a wedding website CafeMom Tickers نون بربری کنجدی داغ - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

نون بربری کنجدی داغ

سلام دوستای خوبم

دیروز نهار خونه مامان بودیم  منم کارم تو اداره کم بود ساعت 1 زدم بیرون اخه وضعیت خونمون افتضاحه از بس به هم ریخته است تصمیم گرفتم از ساعت 1 تا 3 تو خونه خودمون کار کنم...چرا همش برا دیگران کار کنم و کارام بمونه..؟ واقعا هم جواب داد اتااقا رو جمع آوری کردم گرد گیری کردم و بازم یه عالمه وسایل اضافی رو جمع کردم که بذاریم انباری ( که خیلی وقته پر شده) یا هر جای دیگه فقط تو  دست و بال من نباشه..و ساعت 3 پیش به سوی خونه مامان..مامان بابام هم تا اون موقع صبر کرده بودن با ما نهار بخورن حالا مگه حامی میومد خیلی دیر کرد نهار هم خورش بامیه بود با بوقلمون. خیلی وقت بود بوقلمون نخورده بودم اخه خیلی خوشمزه است..بعدشم به زور من با حامی رفتیم تو اتاق خاطراتمون بخوابیم..تو اتاقی که دو سال دوران نامزدیمون رو تو اون گذروندیم و یه مروری  بر خاطرات فیتیله ایمون کردیم یاد زمستونا که بخاری رو زیاد می کردیم و اتاق رو گرم گرم می کردیم که سرما نخوریمنیشخند یاد حرفای شبونمون...یاد اولین روز بعد از نامزدی..یاد دعواهامون..بعد از عروسی اولین بار بود که دوباره تو اون اتاق با هم خوابیدیم از هر چیزییش یه خاطره داریم بعدشم حامی نگاش به پانی افتاد گفت اخی اینو چرا با خودت نیاوردی خونمون؟!! ...اخی طفلکی پانی تهنای تهنا تو اتاقم بود....

عصر هم با با رو بردیم تا تزریقش رو انجام بده اخه یه دوره دیگه از تزریقش شروع شده..ولی اینبار دیگه از بستری شدن خبری نیست خودمون به بابامون می رسیم مگه تو بیمارستان چی کار می کنن تامریض وارد می شه اول یه انژیوکت می زنن بهش و سرم پشت سرم و تموم بدن طرف رو سیاه و کبود می کنن..ما خودمون شرایط بهتر از بیمارستان رو تو خونه برا بابا ایجاد می کنیم عصر به عصر هم تزریق داروش انجام میشه..خدا رو شکر دکتر به حامی گفت بیماری بابا تو کنترلشون در اومده..

بعدشم حامی وانت بابا رو گرفت و رفت دنبال کارای مامانش اخه مامانش قراره اشپزخونش رو سرامیک کنه و یه خرده بنایی دارن رفت بره مصالح و سرامیک بخره...من نمی دونم اون دو تا داداشش چی کار می کنن که اداری هم نیستن و اون یکی هم که بیکاره صبح تا 10 و.11 می خوابن بعدشم اصلا به مامانشون کمک نمی کنن..اگه حامی نباشه کاراشون پیش نمی ره..منو بابا یی هم رفتیم میوه بخریم اخه تقریبا هر شب یا یه شب در میون مهمون دارن همه متوجه بیماری بابا شدن و میان دیدن.. با هم رفتیم تو بازار میوه وای چه عشقی می کنم من با بابام..چه افتخاریه برام کنارش قدم زدن و چه غروری سر تا پام رو می گیره وقتی هر چند دقیقه یکبار تو کوچه و خیابون یکی بابا رو می شناسه و بهش سلام می ده پشت این سلام ها و عرض ارادت ها یه عمر خوبی و پاکی خوابیده، یه عمر زندگی شرافتمندانه و درستی و راستی که حالا بعداز گذشت 70 سال معتمد مردمه و همه ازش به نیکی یاد می کنن و بهش احترام می ذارن.و من حس می کنم که چقدر باید مراقب اعمال و رفتارم باشم چون منم دختر همون بابام و نبایدخدای نکرده کاری کنم که به این اعتبار و عزت لطمه ای وارد بشه  در نتیجه در مقابل اون یه باره مسئولیت رو دوشم حس می کنم ....بعدشم بابایی از بسمن پسته تازه دوست دارم یک کیلو خرید تا من هرچی دلم می خواد بخورم و ببرم...

می خوام اسم خونه مامان اینا رو بذارم ویتامین سرا!! اخه منمی رم اونجا حسابی ویتامین می زنم  و به خودم می رسم و خودم رو تقویت می کنم...

 حامی گفت دیر میاد منم سعی کردم خودم رو خونه مامان اینا مشغول کنم بابایی گفت برا اینکه بیکار نباشی و از زندگیت هم نیوفتی پاشو برو نهار فردات رو با کمک مامانت درست کن..منم خیلی شیک رفتم سر فریز و گوشت برداشتم و با پیاز و سیب زمینی یه کتلت مشتی درست کردم!!! ....تا ساعت 10 منتظرش شدم نیومد مگه یه مصالح خریدن چقدر کار داشت!! معلومه همه کارا رو می ریزن سر یه نفر اون دو تا داداشش هیچ کاری نمی کنن!! تازه یکیشون از بس کار نکرده مرد گنده اومده گونی سیمان رو جابجا کنه مچ دستش در رفته !!! حامی ساعت 10 شب زنگ زد که باید ببرمش دکتر...می بینید تو رو خدا منم رفتم خونم تهنایی و یه کم دیگه مرتب کردم خونه رو  ..حامی هم 11 اومد با سر و ریخت عملگی از بس خاکی و کثیف بود یه راست فرستادمش تو حموم و لباساشم پرت کردم تو ماشین اماخب وقتی خونه رو دید وخانوم خوشگلشو گفت اونقد رخسته بود که دلم نمی خواست حتی یک کلمه حرف بزنم اما چشمم که به تو  وخونمون افتاد تموم خستگی هام یادم رفت  اصلا انگا رنه انگار من خسته ام . و به من گفت تو معجزه زندگی منی و بهم آرامش می دی و خلاصه گفت که خیلی خوش به حالشه...

امروزم صبحانه نیاورده بودم صبحم دیرمون می شد نون نخرید الان بهش زنگ زدم که من پول همرام نیست و کارتمم کار نمی کنه و گرسنمه ....پاشده از شرکت اومده برام نون بربری تازه کنجدی خریده با شیر کاکائو  و های بای و  همینطور دلستر برای نهارم ...اخه من چی کار کنم با این شوهر عاشق الهی قربونش برم...اونقده ذوق  کردم برام خوراکی گرفته بود!!! امروزم تا ساعت ۶ باید اداره بمونم اه

...