اول مهر ( درد دلی با دل خودم)

خیلی وقته اینجا ننوشتم حدودا 40 روز اما بازم وقتی از همه جا رو گردون میشم بازگشت به این خونه بهم تسلی میده 

فکر کمیکنم جایی هست که من حرفا بزنم و خالی شم و گوشی هم هست که بشنوه حتی اگه یک نفر هم ازینجا رد نشه اما چون من درشو باز گذاشتم بازم امید دارم

 

.

این روزا به شدت مشغول کار و اول مهر و بازگشایی مدرسه هستم خوبه خوشم میاد اما همه هواسم پیش دخترکم هست کوچولوی ظریف و دوست داشتنی من  که دنیا ا ز همین الان داره بهش ظلم میکنه 

خیلی برا شیر خوردن وغذا خوردن حریص نیست وگرنه بهش سخت میگذشت اما به من خیلی سخت میگذره ...

خیلی سخت وقتی شرایط رو طوری ساختن که اگه نرم انگشت نما میشم که کار اولمو رها کردم و کار دوم یهم که برام جور شد رو هم از دست دادم 

اما دخترم برام خیلی مهمه اگه پیش مامانم نبود عمرا راضی میشدم اما الانم به مامانم خیلی فشار میاد الان وقته استراحتش هست جوون نیست که بگم می تونه از پسش بربیاد ..برای کارای خونه هم باید کسی کمکش باشه ...

 

و شریکی که نم یدونم تاوان کدوم دستی بود کهتو زندگی دادم کهخدا نصیبم کرده وقتی فکر میکنم میبینم نباید بگم خدا نصیبم کرده باید بگم خودم برا خودم رقم زدم  .....

با بی فکر با کم خردی با بی تجربگی و خامی !!!

ولی خدا هم می تونست بهتر تو کاسم بذاره حداقل دستای خوب یکه پدر و مادرم تو زندگیشون داده بودن رو پس میگرفتن  نه اینکه تنشون بلرزه 

پدر دخترم این روزها منو خیلی عصبی مبکنه تو بچه داری کمترین سهم رو ایفا میکنه اما از این که میبینم دخترم عاشقشه و براش ذوق میکنه خوشحالم !! دوستدارم باباش قهرمان زندگیش باشه 

 

اما من زیر کم توجهی و بار مسئولیت خونه و بچه و بیرون دارم له میشم 

این روزها ممکنه روزهای جدایی من از مامانم هم باشه به خاطر یاسمین نمی خوام زندگیش رو تلخ کنم و بهش ظلم بشه وگرنه میگفتم باهات نمیام تو بهشت هم باهات نمیام 

وقتی قدر زحمات مادرم رو نم یدونی و میخوای با بی رحمی ما رو از هم جدا کنی 

اما اگر هم نرم ووزندگی یاسمین دخترک کوچولو یمعصوم دوست داشتنی ام چی میشه 

اگر برم با دلم چه کنم با دل مادرم بحث رفتن و نرفتن نیست د رهر صورت زندگی میگذره 

بحث بی حرمتی و قدر نشناسیه 

اینکه خیلی چیز ها رو زیر پاش له میکنه بی ادبی قدر نشناسی و آزار روانی من تو این مدت همراه با فشار کار و بچه داری با هم داره منو له میکنه 

هیچ کس هم جز مادرم کمک حالم نیست ...وحالا وقت پیری مادرم من باید رهاش کنم و برم و البته توقع بچه داری آشپزی و رسیدگی ها ی مالی سر جاش هست فقط باید جامون رو جدا کنیم که همه بدونن این ااقا با شخصیته استقلال داره خونه داره ( که اگه کمک بابام و خودم نبود الان نداشت !!!)

وگرنه من ظهر خسته و گرسنه و بیحال کجا دارم برم وقتی این اقا عصر میاد و دوباره غروب از خونه می زنه بیرون و اخر شب میاد 

کی بچمو نگه می داره ؟ غیر از مامانم فقط زحمت من زیا د میشه باید صبح به صبح بچه رو کول کنم بیارم خونه مامان و بعد برم مدرسه و ظهر هم بیام دنبالش 

 

رفاه مالی هم خبری نیست که بگم ماشین زیر پام گذاشته !! ماشین زیر پام رو هم مامانم داره !! یادگاریه باباست که مامان نگهش داشته 

خونه داده ماشین داده دختر داده !!! جهاز داده  بچمونم نگه می داره غذا هم برام درست میکنه ...کافیه از گل نازک ت راز دهنش در بیاد 

این اقا مثل امشب که تا ساعت 10 شب بیرون بوده و من و با بچه رها کرده میاد هزار تا چیز بار من میکنه ودوباره میزنه بیرون!!!

من دلخوشی ندارم حتی به یاسمین هم دلخوش نیستم نا امیدی همه وجودم رو گرفته 

گاهی فکر میکنم نرم دیگه سر کار   و بشینم خونه بار ی هم از رو دوش مامانم برداشته میشه فشار مالی هم به این اقا!! میاد و خونمون هم که جدا بشه بار مالی و نداشتن ماشین حالشو جا میاره !!!اما از آیندم هم میترسم !!! از آینده دخترم !!!

دلم میخواد قدری بتونم مستقل باشم و موقعیت اجتماعی داشته باشم نباید همه چیز رو از دست بدم 

و اینکه می ترسم فرصت ریسک نداشته باشم پدرم رو خیلی زود از دست دادم میخوام این چند سالی که با مادرم هستم ر و بهش خدمت کنم نه اینکه آشوب زندگی من یه بغضی بشه تو گلوش و اشکی گوشه چشممش!!!

خدایا فقط تو حرفامو می فهمی این معادله پیچیده شده نمی دونم از کجاش شروع کنم به حل کردن نیم خوام زندگی دخترمو خراب کنم نیم خوام مادرم رو تنها و بغض آلود ببینم نمیخوام هر روز آه بکشمم از دست سرنوشتم !!

میخوام شاد باشم میخوام سرزنده باشم میخوام یه همراه دلسوز و مهربون داشته باشم نه کسی که همش بهم بپره و دلم رو خون کنه

بابایی کجایی ؟  !!!!!!!

خدایا حتی نم یخوام بابام ذره ای از درد دلم بفهمه خواهش میکنم ....بذار اون در آرامش باشه 

بابا جون فقط میخواستم تولدت رو بهت تبریک بگم خیلی جات خالیه 

/ 16 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
maari

omidvaram behtar shode bashe ozaa, narahat shodm dooste ghadimi

الهه

سلام خانومی با اینکه نمی نویسی ولی من مدام بهت سر میرنم از خدا برات ارامش می خوام امیدوارم یه راه خوب جلوی پات بذاره

مهرناز

ببین من چند وقت پیش وبلاگت رو میخوندم اون موقع داشتی پایان نامه ات رو دفاع میکردی و دخترت هم هنوز به دنیا نیومده بود... یه مدت گمت کرده بودم امروز یادت افتادم سرچ کردم پیدات کردم... شرایطت خیلی پیچیده است ولی من دوستانه و خواهرانه بهت توصیه میکنم یک کم سختی رو به جون بخر و سر کارت رو برو و سعی کن استقلال مالی پیدا کنی اینطوری کمتر آسیب پذیر میشی... دخترت هم بزرگ میشه و میتونی بذاریش مهد و یه باری از دوش مادرت برداری... میدونم خیلی سخته ولی تو یک مادر و مادرها قدرت فوق العاده زیادی داری و بسیار قوی هستن.. [گل]

محيا

دردونه جان. توكل به خدا. قرآن رو بيشتر بخون. خيلي آرومت ميكنه. اميدوارم هر چه زودتر دل شكسته ات به نور الهي روشن بشه و هديه تو از خود خدا بگيري. و من يتوكل على الله فهو حسبه

لیندا

اکثر اقایون متاسفانه کمک انچنانی تو این زمینه به ادم نمیکنن . من چون همیشه یه شخصیت کاملا مستقل از همسرم بودم اصلا ازین مورد ناراحتی ندارم . روح پدرت هم شاد دردونه عزیزم میدونم با کمی تحمل کردن سختیا همه چی رو روال میفته باور کن فقط کمی قوی تر باش ... صبح کافیه کمی زودتر از خواب بیدار شی و چند صباحی سختی رو به جون بخرید ولی اگه از مامانت دور باشی هم بنده خدا مامان از تنش های زندگی شما به دورند و خیالشون راحت و هم اینکه دیگران سواستفاده نمیکنند. برو خداروشکر کن که همسرت ازت نمیخاد که یاسمینو پیش مامانش بزاری . اونوقت حاضر بودی اینکارو کنی ؟

علیرضا

سلام خوبی راسش سرچ کردم واسه ی اکواریوم تا به وب شما برخوردم اینقدر ناراحت و نا امید نباش .فکر نکن تنها شما از این مشکلات دارین در این دنیا دل بی غم نباشد / اگر باشد بنی ادم نباشد خب همیشه شاد و موفق باشی بای [گل]

الي

نميخوام قضاوت بيجا بكنم ولي فكر ميكنم اگه از اول عادتش ميدادي و طي ميكردين كه هر دو به يه اندازه تو بزرگ كردن و تربيت بچه مسئوليد اين مشكلات پيش نميومد.و خودشونم بايد درك بكنن اينو... اما ماااادر...خيلي سخته حالا كه بايد كمك حالش باشي نتوني...ميفهمم حرفتو واقعا دردناكه اميدوارم با يه تصميم درست هم خودت راضي بشي هم شرايط بهتر بشه،راه هاي ديگه ايم وجود داره راه هاي ميان بر...بهشون فكر كن.[گل]

الیس در برره

نازی. میفهمم . منم تقریبا الان همین مشکلو دارم و تو وبم نوشتم. مخصوصا من و شما که بارداری پر از استرسی رو داشتیم. خانمی من به یه نتیجه رسیدم . بهترین کار بیتفاوتی هست و هردفعه که حرفی میزنه بهش بگو تو بهتر بلدی بیا نگهش دار. مامانش نه هاااااااااااا . خودش. بعد هم من خودم خیلی کارهارو الکی میگم دکترش گفته تا هم همسر هم مامانش دهنشونو ببندن و حرف نزنن !!!

عسلی و آقای همسر

دروغ چرا .. خیلی وقته وبت نیومده ام ... ۲ سالی که کافی نت میرفتم و تهران نبودم باعث شد از خیلیها دور بشم امیدوار بودم که وقتی میام .. حالت خوب باشه پستت خیلی ناراحتم کرد .. مشکلاتی که از همون اول داشتی با خوندن پستت همه اومد توی ذهنم ... نمیدونم چی بگم .. فقط امیدوارم خدا آرامش رو مهمون دلت کنه[بغل] روزهات نارنجی