a wedding website CafeMom Tickers م ش ه د - آکواریوم



آکواریوم






رز

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
یاسمین یک هفته در تب سوخت
پرنسس یاسمین تولدت مبارک
۱۳٩٢/٩/٢۱
اول مهر ( درد دلی با دل خودم)
یاسمینم نیم سالگی رو پشت سر گذاشت
اولین روز مادری که مادر هستم
سال 91 با یاسمین
رونمایی می شود
میلیچکم
دخترم به دنیا اومد


بیمارستان(۳)
زندگی دو نفره(٢)
بارداری(٢)
عروسی(٢)
ارشد(٢)
بابایی(۱)
سفر عمره(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٢
آذر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸


صفحات وبلاگ

لینک دوستان

وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  
دنیای کدهای جاوا اسکریپت ;
منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
دنیای کدهای جاوا اسکریپت جواهربازار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

م ش ه د

سلام دوستای خوبم

خوشبختانه مسافرت خوبی رو پشت سر گذاشتم همراه با همسرم و پدر و مادرم..بابام روز اخر تصمیمشو گرفت و گفت میام..ما هم دیگه سپردیمش به خدا ...اولش خیلی استرس داشتم که یهو یه اتفاقی بیوفته اما اونجا و مشهد امام رضا یه ارامشی بهم داد که خیالم راحت شد...

مشهد بیشتر حواسمون به بابا بود و اینکه خیلی خسته نشه جای خاصی نرفتیم ..فقط چند تا بازار ...حامی خیلی دوست داشت بره شاندیز..اما بعدا تصمیم گرفتیم که نریم راستش چون هر بار همه این جا ها رو رفته بودیم خیلی انگیزه نداشتیم ولی این پ د ید ه خیلی تبلیغ می کرد از هواپیما که وارد سالن فرودگاه شدیم به تمام مسافران مشهد یه شاخه گل رز می داد و تبلیغ پ د ی ده رو می کرد..

برای همه دوستای بلاگی دعا کردم و تک تک تون رو به اسم صدا کردم..وسط دعا .خنده ام گرفته بود به امام رضا می گفتم حالا بریم سراغ دوستای وبلاگیم.. چشمک و یکی یکی اسم می بردم جالبه  اسم ها به همون ترتیبی می اومد تو ذهنم که با وبلاگا آشنا شده بودم...

از طرف اداره یه سوئیت با غذا برای ٣ روز به ما داده بودن اما خب من از بچه ها شنیده بودم که خیلی مناسب نیست براهمین بابا کلید آپارتمان دوستش رو هم گرفت...چقدر هم خوب شد چون اونجایی که اداره گرفته بود اصلا خوب نبود و من وحامی هم بدمون میومد یک ساعت اونجا بشینیم یا رو تختش بخوابیم...اما خب دیدم اسمم که تو این دوره رد شده برا همین اتاق رو تحویل گرفتیم و از غذاش استفاده می کردیم البته غذای بابا مخصوص بود و یکی از دوستای همین دوست بابا که کلید آپارتمانش رو داده بود از یه رستوران خیلی خوب غذای مخصوص برا باباتهیه می کرد وهر روز می آورد براش...دستش درد نکنه خیلی لطف کرد بهمون...من و حامی هم فقط دو شب رفتیم اونجا و خوابیدیم...

وای شب اول بعد از اینکه تمهیدات بهداشتی رو مهیا کردم و کلی ملحفه تمیز از خونه آورده بودم کشیدم رو تخت و پتو و رفتیم که بخوابیم دیدم صدای دادو فریاد یه زن میاد ....حامی هم می گفت چیزی نیست ولش کن..اما مدام صدا ها بیشتر می شد ...خیلی هم نزدیک بود خلاصه دیگه صداها به وضوح شنیده می شد زنه گریه می کرد و جیغ می زد گاهی فریاد می کشید و فحش می داد ..می گفت ولم کن به من دست نزن..خلاصه از پنجره بیرون رو نگاه کردم ته کوچه یه مرد و زن بودند که مرده زنه رو کتک زده بود و از دهنش خون اومده بود زنه هم با لنگه کفشش پرت می کرد سمت اون مرد و فحش می داد و گریه می کرد..مرده هم سعی داشت بهش نزدیک بشه و اون فریاد می زد اینقدر این صحنه اثر بدی رو روان من گذاشت .....ازون طرف حدود ۴ ۵ تا هتل و هتل آپارتمان پنجره هاشون تو اون کوچه باز میشد همه هم اومده بودن لب پنجره اما هیچ کس به فریاد این زن نمی رسید...من خواستم زنگ بزنم به ١١٠ اخه تو اون وضعیت کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد......خصوصا وقتی دیدم  زنه خوودش رو به نگهبانی یکی از هتل ها رسوند ونگهبان هم با لباس فرم ایستاد روبروش هر چی گفت اقا چطوری می تونم با نیروی انتظامی تماس بگیرم آقا یه تلفن به من بدید این بی وجدا ن گوشیم روهم ازم گرفته ..نگهبانه صاف ایستاده بود و از جاش هم تکون نخورد تو کیوسکش تلفن هم داشت اما کمکش نکرد...ازو نطرف حامی هم تلفن رو از من گرفته نمی ذاره زنگ بزنم می گه به تو چه ربطی داره؟ می خوای پای ما هم گیر بیوفته...واقعا صدای ناله های اون زن و عجز و درماندگیش و فریاد های مکررش اونقدر ساده و عادی بود که تن  امثال حامی و بقیه مردمی که تماشا می کردن رو نمی لرزوند و وجدانشون رو بیدار نمی کرد اون زن هر چی بود هرزه  ج ن د ه کثیف  یا حتی اگه زن اون مرد بود به نظر من تو اون شرایط احتیاج به کمک داشت..اما هیچ کس کمکش نکرد تا صبح خواب راحت نداشتم از مردممون از جامعه مون از دادگاه و قوه قضائیه مون از همه چی حالم به هم خورد ...از حامی هم خیلی ناراحت بودم اون توجیه های خاص خودش رو داشت تازه تعجب می کرد به من می گفت تو چه روحیه ای داری؟ واقعا می خواستی به پلیس زنگ بزنی؟!!!! می گفت دیدی سر کوچه صداشون خوابید احتمالا بهش کم پول داده بوده ناراضی بوده!!!...خلاصه آخرش تنش های درونی من باعث شد به بهونه آب معدنی بره پایین و و یه پرس و جویی بکنه ..رسپشن گفته بود احتمال زیاد زن و شوهر بودن چون بعدش با هم رفتن و وسایل زنه دست مرده بوده ..گفته بود من زنگ زدم به پلیس اما بعدش که دیدم با هم رفتن و صدا ها خوابید دوباره زنگ زدم گفتم نیان...

صبح هم نون تازه گرفتیم و پیش به سوی سوئیت مامان اینا با هم صبحانه خوردیم و رفتیم حرم...حرم اونقدر ا کهمن تصور می کردم شلوغ نبود با اینکه صحن ها و حیاط خیلی شلوغ بود اما خود حرم معمولی بود روز یکشنبه هم تمیزش کردن ضریح برق می زد..و نو شده بود من فکر کردم عوضش کردن اونقدر تغییر کرده بود.

شب سوم شام شب اخر رو گرفتیم و اتاق مزخرف رو تحویل دادیم وپیش به سوی سوئیت مامان اینا شام یه مدل غذای خاصی بود مثل کوفته بود(خوب شد مامان بابا ازون غذا نخوردن) اولش حس کردیم خیلی خوشمزه است یه کم که بیشتر خوردیم گفتیم یعنی اینا گوشته ..مامانم گفت فکر نکنم یه کم وارسی کردیم حس کردیم گوشت نباشه یهو مامانم گفت فکر کنم دل و جگر باشه..وای منو حامی حالمون به هم خورد و دیگه نخوردیم...ساعت ١٢ شب من با صورتی متورم و ستانی باد کرده ازخواب بیدار شدم داشتم خفه می شدم پتو لباس بافتنیو تشک ابری زیرم باعث شده بود بدنم آتیش بگیره..با اینکه هوا سرد بود هیچکدوم رو نمی تونستم تحمل کنم...لباسم رو دراوردم بدنم رو به خارش انداخته بود پتو رو دور کردم زیر و روم ملحفه نخی انداختم....یه کم بهتر شدم..اما تورم صورتم و دستام اذیتم می کرد فهمیدم از غذای مزخرف دیشب بوده..مامانم از سر و صدام بیدار شد...یه کم آب به صورتم زدم و مامان یه پتو مسافرتی داشت اون انداخت روم و ساعت ٢ دیدم حامی هم پاشد لباس پوشید و گفت من می رم حرم!!! گفتم من حالم خوب نیست غذای دیشب آشغال بوده گفت حالمنم خوب نیست خوابم نمی بره می رم  حرم نگو مسموم شده بوده  و حالش به هم خورده بوده و رفته بود دکتر...

خلاصه که شب سختی رو گذروندیم..اما صبح ساعت ٩ حال هر دومون بهتر شد..و برای آخرین زیارت رفتیم حرم...

ظهر با اینکه نهارمون رو خورده بودیم (البته حامی چون مسموم شده بود نهار نخورد)ساعت ١/۵ همون آقای خوب  تلفن کرد که غذای امام رضا برامون تهیه کرده و تو راهه...اونقدر خوشحال شدیم که نگو خصوصا حامی که نهار نخورده بود..و گفت من از امام رضا همین امروز خواستم که غذاشو بخورم...و خلاصه نسشت یه دل سیر چلو قیمه خورد و بعدشم همون آقای خوب...ما رسوند فرودگاه...

توی سفر در مورد کار و درس و زندگی خیلی فکر کردم با حامی هم مشورت کردم...فعلا یه تصمیمایی گرفتیم..

پ ن: دوستانی که اهل مشهد هستن و یا اطلاع دارن می دونن اون غذای مزخرف چی بود که ما رو به اون روز انداخت؟!

پ ن: در راستای خرید من فقط یه تونیک بلند آستین دار از پروما خریدم و یه بلوز و ساروفن همین!! اخه کمدام و کشوهام پر از لباسای نوئه وافعا به چیزی احتیاج ندارم..

...