همه جا بی خبر ..برا همه تو سیستم نامه زده بودن الا من..اگه من اون کارمند دبیر خونه رو گیر بیارمعصبانی..خدای من  بدون مطالعه من چطور امتحان بدم؟.ازین دوره های آموزشی بود در مورد سیره عملی پیامبر حالا خوبه من قبلا در مورد سرگذشت پیامبر اسلام مطالعه داشتم ..خلاصه که دوباره زنگ زدم حامی خیلی دور شده بود..ولی مجبور شد برگرده چون ساعت 10 دقیقه به 4 بود و راس 4 امتحان شروع می شد مکان کجاست؟ نمی دونم؟ دم در از نگهبان پرسیدم و رفتیم خوشبختانه به موقع رسیدم و نسبتا هم بد ندادم..برااینکه لج همشونو در بیارم از همه زودتر برگه امو دادم و لبخند به لب سالن امتحان رو ترک کردم..ولی خیلی ناراحت شدم اینکه همکارا هنوز بعد از یکسالو خورده ای تعامل خوبی با من ندارن و احتمالا کارمند دبیر خونه هم بدجنسی کرده..من اینجا دو تا پارتی حسابی دارم که معاونتای اداره هستن می تونم برم زیرابشو بزنم اما از این کار خوشم نمیاد تا حالا تواین یکسال وخوردهای حتی تو دفتر اقایون هم نرفتم اصلا دوست ندارم از کسی شکایت کنم و یا چیز اضافه ای طلب کنم با اینکه چند بار پیغام فرستادن که اگه کاری داری حتما بیا بگو!! اما واگذارشون می کنم به خدا .چند روز بوده که تو سیستم زده بودن اما حتی یکی ازهمکارا هم به من نگفته بود باز خداخیرش بده خانوم مهندس رو که ساعت 3.40 دقیقه بهم گفت چراداری میری توی  اداره مگه امتحان نداری؟!!! بازم همکار بدجنسش کشیدش و گفت بیا بریم دیرمون شده و در پاسخ بقیه سوالای من بیچاره عقب عقب با همکارش راه می رفت  و جواب منو می داد..کدوم امتحان؟ کی اطلاع دادن؟ !! کی شروع میشه ؟  کجاست؟

دیروز خسته و کوفته ساعت 5 رسیدیم خونه . حامی اونقدر خسته بود که نگو اما قرار گذاشتیم که نخوابیدم...تا شب راحت تر بخوابیم..خلاصه من یه کم استراحت کردم و پاشدم رفتم تو اشپزخونه یه کم جمع و جورکنم دیدم داره لباساشو می پوشه ..تعجب کردم!! اخه خیلی خسته بود و روز پر کاری رو پشت سر گذاشته بود...کجا؟ خونه مامانم!!! با این خستگی؟ این در حالی بود که 5 دقیقه قبل  مامان زنگ زد احوالم رو بپرسه گفتم امروز دیر اومدیم و هر دو خسته ایم نمی رسم بیام اونجا..الحمدلله حال و روحیه بابا هم که بهتره خیالم راحته..

می گه اگه تو هم میخوای بری خونه مامانت بیا بریم که من برگرم دیگه ناندارم جایی برم؟ می گم بااین خستگی و اوضاع به هم ریخته خونه مگه مجبوریم بریم..من که امروز اصلا نمی رسم برم خونه مامانم ..تو هم خودت می دونی..جواب: نه من که حتما باید برم!! خدا توفیقشو بده میخوام حتماهر روز بهش سر بزنم..

لااقل بذار خستگی ات در بره اوضاع خونه رو سر  و سامون بدیم شب باهم می ریم...نه الان!!! گفت که می خواد روغن ماشین روهم عوض کنه...و رفت

در راستا ی توصیه های دوستان :

1. بعد از ظهر نخوابیدم که در نتیجه اینبار خواب خوبی داشتم ولی  بازهم شب ساعت 1 خوابیدم....نیشخند اخه داشتم ویکتوریا می دیدم..نیجه اینکه بعد از ظهر نخوابیدن نمی تونه منو زود بخابونه فقط خواب راحتتری بهم می ده...

2. رفتن خونه مامان اینا رو کنسل کردم..تا اونم نره و با هم به کارای خونه برسیم..

اما این یکی جواب نداد هیپنوتیزم یعنی اون که همون عصر رفت ....و خواهرم هم آخر شب زنگ زد که کاری  براش پیش اومده ونمی رسه بره انسولین بابا رو بزنه ..منم  یه سر رفتم خونه مامان اینا و قند خون بابا رو گرفتم و انسولینشم زدم شام هم بورانی اسفناج داشتن به به...

اما خب دیروز یه عالمه به کارای خونه رسیدم تراس رو  هم حامی شست و کلی از وسایل اضافی رو اونجا جا دادیم ..یه کم هم اشپزخونه رو خلوت کردم...

 

 

...