a wedding website CafeMom Tickers روزمرگی..جهان بینی ...موسیقی آسمانی - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

روزمرگی..جهان بینی ...موسیقی آسمانی

با سلام خدمت دوستان خوب وبلاگی ام

من دیگه یه خانوم پر مشغله ام، سرم خیلی شلوغه و دیگه حتی وقت نمی کنم آپ کنم..

چهارشنبه یه روز خب رو در کنار همسری داشتیم به مامان بابام هم سر زدیم و مامان همه رو دور هم خونه شون جمع کرده بود..چقدر این روزای عطیل خوبه آدم حس می کنه داره زندگی می کنه...پنج شنبه هم ساعت ۵ صبح با چشمای خوابالود بههمراه حامی خان پیش به سوی تهران و کلاس و درس...حامی تو جاده باهام اومد و سر مرز تهران پیاده شد و برگشت بنده هم که دیرم شده بود گازشو گرفتم به شمت دانشگاه  ٧:٢٣ دقیقه رسیدم به کلاس استادمون هم ٧:٢٨ دقیقه سر کلاس بود ای ما چرت زدیم ای چرت زدیم..تا حالا سر هیچ کلاسی نشده بود که سرم بدون اختیار به سمت دفترم سقوط کنه..خلاصه زنگ تفریح یه چای داغ زدم و رفتم برا کلاس بعدی...کلاس دوم اونقدر استرس داشت که نفهمیدم کی تموم شد..و ساعت ١١ پیش به سوی خونه وای دوباره مسیر ها رو اشتباهی رفتم و یک ساعتی معطل شدم...خب آخه من اصلا طرفای غرب رو بلد نبودم و تازه دارم وارد می شم...خلاصه که بعد از یک رانندگی خسته کننده که خوابم هم می اومد ساعت ١/۵۵ دقیقه ظهر  خونمون بودم آخیشششششش داشتم از خواب و خستگی می مردم...نهار رو از روز قبل درست کرده بودم گرمش کردم و رفتم یه کم استراحت تا حامی اومد و یه عالمه عذر خواهی کرد که این دفعه نمی تونست بیاد دنبالمو من تهنایی تو جاده رانندگی کردم...گفت ایشالا دیگه پیش نیاد!! ولی خب من می دونم که بازم پیش می یاد و طبیعیه همیشه که نمی تونه هم منو ببره  و هم بیاد دنبالم..

بنده تا ساعت ٧/۵ خوابیدم... آی حال داد ..آی حال داد.بعدشم به امورات کوزتینگ پرداختم ..جمعه هم تا ١١ خوابیدیم و بعد هم یه صبحانه مشتی با نیمرو زدیم و برا نهار هم پلو سبزی درست کردم با تن ماهی خوردیم ..معرفی م یکنم تن ماهی م ا ء د ه خیلی کیفیت خوبی داره و مقدارشهم زیاد حتی برا ما دونفر اضافه هم اومد...

شب هم به خونه مامانامون سر زدیم باباییم پاهاش به شدت ورم کرده و درد میکنه..خیلی اذیتش می کنه...و از دست کسی هم کاری برنمیاد احتمالا به خاطر اوره باشه اما دکترا چیز مشخصی نمی گن...

مامان همسری هم داره می ره سوریه(هر سال می ره زمینی) من بهش گفتم برا من فقط یه تیکه چیز بیاره چون می ره خرت و پرت بیخودی می خره که روی هم رفته ١٠هزار تومن هم نمیشه بعد می گه ٧ تا تیکه برا فلانی چیز آوردم اخه خودشون عقلشون تو چشمشونه و دوست دارن چند تا تیکه براشون چیز بیارن اما من به همسری گفتم یا برامن چیزی نیاره چون به دردم نمی خوره یا از ترکیه یه شلوار لی حسابی بیاره یکی برا تو یکی برا من همین....

دیشب سر یه موضوعی از دست حامی خیلی ناراحت شدم خواهرم مهمون داشت و حس کرده بود شاید بشقابای آرکوپالش کم بیاد زنگ زده بود که مامان اینا براشون ببرن .مامان هم چون بابا حال نداشت گفت ما نمیاییم بشقابا رو هم می دیم ردونه اینا که دارن می رن براتون بیارن وای نمی دونید حامی چی کار کرد حالا از خونه مامان اینا تا خونه اونا ۵ دقیقه بیشتر راه نیست...چرا از ماتوقع دارن ..من خیلی زورم داره برا اونا کاری بکنم واز این حرفا ..خیلی غصه خوردم چون با همین ماشین تمو م فک و فامیلاشو می رسونه اینجا که تو مسیرمون بود ما حتی در مورد خانواده اون یه مسیر طولانی رو می ریم میرسونیمشون که کلی راهمون دور میشه امامن هیچ وقت به روش نیاورم و عین خانواده خودم تو دلم گفتم کاره خیره آدم باید خیرش به همه برسه یه دفعه هم به خودم اجازه ندادم غر بزنم..حالا اون سوار این ماشین که مال خودشم نیست چقدر غر غر کرد تا من این بشقابا رو به خواهرم رسوندم  تازه انکار می کرد که اینهمه ازین ماشین استفاده کرده تا فک و فامیلشو برسونه یا خرید برا داداشاش بکنه  و یا خیلی کارایی که همیشه انجام می ده و من اعتراضی نمی کنم...درست مثل همیشه نیم ساعت بعد دم در خونه مامانش عذر خواهی کرد...تا اونجا بد اخلاق نباشم...جالبه مامانش بهمون گفت دارید می رید فلان چیز رو ببرید خونه بردار شوهر بزرگه...خب تعجبی نداره تقریبا همیشه کار مااینه که برا اونا شیر ببریم نون بببریم بریم برسونیمشون ، بیاریمشون..حالا این در حالیه که خود برادر شوهرم تا ٢٠ دقیقه قبل از ما اونجا بوده و خودش نبرده..فقط به بهونه اینکه ماشین نداره..حامی هم با اون حرفا که تو ماشین به من زده بود  این بار نتونست قبول کنه و گفت من حوصله ندارم تا اونجا برم!!! وقتی پا شدیم مادر شوهر هم یادش رفته بود.

شب موقع خواب حامی دید خوایم نمی یاد گفت بذار برات یه قصه بگم خوابت ببره و شروع کرد عین بچه ها قصه گفتن و قصه  خودمون رو برام تعریف کرد یه جزئیاتی از دوران عقدمون یادش بود می گفت و من رو برد به اون دوران یادش بخیر چه خاطراتی بود ...اما خب نتیجه اش اینکه من تا ٢ خوابم نبرد چون یاد خاطرات همیشه منو یاد خاطرات بد هم می اندازه..و چرا ها و اما ها ی زیادی توی ذهنم میاد...

پاشدم اومد پای تی وی هی این کانال اون کانال...هیچی نداشت.چشمام و گوشام و ذهنم  خسته شده بودن از این همه پوچی و آهنگ و برهنگی و ...یه لحظه یه حسی پیدا کردم یه حس عمیق دوباره به جهان بینی زندگی ام فکر کردم  از کجا؟ و به کجا؟ و برای چه؟ ...وقتایی که عمیق به این موضوع فکر می کنم باعث میشه که چشم انداز خوبی پیدا کنم...و بیشتر به واقعیات زندگی فکر کنم....یهو رفتم رو یه کانال که داشت قرآن می خوند با صوت خیلی زیبایی..چند آیه ای همراهی اش کردم و آروم شدم...با نوای دلنشینش انگار داشتم تو آسمونا سیر می کردم یهو یاد برنامه کوک بی بی سی افتادم یه دو هفته ای داره در مورد موسیقی و ادیان صحبت می کنه و طوری وانمود می کنه که ادیان دیگه موسیقی دارن مثل یهودیت و مسیحیت اما اسلام نه!!! با خودم فکر کردم چطور موسیقی به این زیبایی ندیده گرفته می شه چرا نوای به این دلنشینی سر مجالش ختم ما جا پیداکرده ...چرا ما یاد نگرفتیم  این اوا ها رو که هم لحن دارن هم وزن و قافیه ، با هم تکرار کنیم؟! ...ما حتی خیلی هامون بلد نیستیم از روی قرآن بخونیم چه برسه به اینکه با لحن و آهنگ مخصوص خودش بخونیم..همون آهنگی که  پیامبر با اون می خونده ..تو یه کتاب خوندم که تودستگاه سه گاه و چهار گاه می خودند.

پس آقای ب ه زاد بلور!!! لطفا بیشتر مطالعه کنید و بعد برنامه پر کنیدعینک...

...