میلیچکم

میلیچک من 11 روز رو پشت سر گذاشت

 امروز حس کردم یه ذره بزرگ شده فقط یه ذره !! به همسری می میگم وقتی یه ذره جون بگیره و بزرگ بشه مثلا بشه 1 ماهش !! میدونم خیلی دلم برا این روزای اول تنگ میشه  برا بار اولی که  شیرش دادم یه موجود خیلی کوچولو که تند تند نفس میکشید  هراسون و گیج لباشو گذا شت رو حساس ترین نقطه بدنم و  همراه با  با سوزش ظریفی زیبا ترین حس دنیا رو به من هدیه کرد!!! وقتی با هر نفسش حس میکردم قطره ای سفید و شیرین رو بهش هدیه میکنم رو ابرا بودم....

واقعا می دونم دلم برا این روزای میلیچکیش تنگ میشه دلم برا  قیافه میلیچکیش تنگ میشه اون چشمایی که روزای اول به زور باز میکرد و چقدر از نور فراری بود و بعد که باز میکرد چقدر نافذ وقوی نگاه میکرد و دلمونو برد !!!

 

امروز حمام زایمانم بود یه عالمه چرت و پرت گیاهی دادن به کمرم  و سرم ببندم عصر هم مهمونی نینی خونه مامان بود که باید برا اون هم اماده میشدم  یاسمین هم خوب شیر نمیخورد مثلا 2 دقیقه میخورد میخوابید دوباره زود بیدار میشد و من باید شیر می دادم و آروغ میگرفتم شب قبل هم نتونسته بودم  بخوابم 

بند نافش هنوز نیافتاده وگرنه امروز حمومش میکردیم !! خواهرم امروز که عوضش میکرد گفت دیگه به یه مو بنده واحتمالا فردا خواهد افتاد خیلی خوشحال شدم دیگه میتونم راحت تر بغلش کنم  و عوضش کنم و یکی از نگرانی هام کم میشه

وای وقتی رفتم حموم این چرت و پرتای گیاهی از لای موهام خارج نمیشد مامان و خواهرام هم طبقه مامان اینا مشغول اماده کردن وسایل پذیرایی بودن هر چی لعن و نفرین بود به خودم و مخترع این  حموم زایمون فرستادم که اهای ایها الناس قدیم که اینچیزا رو میزدن 4 تا دلاک و حمومی هم میومدن ماساژ می دادن  و می شستن و کمک میکردن  نه مثل من دست تنها و خسته !!

من پهلو هام سرما خورد تا تونستم اینا رو بشورم و از حموم بیام بیرون  هنوز حوله تنم بود میلیچکم شیر میخواست !!!

دیگه فاز بچه داریه دیگه سخته اما شیرینه حاضری همه سختی های دنیا رو بخری برا ارامش جگر گوشه ات!! 

کلی  هم سر خواهرم غر غر کردم که وقتی روزمهمونیه نباید اینا رو به من میزدین دیگه ساعت 2/5 هلاک شدم فقط چند تا قاشق سوپ خوردم واز هوش رفتم حالا مهمونا هم ساعت 3 قراره بیان نزدیکای 4 بود از صدای حامی بیدار شدم که تورو خدا پاشو دخترمون خیلی گرسنشه گیج خواب یاسمین رو شیر دادم و بعد ظرف 5 دقیقه اماده شدم رفتم طبقه بالا حتی یه سری مهمونا کادو رو داده بودن و رفته بودن !! 

نه لباسم درست بود نه ارایشم اما خب کسی توقعی از زائو نداره ..داره؟!!!

مهمونی شادی بود خانوم مولودی خون خیلی خو ب اجرا کرد و خوند و  مجلس رو گرم کرد و دو.ستان هم لطف کردن به یاسمین هدیه می دادن  ولی واقعا یه اتاق رخت و لباس بی خودی جمع شده منم میذارم میبرم کادو بازم اونایی که پول دادن حداقل میذاریم رو هم براش طلا میخریم

دیروز هم مادر شوهرم مهمونی گرفته بود و اونجا هم به شادی برگزار شد .

امشب هم اقوام نزدیک طرف ما رو شام دادیم و فردا هم قراره خانواده همسر بیان 

واقعا بچه داری یه طرف مهمون و وقت و انرژی که از ادم میگیره یه طرف!!

 

میلیچک نازم  می دونم که بزرگ میشی میدونم که خانوم میشی می دونم که هر روز و هر مرحله از زندگیت برام یه دنیای تازه است  اما من از همین الان دلم برا این 10 روز  اول تولدت تنگه چقدر شیرین و آروم مظلوم ومعصوم هستی چقدر کوچولو وناز و خواستنی ای ،  چقدر چشمات برق دره و  چقدر بوی تنت ارامش دهنده است بوی بهشت میده مامانی !!

به خاطر صبوریت همه به من حسودی میکنن بابات میگه میدونم که این دختره یه چیزی میشه !!! از همین الان با بقیه بچه ها تفاوت داره 

/ 9 نظر / 23 بازدید
هستی

عزیز دلم انشا همیشه سلامت باشه [قلب]

سمانه

مامان خانمی مبارکه دخملتو ببوس

شیده

عزیززززم خدا را شکر که با این همه استرسی که دوران حاملگیت داشتی دخمل ناز و آرومی داری اسم نی نی یاسمن شد بالاخره یا یاسمین؟ عکس نمیزاری واسمون؟

مامان جون

salam azizam be salamati pas hamomzaymanetam tamom shod khanomi khoda kheiresh bede mamano ke barat inaro zad nemidoni che ghadr khobe che ghovati mide be kamar va sar ey kash hame mesle ghadim raayat mikardan va inkararo mikardan migam khanomi ye vaght be roye khodet nayaria ma axse yasamine nazo mikhastiiiiiim baba delemon zaf kard

فاطی خاکی

عزیزممممممممم مبارک مامان شدنت...قدمش پر خیرو برکت و شادی و سلامتی باشه انشا.... حسابی با میلیجکت شادی کن و لذتشو ببر....[بغل][ماچ]

الیس در برره

سلام . منم تبریک میگم که بلاخره این راه سختو با موفقیت طی کردی

فاطی خاکی

عکسشو میذاشتی یه کم دلمون ضعف میرففففففففففت براششششششش...[بغل][ماچ]

گيسو خانوم

از صميم قلبم بهت تبريك ميگم اميدوارم هميشه سالم و خوشبخت باشه