a wedding website CafeMom Tickers تولد بی بی معصومه-سوار کاری- خداحافظی مشهد - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

تولد بی بی معصومه-سوار کاری- خداحافظی مشهد

تاریخ چشم به راه فاطمه ای دیگر است. انتظار به سر می آید و شمیم دلنوازی، خانه خورشید را فرا می گیرد. خنکای حضور دوباره فاطمه (س) در فضای مدینه جاری می شود و کوثر فاطمی، جوشیدن می گیرد.
آری به کوچه باغهای حرم تو پناه می آوریم و در سایه سار ملکوتی آن، نفسی تازه می نماییم. کنار نهراستجابت می نشینیم و قطره ای می شویم در آبی زلال اشک های زائرانت.
ضریح نورانی ات را در آغوش می گیریم و از بین شبکه های آن، مزار مطهرتو را تماشا می کنیم. باورمان نمی شود! آیا به این سادگی به زیارت تو آمده ایم! توکه زیارتت، همسان زیارت یاس گمشده مدینه است!

السلام علیک یا فاطمه المعصومه(س)

ممنون که دیشب مارا طلبیدی به حرمت....ممنون که راهم دادی بعداز این همه بی معرفتی...چقدر حرفا داشتم که باهات بزنم چقدراین مدت بغضم رو تو گلوم فشرده بودم تا بیام تو حرم تو و بشکنمش...ممنونم ممنون بی بی معصومه

-----------------------------------------------------------------------------------

یکشنبه من یه کم اضافه موندم اداره و رفتم خونه حامی رفته بد شهر دانشگاهشون برا کارای پایان نامه اش ..و ساعت یه ربع به 7 اومد...یه چای با هم خوردیم گفت پاشو بریم خونه مامانم می گم عسیسم تو الان اینهمه بهمن غر زدی که خسته ام وای دارم می میرم چه روز خسته کننده ای بود...خب الان یهنیم ساعت استراحت کن بعد می ریم...

مامانش عازم سفرسوریه بود و ساعت 9 باید می رسوندیمش دم اتوبوسا....از طرفی گفته می خواد برامون ازونجا پارچه رومبلی بگیره...اخه ارزون ترین پارچه ها برا ی پیراهن مبل 2-3-4 هراز تومن هستن...که بیش از 100 هزار تومن قیمت پارچه میشه صدو خورده ای می گیرن برا مزد دوخت خلاصه بین 200-300 تومن خرج پیراهن مبلمون میشه حالا از یکی شنیده بودن که اونجا پارچه های اینطوری متری 600 تومن هست و مادر شوهرم هم تصمیم گرفته ازونجا برامون بخره خلاصه رفتیم دنبالشو...سر راه رفتیم چند تا پیراهن دوزی مبل و دوباره قیمت ومتراژ گرفت و پیش به سوی محل اوتوبوس ها..اونقده مادر شوهرم برا این سفر که هر ساله می ره ذوق داره الان 14-15 ساله کهمی ره اونم زمینی به قول شوهرم بیوه های فامیل رو جمع می کنه و همه با هم زمینی میرن و یه عالمه هم بهشون خوش می گذره...هر سال منتظرن مهر ماه بیاد و برن سفر...

اونجا سرد بود حدود یک ساعت و خورده ای معطل شدیم ومن سرماخوردم جالبه عروسای خالش و بقیه فامیل هیچ کدوم تا پای ماشین نیومده بودن فقط من بودم که اومده بودم اونجا...

به هر حال گذشت اما من شب چنان سر دردی گرفتم که تا 1/5 خوابم نبرد چون سینوزیت دارم یه باد خنک که به یرم بخوره سریع عود می کنه...

دوشنبه( دیروز) روز خوبی بود ...من از صبح ذوق کلاس سوار کاری رو داشتم ...یه کم هم می ترسیدم

بالاخره ساعت 3 به اتفاق همکاران محترم رسیدیم باشگاه یوهوووو

مربی یه پسر نسبتا جوون بود که با اون لباسایی که پوشیده بود فکر کردیم کارگره!!...اسبهایی هم که برا آموزش اونجا بودن معمولا اسبای پیر و مریض بودن...ولی یه سری اسب داشتن که خیلی خوش استیل و سر حال بودن اونا اسبای پانسیون شده بودن که مالک داشتن ..مخصوصا یه پسر سوسوله اونجا داشت با اسبش تمرین می کرد این اسب اینقدر خوش استیل و زیبا و قد بلند بود که همه محوش شده بودن بدن قهوه ای شکلاتی با موهای کاراملی...  بر عکس اسب، صاحبش ازون تازه به دوران رسیده ها بود که هی می خواست جلب توجه کنه می اومد جایی که ما ایستاده بودیم..اسبش هم هنوز رام نبود و عمدا افسارش و ول می کرد تا بیاد طرف ما وما بترسیم...خب این جلسه تئوری بد اشنایی با اسب و وسایل مخصوص با اسب و تمیز کردن نعل اسب ، بستن کله گیر و آبخوری و تعلیمی و زین کردن اسب و باند پیچچی دست و پاش..بعد هم آخرش هر کس یه دور با اسب دور باشگاه قدم زد که کنترل و راه رفتن بااسب رو یاد بگیریم...افسار

ازین کلاه هاهم باید بخریم یه مدل ایرانی بود 15 تومن یه مدل دیگه هم بود می گفت خارجیه و 40 تومن بود حالا آدرس فروشگاه های ا ش ک ا ن رو هم داد که وسایل سوار کاری می فروشن تازهما رو از چکمه مخصوص خرید معاف کرد و گفت فعلا شما یه کتونی راحت بپوشید تا بعد...

ولی در کل خیلی با حال بود اولش یه کم  می ترسیدیم دست به پای اسب بزنیم و نعلشو تمیز کنیم..یا وقتی می خواستیم باهاش قدم بزنیم سرشو می مالید رو صورتم وای چندشم می شد..یا اینه به یه  اسب دیگه که می رسید شحنه می کشید  و فین می کرد و سرش و کشید رو به بالا...

تنها مورد بد این بود که اصول بهداشتی در این باشگاه خیلی رعایت نمی شد و آقای مربی هم شاکی بود اسبی که برای آشنایی به مادادن اونقدر کثیف بود که همش مگسااطرافش حرکت می کردن.. و وقتی مربی قشو  اش کرد کلی چرک و مو از تنش خارج شد..حالا ما بعد از تحمل اون شرایط غیر بهداشتی اسب وقتی داشتیم بر می گشتیم همه بدنمون به خارش افتاده بود...نمی دونم تلقین بود یا واقعا خارش داشتیم ..من که یه راست تموم لباسامو انداختم توماشینوخودم هم رفتم دوش گرفتم.

خدا رو شکر دیشب با حامی تونستیم بریم حرم حضرت معصومه و زیارت کنیم خیلی وقت بود قسمتم نشده بود...دیشب حس کردم حضرت معصومه تو شب میلادش نشسته تو یه تخت و بارگاه پر از گل  و داره لبخند می زنه و به مهموناش خوشامد می گه اینو واقعا باچشم  دلم دیدم تموم حرم رو غرق گل کرده بودن..موقع برگشت اونقدر مسرور بودم که حس کردم سلام منو خانوم پاسخ داده  که من اینقدر شارژم و پرم از حس شادی....حامی هم با اینکه قبل از رفتم خیلی غر زد و لی بعدش ازم تشکر کرد که پیشنهادش رو دادم .

راستی دوستای وبلاگی بای بای ایشالا ما جمعه داریم میریم مشهد و دوشنبه برمی گردیم ..منم که فردا و پس فردا دانشگاهم و دیگه نمی تونم آپ کنم ...فقط نکته ای که هست دیشب دکتر بابا بهش گفته نرو...وای اونقدر باباو مامان پکر هستن البته خیلی جدی نگفته ...ولی پنج شنبه باید آزمایش خون بده اگه پ ل ا ک ت پایین باشه نمی تونه بیاد تازه اگر هم مشکلی نباشه دکتر به من سفارش کرد وضعیت آنفولانزا فصلی و خوکی اصلا خوب نیست امار درستشو نمی گن ...اما بابات به هیچ وجه نباید در معرض قرار بگیره ..دیگه خودتون می دونید حرم امام رضا هم از همه جا زائر میاد .بمیرم الهی برا بابام .به من می گفت انگار امام رضا می خواد که دخترم تنها بدون باباش بره...سرش انداخته بود پایین و با کوله باری از غصه اینو می گفت... اما حامی می گه دلمونومی زنیم به دریاومیبریمشون هیچ اتفاقی هم نمی افته اما من خیلی نگرانم...نکنه پنجشنبه مشخص بشه که بابا نمی تونه بیاد اونوقت خیلی دلش می گیره..

پ ن: بعد از مدت ها شاید بعداز 6 ماه دیروز یه روز هیجان انگیز تو زندگیم بود که حس می کنم می تونه من رو تا 2-3 روز شارژ نگهداره یه کلاس سوارکاری 2 ساعته که تازه سوار اسب هم نشدیم...اینقدر تو روحیه من تاثیر داشت زندگیم همش شده بدو بدو و کار و خستگی و درس وخواب نه چندان منظم و نگرانی برا بابا...دارم فکر میکنماگه این کار لعنتی نبود خیلی ریلکس تر و با شادابی بیشتری زندگی میکردم...دیروز اونقدر با حامی خندیدیم که دلمون درد گرفته بود ..خودش حس کرد که من دیروز اوندختر غر غروئه  روزهای قبل نیستم...

پ ن2 : اگه کار نباشه خوب بودجه هم برااینجور کلاسا نیست!!! در نتجه دختر سرتو بیانداز پایین و کارتو بکن!!!

...